تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

پر شدم از اين هيچی
و عجبا که چه سنگينه
و چه مسخره که هر بار
بر می گردم
به اميد تحول
اين دور عبث را تکرار می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 9:27  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

به در می زنن
يه بابايی می پرسه
ببخشيد اينجا کجای عروج نصفه و نيمه ی منه؟
سر شونه اش می زنم و با هم دل ريسه می ريم
دور هم می چرخيم
روی هم تف می کنيم
و دل درد همديگه را می خارونيم.

بهش می گم
بيا خودمون به مردن بزنيم
من تو را می کشم
و تو منو
و بعد بی حرکت دراز می کشيم
شايد که گول بخورن
شايد که من و اونو و ويرژيلو هم
به ديوونه خونه ی جهنم ببرن
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 18:32  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

له شدگی منو در می نورده
از نوک پاهام بالا مياد
به سختی از قلبم می گذره
و توی سرازيری بی چهرگيم ازم عبور می کنه

و بعد
من و له شدگيم
کنار ديوار با نقاشی های مضحک و يادگاری های زننده
نسخه ی انيميشنی زندگی صاف و له شده را بازی می کنيم

توی داستان کارتونيمون
صاف می شيم و وسيع و سوراخ دار
تا باد از تومون بوزه٬
تا با حجمی به کوچيکيه حقارتمون
لايه ی نازک و بی ارزش نفرت شهر بشيم
سياهی پر کلاغ و خود درگيری سگهای هار بشيم
از يه تيکه چوب پوسيده ی کرمو
يه کاغذ کاهی نصفه بشيم
پر از خزعبلات و پر از باد کلمات ناخوانای دری وری
از هيچی بودن
هيچی تر بشيم
و توی هيچی محو بشيم
---------------------
بيا تا پشت به هم کنيم و بميريم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 18:10  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

تومور های من يکی يکی 
يواش يواش توی من جوونه زدند
با زجر و عذاب بزرگ شدند
عقده های من شدن و به خودشون پيچيدند
سرب گلوله های سکوت شدن و قد کشيدند
زنگ زدند٬ فرسوده شدند٬ آهکی و زبر شدند
بدخيم شدند
و توی غم بدخيميشون به بافتهام چنگ زدن
احشا و دل و روده امو پاره کردند
و توی خونريزيشون
اشک ريختند و فرياد کردند
شکستند و زياد شدند
مردند و زياد شدند
دفن شدند و زياد شدند
با آه و ناله از ظرفيت وجوديشون فراتر رفتند و ساکت شدند
شدند دهانهای گرسنه
و بدنهای رنجور.
-----------------------------
شدند نفرين و ورد ننه ياگا
شدند کرم خاکی هايی زير پوست قورباغه.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 17:25  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

موقع دفن کردن لاشه ی حيات
زندگی مژه دار از کاشی ها بالا می ره
يه نقطه ی زنده بين هزار تا نقطه ی تيره ی مرده
نکنه همشه تخيلاتمه؟
لرزش مريض وار چشممه که می لرزوندش؟
يا اينا همش امتداد تونل وار پارانويامه؟
با اون دريچه نورانيه که هميشه فاصله ی چند قدمی اشو حفظ می کنه؟
و اون دست کنده شده ی عروسکه که بهم چنگ می زنه؟
و نفس سوزان پشت گردنم؟

فقط کافيه چشمامو ببندم
تا قدمها روم رژه برن و
لرزش آواز بم زمين
منو به خودش بکوشونه
پچ پچ ها ارکستر سمفونيک بزنن
و ملافه های لعنتی منو هضم کنن
--------------------------
لعنتی قبل از من از پله ها دويد بالا
و منو واسه ی يادآوری
جزييات به اين بدبختی انداخت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 14:17  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

مغزم تيک تاک می کنه
يه بمب توشه
يه بمب که همه جا همراهمه
تيک تاک می کنه
دست که بزنی حسش می کنی
توی همين گشاديه وسط جمجمه ام جاش دادن


متخصص خنثی کردن بمب می پرسه
دو تا سيم قرمز هست
از يکيش خون می ره
از يکيش بر می گرده
کدومو قطع کنم؟
....بی خيال

اينجوری هميشه يه حاشيه ی امنيت دارم
چندمتری که از اون نزديکتر بهم کسی نمياد
منم و بمبم و حاشيه ی امنيتمون
و شبايی که اون خميازه می کشه و من می خوابم
و روزايی که من داد می زنم و اون نتهاشو تنظيم می کنه
و دقايقی که باهم تيک تاکها را می شمريم
و ثانيه هايی که بی خيالش می شيم
و گاههايی که گريه می کنيم
و چه می دونم هر غلط ديگه ای که هر وقت می کنيم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 16:3  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

از اين پايين تر نيست
با اين حال هنوز احساس سقوط دارم
اينجا ته اين لجنزاره
اما من بازم دارم پايين تر می رم
انقدر که از اون ورش در بيام
-----------------------------------------
اونوقتی که حراجم می کنی
و دندونای ترک دارمو می شمری واسشون
اون وقت از ارزشهای انسانی کهنه هم حرف بزن
از مرتيکه ای که توی آينه مرد
تا مردک اين جهانی اشو حراج کنی

من و سگه و خورشيد سوراخ دارو
به مزايده گذاشتن
سگه حقيقت کثيفمو بو می کشه
و بينی اشو چين می ندازه
خورشيد حاشيه های سوراخشو
مرتب می کنه و زيرلب نفرين می کنه
و من انقده که از بوش اشباع شدم
با چشمای قی کردم
لبخند می زنم 
تابلوی مقوايی را بالا سرم می گيرم
(( ممنونيم از اين که به ما سر زديد))
و دست تکون می دم.

ممنونيم از اين که به ما سر زديد
و دست تکون می دم
و لبخند می زنم
و می افتم
و بلند می شم
و ممنونيم از اين که ...
و دست تکون می دم
و لبخند می زنم
و له می شم
و چروک می افتم
و اتوم می کنن
و ممنونيم از اين که ...
و لبخند می زنم..........................
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 17:4  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

به هم فشردگی انسانی از بدترين نوع
رديف های پنج نفره ی تنگ و نا فرم
بدنهای عرق کرده و مردای چاق خرناس کش
همه ی منحرفا توی يه رديف نشستيم
و عبور دسته جمعی را نظاره کرديم
در حالی که برای داشتن سهمی از اين سقوط
پول داده بوديم
تنها نقطه های قابل تحمل گذشتمونو
توی کيسه ريختيم و زير دست و پای هم ديگه
دفن شديم.
توی رديف های پنج نفره
تا آخر جهنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 12:23  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

ابعاد همه چيز جمع می شه و کوچيک می شه
تا جا بگيرن
تا مثل اسب تروژان خونه کنن
و بعد به موقع منفجر بشن
بزرگ بشن
بيگ بنگ بشن
و از ظرفيتم فراتر برن
جمجمه ی بد فرممو داغون کنن
از گوشای سوت کشم
و از دهن ياوه گوم سرازير بشن
و برن توی سوراخ سمبه ها قايم بشن

برای بعضی چيزا هيچ فرمی نيست
هيچ فونتی
يا کلمه ای
اهميتی هم نداره
اين بازی فکر کنم
طبق روال معمولش ادامه پيدا کنه.
-------------------
حرف هيزمها را يادته؟
ديگه نمونده
اما باز بسوزون..
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 8:22  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

خاطره بگم؟
يا داستان سر هم کنم؟
بيا اينم داستان
قورتش بده

يه دختر  کوچولو
با
AML يا يه کوفت ديگه
کور شده
کلافه است
به خودش می پيچه
داد می زنه
جيغ می زنه
چنگ می کشه
سرشو به ديوار می کوبه
خسته هم که می شه
با دلنگ دلنگ مسخره
گوشه ی ديوار کز می کنه
بعد هم می ميره
-------------------------
جا ها عوض می شه
چرخشی می چرخه
تا قلقش دستش بياد
بعد تا پوسيدن اين ابزار آلات می چرخيم.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 17:50  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

روند تاريخی تکراری
سوپر ايگويی که ديگه بخشی از
بودن خيليا شده
و آخرش همه بين
هجوم اوردن ديوارا
واسه خفه کردنشون
مغزشون جرقه می زنه٬
اين آخرين سلوکه
آخرين نياز مازلو
مرحله ی خودشکوفايی!!

وقتی که پارافينا تموم می شه
از اون به بعدش توی تاريکی
از هم گسيختگی شروع می شه
و اين تار و پود به دور هم پيچ می خورن
تا گرهشون باز کنن
اون وقت لاروای گرسنه به زور چشماشون باز می کنن
و فرصتهايی که از دست می رند را می بلعن.

توی نيمه روشن عريان آسمون
می پوسيم و لايه های مغزمون
پوست پوست می شن
و می ريزن
دست مرطوب عرق کردمونو
به کف کله مون می کشيم
و برای اين نفرين لزج چرکی
مرثيه سرايی می کنيم.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 8:21  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اين کوفتی از اين چيزا اشباع شده
انقدر که داره می ترکه
هر گوشه اش
يه ماهيت لعنتی لجن مالش کرده
موجوديت شبح وار به درد نخور
بودن نيمه جامدی که فقط
کاور کردن بقيه بودنهاست.

کی زندانيه چيه؟
اين زيستگاه
محيط
محوطه ی بسته
و من همچين به هم گره خورديم
که کثافت از سر و روی جفتمون می باره

انگشتای اتهام پخ و بی اثر
منو نشونه می رن
يا شايدم اونو
فرقی نمی کنه
انقدر پک و پهن و له شده ايم
که همه چيز صدق می کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 11:13  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اين صداها و پچ پچ ها شعور ندارن
نمی فهمن کسی می خواد بخوابه؟
مغزمو از خفگی پر می کنم
از سم از خستگی
از هر چی که شايد فراريشون بده
نمی رن
و بدنم توی تشنج التماس می لرزه

اين مانيک دپرشن
کم کم داره جون منو می گيره

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 10:20  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اگه بذاری که در هم شکستن روحتو تماشا کنم
تمام راه باريک و پر پيچ و خم را به استقبالت خواهم آمد
به کوبه ی درم که کوبيدی
درون بيا و دنبال بوی عفونت و رد چرک را بگير
يکی از ورودی های هزار تو را ادامه بده
هر کدوم وحشتناکتر و کثيفتره
منم خودم تو اين هزار تو گم شده ام
اما تا جايی که بوی کثافتکاريهای گذشته ام
بينی ام را اشباع نکنه
به استقبالت ميام
تا روحت که شکست
از جان شکسته ام برات حرف بزنم
از سازدهنی دروغی و
روح سنگينی که از کار افتاد
تا يه مجسمه ی آهنی به جاش کار بذارن.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 20:55  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اين داده های نيمه مرده
به حنجره ی ملتهبم چنگ زدن
و تارها را می جنبونن

اين ساختارهای سازمان نيافته
تير هوايی شليک می کنند
و مسير عروقيشون تا پيروزی را طی می کنن
آخرين قطرات ته رگها را می ليسن
و گرسنه شعار می دن

شبها اين زامبی له شده
از درونم بيدار می شه
درداشو رو دوشش می ذاره
و راه می افته
تا از ترس ها و وحشت ها
پاسداری کنه

موج سوزانش
تموم دل و روده امو 
طی می کنه
دست داده ها و تخيلات مريضو را می گيره
و با اکراه از دهنم سرازير می شه 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 17:46  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

لوله ام کن
بپيچم و دودم کن
و بعد که از سرطان من مردی
منو محکوم کن
همونطور که من منو محکوم می کنم

توی اين تواترتون
تمرکز منو به هم می زنيد
از دست شما
سرگردانيمو نيمه کاره
توی شيشه می کنم
و روی گنجه می ذارمش

از دست مستی خدا
ته مانده ی اين تهوع را
پخش می کنم
تا دنيا را بپوشونه
تا با خيال راحت
بدون آرزوها٬ غصه ها يا دغدغه های
معمولی در به داغون
توی بودنم شناور بشم

از دست خودم
چشمامو توی کاسه می گردونم
و با قيافه ی درب و داغون هميشگيم
بی خيال می شم.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 13:9  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بنگ بنگ بنگ
اين بارون
کف مغزم می باره
غربال می شه
آشغالا و انگلا و کثافتاش
لايه اين صفحه های شنی می مونن
و آب زلالش می ره

سايه ام با تموم سنگينی اش
روی سرم خراب می شه
سرکوفت گذرش از اون ور مرزو
به من می زنه

داد می زنم
داد می زنم
دلم می خواد
من انعکاس همه ی تعاملات دنيام
ديگه دايره نيستم
نقطه هم نيستم
يه ماهيت تعريف شده دارم
تموم اين تعاملات منو تعريف کردن
حالا گندم ..گهم...آشغالم
دلم می خواد

با تموم عوضيتم
اين بنگ ابدی بارونه که رو سرم می باره
لهم کرده
منو تا حد پست ترين نقطه ی وجوديم شسته
-----------------------
بز اوردي
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 12:16  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

موجهای ثبت شده
از يه تناوب فرکانس بالا
به يه خط صاف ختم شده

صدای رفتن مياد
با اکوی توخاليه مجسمه ی مفرغی

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 10:34  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بوی دسيسه های نيمه پخته و توطئه های کهنه
هوا را پر کرده
کلماتش لغزان و ليز از بين دستام سر می خورن
و حروف چسبناکشون می چسبن
----------------------------------
چهار زانو پای بسط می شينم
کاغذ شخصيت مجازيمو
باز می کنم و محکم روی خلسه ام ميمالم
تا مثل انتلکتواليسم کهنه ام
رشته هاش تاب بخورن و از هم دور بشن
بسطم که داغ شد
مچالگی مزمنمو دود می کنم
با يه ليوان باکاردی و نوشابه
با تم بی محتوای پس زمينه
و حبابهای بی انتها
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 8:22  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

ابليس پير
سالها بود گوشه خونه ی سالمندان
توی صندلی چرخدارش کز کرده بود
يه روز نخ می ريسيد
يه روز اخبار ساعت هشتو گوش می داد
يه روز عکسای آلبومشو نگاه می کرد
يه روز رولينگ ستونز گوش می کرد
و بقيه ی روزا می پوسيد

حالا اون مرده
با يه مراسم ساده
و يه تسليت توی صفحه ی ۸ روزنامه
چهار گل سفيد
يه قبر سيمانی
و بقيه ی آشغالای مردنش

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 17:43  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بيايد و سهم رضايتتونو بگيريد
يکی يکی
اين دونه های تسبيحو در بياريد
و بريد
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 17:16  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

قبل از هر مزخرف ديگه ای
----------------
 جهنم خدا
 ديوونه خونه ی جهنم خدا
 حمومش
با کاشی های قهوه ای لجن مالش
در گهش که از بيرون قفل شده
ليموهای خشکيده اش
و بوی نفرت انگيزش

قفسه ی سينه ی کپک زده امو
تقديم کردم
گذاشتم وسط چرخش سماط شيطانيم
تيغ ببردش
خون راه بيوفته تا خدايان گرسنه  جمع بشن

ديوونه خونه ی جهنم خدا
با ژاکت مهاريم و دهن کف کردم
منتظر کسوف
تا نقطه ی انتقام خدا
روی سينه ی لختم فرو بياد

جرقه دردناکشو زد
بوی سوختگی اش راه افتاد
خدا مغرورانه با نيشخند کثيفش
با مسخرگی های معمولش
منو معاف کرده بود

حالا منتظرم
لعنتی
منتظرم
منتظر اون انتقام کوفتيت
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 8:15  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

جزييات خيلی مهمه.
اينکه تويه يه محدوده ی ديد چند متری هر ثانيه اش
کثافت و آشغاله حتی اگه قرار باشه آدامس نيمه جويده آغشته به خلط خونی باشه.
خيلی مهمه که کشمکشم
يه آبشار کمی و نه کيفی به باريکی زندگی نکبت بارم باشه
مثل نرده های زير افتاب
کنار ناکجا آباد خيابون
که فقط تا اولين تقاطع پايين می رن
مثل حيای گناه آلود
آدم مريضی که شلاق به دست
درآمدشو صرف بالا بردن موقعيت اجتماعيش می کنه
و بچه ريقولی اين وسط قربانی می شه
..مثل معجون خوابی که قرار بود
همه را منگ کنه
ولی فقط گذر سی شبو يکم سريع تر می کنه..
جرقه ای که آبشاری از تهوع
را سرازير می کنه
با تموم جزييات چندش آورش.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 22:49  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

داستان تکراری با مشتری های جديد
اين خشونت تسکين آور
اين ادما که دوباره می ميرن
اينجاست٬ همشون اينجان توی اين مغز
ماجرای اونا که خيلی سرشون می شد
ميدون جنگ متلاطم با پناهگاههاش
آژير ممتد درگذشت يه سرگذشت تيکه پاره
و گريه ی ممتد تولد يه خدای نارس
اين جاده ی بمباران شده تا خود جهنم
گداهای نصفه و بقيه خانوادشون
همه چيزه اين سکوت معمولی
همش همش توی سرمه
-----------------------------
همه چيز اين زندگی منتظر يه تمايز ساده نشسته

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 20:14  توسط دون خولیو دو لامارکی  |