تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

delusionally perfect? huh
I am Saturated with it
this sick satisfaction has filled my every cavity
it has explored me through out
I am left wandering in mid air
with slow pains crouching through me
getting me as high as the tide of my sickness carries me
getting me as low as I am ever
I am a wanderer, prophet of pigs within me 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 15:13  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

شکست
و فراگرفته شدم
و دور تا دورم از نفسهای چرکينم خالی شد
هويت خاک گرفته و متعفنم
را به بازوم بستم
تا در کم عمقی ام تقلا کنم
دست و پا زدم
 تظاهر کردم
 خنديدم
 بخشيدم
تلنبار شدم
و کمرنگ عبور کردم

-----خلق می خندند

برای زودتر خلاص شدن
گاوبندی کردم
و لو رفتم
حال بدرقه ی رفتنشان می شوم
با چشمای ورقلمبيده
 التماسهای هق هق وار نفسام
و به هم فشردگی معيوب صورتم
 
-----و خلق می خندند

آخرين چمدان به دست آويزوون صفم
با بند نافی که سر اولين درخت گير کرده است
و تاب می خورم
نفرين وار صدا می کنم
نخهای اشتباه را می کشم
و عروسک خيمه شب بازی ام
در اخمش گره می خورد

-----و خلق می خندند

دستانم را باز می کنم و می بندم
تلاش می کنم مرده ای باشم
آويزون ميون کوچ کلاغها
زير دندانهايم دندانهايش صدا می کنند
بيدارم می کند
و می مانيم
تا دگر بار

-----و خلق می خندند

تکه های بی ربط
را می چينم و روشنش می کنم
پشتش می شينم و تا اوج ياوه گويی بی ربط می چرخم
هزارپای من
برويم
برو

------

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 0:38  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

آريستا بابای کهنه را می خوابونم
بساطشو  گرم می کنم
گوشه ای گلوله می شم
و سوراخ اين حضورشو  بزرگ می کنم

سرفه می کنه
هيپر کلسيمی اش گيجش کرده
اجزاش به تلق تلق افتادن
اما هنوز حريصه
با دستای لرزون سياه از دود توتونش
به اطراف دست می کشه
تا اون اندکيو که صاحبه ببلعه
خبر نداره که مرديم

هنوز می شه که احمقايی از ما بيچاره تر
عريضه بيارن خدمت بابا
احمقن٬
عريضه ها را شبهای عود کردن درد مفصلش
می سوزونيم
هنوز احمقايی هستن که از در اين تاريکخونه
يواش و بی صدا می گذرن
هنوز
بچه های زردنبوی ترسو
شب وحشتشونو با اون پر می کنن
هنوز می شه که گداز
زندگی نکبتيشون تقديم کنن
با اين حال
از همه خرفت تر خودشه
هنوز غر و لند کنان دستور می ده
می گه خرمن فلانی را بسوزونيم
دختر فلانی را به زور بياريم
هنوز عصای اربابيشو به کمرم می کوبه
و از زمين ها و درختها و آدمهاش می گه
بدبخت خبر نداره
مرده٬
خبر نداره اين تاريک خونه
فقط به اندازه ی فيس و افاده های يه جذامی بسط پيدا می کنه

آخ اگه مغزمونو اين عروق مشترک خونرسانی نمی کردن
اونوقت انگشتامو دور گردنش حلقه می کردم
و می گذشتيم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 15:38  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چه می کنمم را می خارانم
و از گوشه کنارهايش سرک می کشم
آنان که کشان کشان من را به سر ديوار بردند
صبر نکردند تا پريدنم را تماشا کنند
اين گوشه در آن همه چيز مغلوبه شده
همه چيز بی تقلا به دوران افتاده است
و تنها دريچه٬ گناهان کهنه اند که ديگه نخ نما شده ان
-------------------------------
صفحات را پر می کنم و دور می ريزم
تا با آنها هيولاهای تقليد شده ی ذهنم
را شستشو دهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 15:28  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

damn it feels like the same, it is the same, it hasn't changed a bit. everything is as I left it, it's like it was hanging there in the time, waiting only for me to grab me by my hair and force me into this painful remorse, this damn place doesn't even collects the signs of time, no spider webs, no dust, it is frozen like my guilty soul. the only thing that changes is the step meter, counting my steps through this never ending aisle. it just reminds of how empty and .... I have become

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 6:36  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

می روم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 15:18  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چطور می شه نيمه را برگردوند
و بر سرش سوار کرد؟
من با زخمی در سرم
آواز می خونم٬
چرا پادساعت گرد نمی گردی؟
شايد که بين خرت و پرتها سرانجام
شی ء قابل لمسی بود.
------------------------
خار های تابيده ام را بياوريد
وقت رمق بخشی به
ميخ های زنگ زده است
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 14:35  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

پياده می ره
و زير لب زمزمه می کنه
« وقتی حرف من نباشه درباره ی منه»
آدميزادی ٬ موجودی ٬ نفرينی
به وسعت سياهی سايه اش از دور
به ناشناختگی ضربان قدمهای تندش
و در حسرت مسير های نيم رفته

صبح تا شب گلهای گلدون٬
گلهای باغچه٬
و کلاغهای دشوار روی ديوار
گذر جاسوسوار شبح گونه٬
زندگی يکنواخت نشسته

و بعد شبهای خفتگی دنيا
قدمهای نزده اشو پرواز می کنه
پشت به نور
در حاليکه از خودش به خودش می گريزه.
------------------
بهش نهيب می زنن
و اون با گردن کجش می گه
«ببخشيد که يواش می ميريم»
اما انتخاب ساده ای بود
و اين مجازات ترديده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 0:16  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

مه سرد خندون اومد
و زمينه را مساعد کرد
تا نقطه های نورانی
به خاطراتم تجاوز کنند

توی شب آخرين يخبندون
من از آنتن راديويی اون بالا
آويزون شدم
و تاريکی مرا در آغوش کشيد
و پرسيد:
- « گرمته؟»
- « گرممه پدرسگ»
فرزندان پژه دوره ام کردند
و پرسيدند:
- « گرمته؟»
- «گرممه پدرسگها»
ستاره ی عشوه گر لعنتی چشمکی زد
و پرسيد:
- «گرمته؟»
- «گرممه پدرسگ»

اون شب فقط
خاک يخ زده نپرسيد٬
چاله ای که کنده بودم
درست به قلبش زده بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 16:1  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چند دقیقه ای دیر رسیدی چون تا همین جا بیشتر نمی ریم

از این بهتر نمی شیم

چون از این بدتر هم نداریم

سرانجام به ثبوتم رسیدی

فقط فاصله ات را نگه دار چون خلوص این ثبوت بو می دهد

بوی گند می دهد

سالها دفنش کرده بودند

و حال این نعش بلند شده است

تا ارواح بیگناه را به خاخام پیر محلشان بفروشد

هر چند جمود نعشی اش

او را به گدای سر محله تبدیل کرده است

-----------------------------------
خسته ترین موجود نیمه جهش یافته ی

پنهان شده در دور نمای همو ساپینسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 15:13  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

شرطی شدم
نه از نوع اول يا دوم٬
شرطی بدون شرط
بدون نياز به تقويت.
سنگ رنسانس ديوانگی ام
را می بينم
چراغ را روشن می کنم٬
و اگر درست آموزشهايم يادم بيايد
به دور خودم می دوم
و دمم را گاز می گيرم

آمفتامين ها را تغليظ می کنند
و پشت شيشه ی محفظه به دور می ريزند
اينجوری لرزش آغازينم
از نوک پام می لرزه
و تا مفاهيمم را جابجا نکنه دست بر نمی داره
من قدم کوتاهه
و اينجا سقف نداره
اينجوری
قطرات آب
از اون بالا شتاب می گيرن
و به قطرات اشک کف جمجه ام می پيوندن
اينجوری
وقتی تاب می خوريم
دريازده می شيم
و شرطی شدنمونو بالا مياريم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 23:33  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

خدای شکلاتی را خوردم
و به تاوانش روزی
خدايان عبا بر دوش
عصا زير بغل
به دورم جمع شدند
پيشانی ام را شکفتند
خدای خونين خرد را در آوردند
عصايش را زير بغلش زدند
و تولدش را جشن گرفتند.

فرزند حرامزاده ی من
بهترين روزش را کادوپيچ  به من تقديم کرد
و مجبورم کرد تا با کاغذ کادوی مجللش
روزش را بجوم
گوشه های نرمش را بمکم
و خرد خرد تکه هايش را ببلعم
حرامزاده ٬برای حسن ختام
خورشيد غروبش را بر سرم خرد کرد
و ذراتشو با تيله های دوستاش عوض کرد

حال ای خدای چروکيده دست از سرم بردار
موازنه ی اين گوشه ی جهنم را بر هم می زنی
مغزم را اگر می خواهی
دقايقی دير آمده ای٬
قلبم را اگر می خواهی
هنوز روی پيشگاه آزتکها می تپد
زندگی ام را اگر می خواهی
سراغش را از فرزند حرامزاده ام بگير
برو و مرا با اين موازنه تنها بگذار.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 14:39  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

وقتی که مطمئن شدی توی پيله ام خفه شدم

اين تکه ها را خورد کن
و بغلم بچين٬ بذار تا با بدفرم ترينشون هارمونی داشته باشم
برای تشکر
دستانم را باز می کنم
صورتم را سياه می کنم
و می چرخيم.

شبا به مورچه هام شکر بده
تا يادی کنن و بخوابن
و الا ميان بالای سرم
و فيس فيس می کنن
منو فرا می گيرن
يا شايد فرادست می کشن
اونوقته که
وحشت سياهمو رنگ بزنن و
سقف خونه شون کنن٬
ته مايه های شعورمو تخمير بکنن
و باهاش مست کنن

به عفونت زاييم که رسيدی
التماس دستهای آماسيده ام را
برگردون و توی قلبم فرو کن
و الا جنون جهش يافته ام بهم بر می گرده
اونوقت باز منو با ژاکت مهاری دفن خواهند کرد

وقتی مطمئن شدی توی پيله ام مردم
با دری وری های کف کرده ام بندازش توی آب متعفن
تا جلز و ولز کنم
و اونوقت نفس راحتی بکش.
-------------------------
سرکوبی بر جسم شيشه ای.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 8:32  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اين نوستالژيا بالا و پايين می پره
رديفها را می شمره
سر چندمين سوراخ ديوار متوقف می شه
اشاره می کنه
و می گه اينجا برای توست
بتمرگ و جزيی از اين بنای فروريخته ای
که خودت ساختی باش

چشماشو ريز می کنه
و بدخواهانه بهم چشم می دوزه
بهم می گه
خورشيد تو تزلزلش مونده
لعنتی برو تو..برو تو ديگه

می رم و اون درپوشو می ذاره
-----------------------------
ملانخوليا برای
تصاوير نيمه عريان خدا
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 22:7  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چه هوس زده به سرم.
اين لکه ها را موزون کنم
براشون ضرب بگيرم
باد بخونه
و من برقصم.

آخ که چه هوس زده به سرم
دوز داروهامو بالا ببرم
مغزمو معاف کنم
دستامو و اين چرخه را بسوزونم
و خفه شم
ساکت شم

هوس کردم
باز چمدون بيخياليمو باز کنم
تک و توکها را ازش در بيارم
بشورم و آويزوون کنم
دست دراز کنم طوطی همسايه را دار بزنم
قفسشو جارو کنم
توش اپرا بخونم

ريه هام هوس کردن متسع بشن
پاهام هوس دويدن دارن
و دستهام هوس چنگ زدن
اين وسط فقط رگهامند که مثل قديما هنوز خواب پارگی می بينن
و استخونام کليک کليک صدای روياشونو در ميارن

روحم هوس ارتفاعات بالای جو کرده
که با بقيه بادکنکا تنها باشه
جمع بشن٬ با باد برن
از اون بالا تف کنن
و چند متری بالاتر بترکن

هوس کردم
چند وقتی کارناوال نرم
توی اتاقم در پشت سرم نبندم
رو کاناپه عق نزنم
توی صورتم داد نزنم
به سوختگی هام دست نزنم

هوس کردم
چون هوسبازم.
هوس کردم
چون لعنتی...
----------------------
چی خنثی می کنه منو؟
بس نيست؟
اين زير که پازل نيست٬
اسباب بازی های دزديه٬ هر تيکه اش از يکی.
پيچ خورده و زبر و معيوب.
سادومازوخيسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 9:58  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

فشار درون جمجه ايم بالا رفت
و بالا رفت و بالا رفت
تا از سوراخهای جمجه ام سرازير شد٬
چشم راست لوچم از حدقه بيرون افتاد
و چشم چپم لجوجانه از ديدن دست برداشت
صداهای پيرامونم به وزی وزی در حاشيه ی
مذاکرات صداهای توی سرم تبديل شدن.

آريستا بابا چشمم را قاب گرفت
تا با حماقتش گردگيريش کنه
و اولين روزی که اخبار را خوب گوش داد
دست منو گرفت٬ قاب را زير بغلش زد
و پيش دکتر بردمون
دکتر چشمم را توی حدقه چپوند
و حماقتمو قاب کرد
زد زير بغل آريستا بابا و روونه مون کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 0:30  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

کيسه را بتکون
تا بفهمی جز همون صفتهايی که ديشب واست اسم بردم چيزی نمونده
ته کيسه سوراخ بود
جزييات با فرياد با مغز خودشونو به زمين کوبيدن
کشش سوراخ
خرده ريزهای تجملی را هم همون اول فراری داده بود
قلوه سنگهای درشت موندن
صفتهايی که حجيم تر از اون بودن که ناديده بگيريشون
خودخواهتر از اون بودن که بيرون بپرن
صفتهايی موندن که ديشب واست اسم بردم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 14:36  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

غول بزرگ به خوابم اومد
با اينکه بزرگ شده بودم
اما نسبت هميشگی ابعادشو به من حفظ کرده بود
مهربونانه روی دوش گذاشتم
مهربونانه بردم.
مهربونانه خوردم
و مهربونانه استخوونامو تف کرد.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 23:3  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

به سختی رفتنم ميايد. اين شبح خانه را دود فرا گرفته٬ گروگانگير را با تير زدند و بعد به زندگانی اش محکوم کردند. گروگانهای نوع سومم پر زدند و به شاخه های خشکيده و سيم ها گير کردند و مردند. از صبح با يهوه کلنجار می رم٬‌با خودم٬ با ماندنم با رفتنم٬ غوطه وری بس است٬ اين طناب را می برم.

اگه به خوکها ايمان داری.
به بازگشت حقيرانه ام نيز ايمان داشته باش.
وقتی ته اقيانوس باد کردم و پر از حبابهای سولفور شدم
برميگردم.
............................
آنقدر پوسيد
و رشته هايش وا رفتند
که تحمل وزن سنگين کثافتم را از دست داد.
تمام شد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 14:25  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

وقتی دست عرق کردمو به در و ديوار سياه کشيدم احساس کردم دارم محو می شم واسه ی همين محکم چنگ کشيدم انقدر که ناخنام شکست و به جای محو نشدن من از روی ديوار٬ ديوار از روی من محو نشد٬ با برادران خاکيش حفره ای شدند و منو در بر گرفتند٬ دلم می خواست پنجره اش باشم٬ اما ذهن غبار گرفته ام حداکثر می تونست پنجره ای به اعماق تاريکتر باشه٬ اونجا که زير نور شمع با کرم خاکی ها زير نور شمع توی کر و لاليمون وول می خورديم. طناب دارمو به زمين سفت کردم و پاهامو به سمت سقف کردمو و شناور شدم. از مجاورتم صدا ميومد که فرشته ها را ديروز کشتند و خدا را قبل ترش و حالا منم و تو. يا شايد فقط منم و فقط تويی. نخی که به ردپام از ازل تا ابديت کثيف بسته شده بود را جمع کردم و جمع کردم و قدمها با اکراه٬ گاه خونی گاه پر از کثافت روی هم تلنبار شدن تا توده ی بی شکلی بشن که واقعا بودن٬ قبل از رفتن بايد اونا را هم آتيش زد و از بس بی وجود بودن٬ بی دود هم سوختن و به دون کيشوت پيوستن. خسته شدم از بس تهوعم را بسط دادم و وقتی خشک شد دور خودم پيچيدمش. عادل باشيم٬ منم نماديم! تابلوی خطری که توی آخرين مرز جهنم نصب شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 12:28  توسط دون خولیو دو لامارکی  |