کرختیش دردناکه..قرار نبود باشه...Numbness ..سرمازدگی سیاهش کرد ولی نکشتش...موند تا شکارم کنه...یه گروگانگیری کلاسیک...
روشن شدگان!؟ The enlightened ..روشنایی آویزون میون فضا..ذرات معلق بی انکسار..Lucent, hanged, dead ..اون چیزی که از توش به درون نگاه می کنی...با کفش های تلنبار شده..عینکهای شکسته و مردمان سوخته..نپرس که زپرت همه چیز در رفته..صبر کن تا کلاغا بر گردن..بعد واست فروپاشیو هجی می کنم..
پادشاهی خرفتیمو می کنم..و به جهنم که تو کجای سیر فهم و شعوری..من سیر فهم و شعور ندارم..فهم و شعور ندارم..و اگه تو داری و می فهمی پس باریکلا به تو..منو با مخمرهام تنها بذار...
دست سردم ترک می خوره.. ذهنم تک بعدی اتساع پیدا می کنه..تک مقوله ی لجن آلودشو باد می کنه..بادبان نزولش می کنه...یک میلیون سلول در روز..نرخ بی حساب کتاب....خواب می بینم که باز سردمه..باز ننه یاگا و آریستا بابا زندگی کثافتمو بار گذاشتن..که باز اون تک احتمال مرعوبو منت گردنم کنن و ولم کنن تو این گه دونی..و من باز میام چون عاشق حماقتم...دوست دارم احمق باشم..جون می دم واسه این که کاسه ی جمجمه امو که واسه علم و دانش کلاغا باز می کنن، یه بیلخ بشون نشون بدم...خوابم که نبینم باز آدرسم همینه..همین جا زیر همین اندازه کثافت پیدام می کنی..هی..لعنت..لعنت به همه چیز این دستای لرزونم..
من کاغذ دارم..بهترین موشک کاغذی دنیا را می تونم بسازم..که باش نمی تونم برم..چون کسی جز من بلد نیست اونجوری پرتش کنه که منو ببره..اما اگه می رفتم..آخ اگه می رفتم..بهت اثبات می کردم..لنگر مینداختم..و کپه ی مرگمو رو اون بلوطه که حرفشو قدیما می زدم می ذاشتم..سوت می زدم و کابوسای قدیمی را جمع می کردم...داد می زدم «رفقا بخونید» دلم جیغ جگر سوز بی صدا می خواد..دلم یه داستان اساسی واسه حک کردن رو این پوست بلوط می خواد..«رفقا چنگال اوردید؟ با دست نخورید..آلوده ام»...«رفقا٬ خیک اساسی به هم زدم..انقدر که پرکاشنش حسابی محو شده»..ولی گور باباتون...گور بابای معنی دار شدن این توالی..این حکایت واسه سی ثانیه خوبه..بعد بیپ..بیپ..بیپ..بیپ...بیپ..بیپ..
A man walks by it's ruins, damn everything in this mirror is ruined جونوریه...زیر این همه چیزه پوسیده...خرناس می کشه..و صبحا که موعظه می کنم "برادرا..والیومو با یه پیاله ودکا بخورید...برادرا..به فکر فتقتون باشید٬ مبادا زیاد زور بزنید...برادرا" ..از دور به نظاره وا میسه... و اون سایه اشو رقم می زنه..رج به رج بلند می شه و من روی سرم می کشمش..و سرماش منو در بر می گیره...مردن این زیر چه لذتی خواهد داشت..و در قرطبه من تنها احمقی بودم که دوست داشتم دراز کش بمیرم.. و هر بار سر می رسن تکونم می دن و سر دوش می برنم...Fool's King...شاه آمده...دکتر خبر می کنن..و اون ور می ره..و من داد می زنم" آقای دکتر از این تزریق بگذر...من جایی عمیق ترم نکروز شده"..و اون سری تکون می ده..و لاین تکراریشو تحویلم می ده ..و خورشید همچنان می درخشد..و من ول می شم.. می رینم به خورشیدش و خودش و همه چیزش......
باختن؟ این هم از ورق فالت.
لاشه ی قربانیت هم از برای خودت.
والسلام.
