زبون چروکیده و پر از آبسه اشو در میاره و له له می زنه...آریستا بابا یا هر کوفت و زهر ماری دیگه ای میاد و با برسش خزعبلاتی که بین دلمه ها گیر کرده را در میاره..سورتشون می کنه و ارائه شون می ده..آسمون غرمبه می شه و پچ پچ ها این یارای قدیمی..مثل قارچا رشد می کنن و درد روماتیسمی اش می شن..بزرگتر می شن و پتکی می شن واسه خوابای آشفته اش..و اون بی خیالشون می شه..از بس ازشون عقب می مونه...خودشو می چپونه تو یه ذره جاش و آب دماغشو بالا می کشه..می شه آخرش همون حیوونه که ماتحتشو می خارونه تا بیکار نباشه...کاسه ی گدایی دستش می گیره و دوره میوفته تا واسه ی عروجش پول جمع کنه..انار هر سالو خشک می کنه و کنارشون می خشکه..چروک می خوره و برگ برگ نازک می شه..و باد مخالف عقبتر می ندازدش...توی هارمونیکاش جیغ می زنه و ملودیک بی صدایی حنجره اشو جلو میندازه تا شاید راه بش بدن..
گمونم خیلی عقب موند..از بس اصرار کرد که این گره طناب دارشو اندازه کنه...از بس که هی موعظه داشت که واسه ملت بکنه...مونگولیسمش بازوبند نقطه دار زردش شد..عقب موند..و به آخرین کشتی لعنتی که از دانکیرک می رفت نرسید..اما دید که چطور ماه آخر شب رو موج شکنا تلو تلو خورد..مثه همون صدایی که دندوناش وقت افتادن می دادن..عقب موند اما واسه خودش تاسف نخورد..عین یه گه لجباز تو صورت همشون تف کرد و وقتی می خواست بمیره ما تحتشو بهشون نشون داد.. گمونم که نمرد چون باز عقب موند.. جیروس ها را ردیف ردیف اشباع کرد و از نو شروع کرد..قطعات پازلشو گم کرده بود..خرابش کرد و از اول شروع کرد تا باز به ناقصی اش برسه و بیشتر عقب بمونه..شبا هی نشست توی اتاق تدوین افتادنشو از اخر به اول انقدر مرور کرد که برخاستنش شد و اون وقت تیکه پاره های فیلم از یاد رفتگانشو بهش چسبوند.. تا بیشتر عقب بیوفته و غبطه ی عقب افتادنشو عقده ی نفهمیش کنه..دسته ی گرامافونه را انقده بچرخونه که صدای جیغ جیغوی خودشو بین نوتا بشنوه..
گمونم انقده عقب موند که شکایتی نداشته باشه....انقدر که خشتکشو بکشه رو سر همه چیزش...
