یک سال گذشت...و راستشو بخوای...افتضاح بود...خیلی افتضاح..اما گذشت..باز قد کشیدم و از درجه ی دیوار بالاتر رفتم..و می دونی..اثراتش باقی موند...اسکار خودزنی ها......بوی تعفنش...روحم که فقط تو شیشه فرمالین تونسته لبخندشو حفظ کنه...و جسم در هم شکسته..اما گذشت..و منتظر می مونم برای عدم قطعیت فردا...
..نمی دونم ..اما شاید باید تشکر کنم...کلیشه ای تمومش می کنم...ممنون...از کی و چی و برای چی؟...شاید باید گله کنم...نمی دونم..اما راستش خیلی مهم نیست..آخرش همه این حرفا توفیری نمی کنن...نبایدم بکنن...هیچ وقت نمی کردن...
........فقط دلم می خواد به آریستا بابا یه چیزی بگم...آغوشتو باز کن و بپذیرم...
...و این آخرش بود...خداحافظ
