ووووووووووووو
با سرعت سرسام آور
و حلقه های دود هنرمندانه
روی ريلهای نقطه چين اين سرزمين فراموش شده
اينجا انقدر وسيعه
که قبل از اينکه به اون سرش برسيم
مردم خواب آلودش فراموش می کنن
قطار مرگ به پيش می تازه
..خاکستری پوش شونه هامو تکون می ده
می پرسم کی هستی؟
می گه من تکرار واهی و پوچ تو هستم
اومدم بهت بگم برگرديم تا با هم شروع کنيم
و بعد چرخان و رقصان و دلقک وار
دور های عبث تکرارشو برگردوند
اما من ثابت توی تلق تلق قطار بودم
با سرعت سرسام آور
از توی حقيقت موج وار و واگيردارم
رد می شديم
---------------------------------
و غول کور بدريخت تنهام پشت قطار می دوه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 16:10  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
تاولهای خيارکی خوشرنگ با حاشيه ی پيشرونده
فاتحان آب لب و لوچشونو جمع می کن
دندانهای سوهان کشيدشونو به هم می کشن
و ضيافتو آغاز می کنن
آريستا بابا رقصان از بينشون
شبح وار از بينشون
و مستانه ميانشون
شراب بورگوندی تقسيم می کنه
ناظران بين المللی دست کش لاتکس به دست
صفحه های زخم گانگرن شده را ورق می زنن
و نکته برداری می کنن
از کوله بارشون آه و افسوس و شکلات بلژيکی در ميارن
برای گل لگد شده گريه می کنن
و اسکلت کوچولو ها را نوازش می کنن
تاولهای خيارکی بدبوی عميق
و سفيد زننده ی استخونا
آريستا بابا قل و زنجيرا را واکس می زنه
پاهای کپک زدشو دراز می کنه
گلوله های سربی را منظم می کنه
و آخر شب واسه تموم فاتحا
دعا می خونه
و پر از افتخار کودنی پوسيدشو
زير سرش می ذاره
و می خوابه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 22:2  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
جملات بلند يا کوتاه فرقی نمی کنه٬ موزون يا بدون وزن باز هم فرقی نمی کنه٬ تاثيری نمی ذاره اگه از دردام بگم از اينکه نيم کره سمت راست مغزم داره منفجر می شه يا اينکه قلبم از بس محکم انتقام می گيره دنده هام از استرنومم جدا شده٬ هيچ تسکينی پيدا نمی کنم. اگه از چندش آور بودن دنيا و بوی تعفنش بگم يا از بلاهايی که هر روز سر هزار تا مثل من مياد هيچی نمی شه٬ توفيری نمی کنه٬ قرار هم نيست بکنه. اگه اشباع شدن تهوع آورمو بالا بيارم هم جز بوی گندش و قيافه ی مشمئز کننده اش هيچ اثری نمی ذاره..حالم از همه چيزم به هم می خوره٬ از اينکه توی هيچ لحظه ای حتی الان که دارم اين شر و ور و دری و وری و آشغالا را می نويسم٬ دست از حيوون و خوک و آشغال بودنم دست بر نمی دارم. موجوديت حريص مريض عقده ايم هميشه له له می زنه واسه يه جفت چشم تا خودشو به گند بکشه..اينا را هزار بار گفتم و از دوباره گفتنش حالم به هم می خوره...هميشه همينا را می گم..تفکر غير منطقی غير منظم غير واقعی محدود...محدود..خيلی محدود به طرز نفرت انگيزی کوچيک و خودبين و حقير. و اين روح سياهم مثل چشمای هيزم و دستای لرزانم هيچ وقت نمی تونه يه جا کپه ی مرگشو بذاره..هميشه بايد بره..برن..حتی نمی تونه يه جا را پيدا کنه اونجا خودشو خفه کنه..يه دنيا را از شرش راحت کنه.شدم ابليسی که شامانيسمشو محاکمه می کنه...لعنت..خودمو محکوم می کنم به ادامه دادن اين ابديت لزج و نفرين شده..
..می گم در اين گه دونی را می بندم
اما از بس آشغالم می دونم که
يه روزی بر می گردم يه گه دونی تازه باز می کنم
و تهش قلت می زنم و فرياد شادی می کشم..مثل خوکا
..عين قير می مونه..همه جا چسبيده...منتظر گرما تا ذوب بشه و جاهای بيشتريو به گند بکشه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 21:41  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
مدتيه
سرمو بالا نگرفتم
گردنم متواضعانه شکسته
چشمام رد خلطهای روی زمينو پی می گيرن
و پاهام لجوجانه رژه می رن
مدتيه
درختچه ام
حجم سبز به هم پيچيده ی
مسخره ايه که باد حاشيه هاشو
عوض می کنه
مدتيه
گودال های تر و سياه
لبخند تمسخر آميزشونو
پاک نکردن
اين نقش پشت شيشه ی يک طرفه
با موهای وزوزی و جان افليج
تثبيت شده
مدتيه
اين خاکستری ها توی هوا پر می زنن
و چون اکسيژن کافی برای فنای بی رنگشون نيست
کم کم توی اين زندگی نکبتی رسوب کردن
که تا ابد موندگار بشن
-------------------------
يه عمره
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 20:19  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
خلوص و مهربانی و وجودش را آزردم
او را از خود پليد حريصم راندم
تا جنايتکارانه رها باشم
تا وجدان آلوده ام عذابم بده
اعتراف می کنم
سراپا نياز و التماس بودم
اما هرگز حاضر نيستم
دوباره او را درون
مخمصه ی تکراری گرفتار ببينم
نه از روی دلسوزی
از روی خودخواهی
از روی کثافتکاری هيولاوارم
---------------------------------------
همه چيز سرکوفت اشتباهاتمو بهم می زنه
سرکوفت فرصتای از دست رفته
جانهای تباه شده
و سالهای بيهوده
چه افتخاريه که ما يترکم تنها خرابيه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 23:39  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
اين احساس سنگين و آشفته
چسبناک و لزج روی من می شينه
و خويشاوندانشو دعوت می کنه
جيغ می کشم و با سرعتی بيشتر از صوت
از فريادم می گريزم
احساس اينکه دارم
رويای مرگوارمو سر نيزه می کنم
و گوشه ی ردای اربابو می بوسم
احساسم٬دست شفقت انگيزشو می تابونه
و مويرگها از هيجان چکه می کنن
هيولای بزرگ خودشو گوله می کنه و می خوابه
و روح کثيف ترسو از سرک کشيدن دست می کشه
و تو اون يه ذره جايی که واسش باز شده
خودشو تا مرز سرخوردگی بسط می ده
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 0:51  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
خيلی دلم می خواد
بدونم آهنگی که باهاش
همفری بوگارت از زير پل رد می شد چيه
و اين تموم چيزيه که می خوام
خشک شدم توی اين موقعيت
که از بعد ششم هم که بهش نگاه کنی
هيچ جاست
جايی که حتی با نظريه نسبيت عام هم
هميشه در حال سقوطه
من موندم و بادی که خشمش
به پوچيم می تازه
و اون مسير دور کوه
که همش ده کيلومترم نيست
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 17:22  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
اينا را الان می گم
اينا را الان انجام می دم
که اگه فردا به درک واصل شدم
کسی هيچ شکی واسش نمونه
هيچ احمقی هم نتونه بگه:
«بيچاره٬ آدم خوبی بود»
يا اگه سوال پيچ کردن
سرمو بالا بگيرم
و بگم
آدم گهی بودم
که اگه فردا تو آشغالدونی بدتر از اينجا
گرفتار شدم
چشمامو ببندم و لذت ببرم
اينا را می گم
که احساس کنم کاويدن اين گه دونی حق مسلممه
اگه همتونو مکتوب کنن
فکرا و حرفا و حالتهای ابلهانه ی صورتتونو
يه گوشه اش شايد چيز به درد بخوری پيدا بشه
اما من اينا را می گم
که مطمئن شم اگه مکتوبم کردن
نشه بين مکتوبيات محتويات چندش آور گه دونی
پيدام کنن
----------
چی می خوای؟
اينجا چه غلطی می کنی؟
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 17:2  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
موهای خيسمو تکون می دم
و می گم
اينجا بود که اشتباه رفتم
اين قسمت اين قصه را اشتباه نوشتيم
کاش از روی دست اون آوازه خون نگاه نکرده بودم
می دونی که چه احساسيه؟
احساس شناور شدن فقط زير آب
تلو تلو خوردن پشت شيشه آکواريم پشت ويترين توی خيابون شرقی
و هر روز خواستی بهم بگی
بهم بگی که هی پسر
تو مردی
داری غرق می شی
من نمی شنيدم..وز وز حبابهای آمبولی رگهام نمی ذاشت
دستی به موهای خيسم می کشم
و به امتم می گم:
اينجاست که سرود ناخونده به نقطه ی بحرانيش می رسه
و سولو خودشو پرت می کنه٬
پرنده های سياه کور
جيغ شادی می کشن و نوک زنان به دنبال بو
راه ميوفتن
-----------------------
..سگه نگاه کجی به ويترين می کنه
دمشو تکون می ده
و می گه اينجا شهر اشتباهيه
می دونی که؟
سری واسش تکون دادم
بی تفاوت قهوه ی تلخمو سر کشيدم
و بی سر و صدا کپه ی مرگمو گذاشتم
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 16:49  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
بعضی چيزا
وقتی شروع شدن
فقط بدتر می شن
يه روند تخريبی پائين روی افتضاح
اين سرطان به روحم متاستاز داده
تا بود
پرواز روح مانند روزانه ام بود
امتداد رد بالهای سنجاقک
خلسه ی گناه وار
و فرار سراسيمه
و حالا
هوشياری زق زق کننده ی شبانه
و تلافی های ذهن نيمه مختار
آتش بازيه نصفه شب
آدمای قاب عکسی
که دور آتيش می رقصند
و نزول دردناک روح
-----------------------
گنجشکا بيدار شدن
رهايم کنيد تا بخوابم
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 16:26  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
اينم از استراحت ذهنيم
خسته که می شی به چی پناه می بری؟
به کجا؟
با کی حرف می زنی؟
به چی نگاه می کنی؟
...ديگه خيلی فرقی نمی کنه
مدتهاست به اين لبه رسيدم
اونور لبه ای وجود نداره
به ديوار فشرده می شم
اما پوستم کلفت شده
انقدر کلفت شده
که ديگه فقط پوستم...
پوست لپره ی بی حس
کمای درجه دوم
بدون پاسخ به درد
--------------------------
اگه اينو خوندی
اگه خوندی
کاش می خوندی
سراغی از من بگير
+ نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 17:57  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
ريتمی که تا اوج تهوع بالا می ره
و اونجا کمی صبر می کنه
تا دريچه های قلب باز بشه
و حريان سبکی پوچ اش او را می بره
سخنانی که از اعماق نفرتش
لرزش گناه آلود مردک را تحمل می کنه
و انعکاس يک مرده در مردمکش
تلو تلو می خوره
اين پوچ گرايی را باد کن
و باد کن و به هوا بفرست
نقشه ژئوگرافيک پستی ها و چاله ها
و خرابه ها و قبرستان ها و درخت شکسته
و زندگی بد هيبت را رسم کن
با مراسمی منفجرش کن
بذار کارگر کلنگشو همونجا بزنه
و خون قرمزشو با همه شريک شو
همه بهای اين سيراب شدنو پرداختن
جام به دست پشت در نشسته اند
سرانجامش را مانند
سرنوشتش رقم بزن
اين سم لذت بخش ترين
حجم دنياست
--------------------
اين رديفو بايد تا ته رفت
اگه نرم توازن لعنتی اش به هم می ريزه
تموم اين کثافتها
را بايد تا آخر حمل کنم
تا اندک احساس رضايتم از بين نره
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 0:47  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
از تاری مطلق شروع می شه
به تاری مبهم تبديل می شه
و با پيشروی بيشترش
ناگهان وضوح کور کننده اش هجوم مياره
برجسته می شه
و جزيياتشو توی سرت می کوبه
---------------------
شوک ناگهانيش
فرا می گيردت
چشمانتو به زور می بندی
و درخشش مغزتو منفجر می کنه
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 11:47  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
اين انتلکتوال بازی
فقط واسه فرار کردن از مخمصه های اون پائينه
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 21:46  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
کرونوس خوابه
کاش بيدار نشه
که اگه بشه
گوشه ی خرابه ای
که فرشته ها توش به گناه مشغولند
از استخوانهای نيمه جويده
و خدايان تکه پاره پر می شه
بيدار بشه
با مردمان کنار خيابان
سر تيغ دارمان را خواهيم جنباند
و در ترسمان محو خواهيم شد
چشمان گرسنه اشو خواهد گردوند
و روحهای نابالغو نشون خواهد کرد
و برای ضيافت همه ی
سوگواران جهانو دعوت خواهد کرد
اگه بيدار بشه
توی مرز بينهايتش می ايسته
و می فرستمون اونجايی که
حتی اونم اونجا نيست..
------------------------------
بازسازی يه شرمساری
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 14:4  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
کلی برای اين حرفا زمينه چينی کرده بودم
اما حالا چيز زيادی يادم نمياد
موجوديت های خبيث و تندرو
از همه طرف نازل می شن
خيلی هاشون حتی بدون اقدامات امنيتی
با بودنشون
فقط کافيه يه لحظه پلکتو ببندی
و از زل زدنت به آينه دست برداری
تا شش ماهی دستت بند بشه
با پاپتی ها چند صندلی شکسته را شريک بشی
و واحد جامعه شناسی عمومی بگيری
يا همچين چرت و پرتی
و بعد مجبورت خواهند کرد
به عنوان پيرو نهضت
چوبه ی دارو ببوسی
و چند کلمه ای قارقار کنی
----------------------
نمی تونم
بالا ميارم تا حرف بزنم
به خودم چنگ می کشم
دو ساعت کلنجار می رم
حالم به هم می خوره
نه..خورده
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 13:13  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
دو سر اين گره
از هرجا که شروع بشه
گردن من وسط گره خورد می شه
-------------------------
حرفی نيست
دردی نيست
آرزويی نيست
اين کلمات هم به زور می نويسم
تا رکورد بشکنم
نمی نالم
اين احساس برای منه
فراری نيست
تا ابد گرفتار همين نفرينيم
شما نيز گرفتار نفرين های خودتان
بدبختی شايد در
گرفتن حق بدبخت بودنه
بدبختی اينه که
چه کسی حق داره
از غرق شدن توی منجلاب گلايه کنه
وقتی کسی را چرخش می کنن و
پودرشو به مرغها می دن؟
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 13:33  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
آنهايی وجود نداره
-------------
پروانه ی مشکوک سمی
روی دستم نقش بسته
همونطور خشک شده
تا چيزيو به يادم بياره
اما اين روح فراموش کار
چيزی را نشخوار نمی کنه
توی پيچاپيچ اين منجلاب
همه چيز غرق می شه
جوجيغ و من باز گذارمون به هم افتاد
و همون قدر که من فراموشش کرده بودم
اونم منو فراموش کرده بود
بينی های هم ديگه را نوازش کرديم
و باز همديگه را فراموش کرديم
از خاطراتم نپرسيد
به روش استالينيستی
گذشته را برايم ترسيم کنيد
و امضای من را پايين آن بگذاريد
روح سرگردان فراموشکارم را در خيابان بيابيد
و قبل از اينکه خودشو با
محتويات چندش آورش منفجر کند
اونو با گلوله بکشيد
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 2:44  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
منم بازی بديد
بذاريد منم اونجای خدا را لمس کنم
دست از اين شلوغ بازی برداريد
حلقه تان را بشکنيد
جرعه ای از اين رضايت سهم من است
کوپنش را دارم...
ای عقلا و ای انديشمندان
گوشه ی تفکرم جر خورده
بخش التماس بروکای من خط خطی شده
قوانين بازی را ساده کنيد
و مرا بازی دهيد
اين که صدای جيغش مياد
خدای منه
دست و پاهاشو بستم
و توی کمد انداختمش
بذاريد امروز با خدای شما بازی کنم
تاب بخورم
بچرخم تا سرم گيج بره و پخش زمين سفتتون بشم
پا بکوبم
و به دنبال پوچی های ورجه وورجه کنم
اين تنهايی عرفانی يا عقلانی يا اجتماعی نيست
فقط بازيه جديد منه با کثافتکاری زياد
------------------------
شرطو باختی
کسی اينجا خبری نمی گيره
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 11:43  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
يه فرو رفتگی کم عمق
که سگه خرابکاريش را اونجا می کنه
و گربه اونجا بچه می ذاره
يه جايی که
آدما جسدای طاعونی را اونجا چال می کنن
آهک روش می ريزن
و نژاد پرستها ته سيگارشونو اونجا می ندازن
چاله ای
که آب توش جمع می شه
و تابستونا قورباغه ها و لاروای پشه ها
اونجا توی کثافت و روغن و گازوييل غلت می زنن
چاله که بهترين خاطره اش
روزی بود که پرش کردن
و بدترين خاطرش فردای اون روز بود
که پرشدگيشو بالا اورد
دپرشنی که
شبايی که گرگها
به انعکاسشون توی چاله خيره نمی شن
يه ستاره سر می خوره
و کف چاله منفجر می شه
-----------------------
من ٬ چاله
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 0:43  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 23:59  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
it is quite normal for things to be fucked up
the usual day is the shitty day
yet this usual doesn't ease the pain
my friends
my comrades
this shattered picture
has lost it's integrity
you'll some day find out this ever smiling
mouth is just a cut piece
toxidermied for an ever lasting display
------------------------------------
تاريکی ات را بر دوش بکش
درب اين قفس تا بسته است
پيغامت را به گوشها خواهد رساند
------------------------------------
"life? I've got no life, I'm in the dark here"
al pacino- scent of a woman
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 22:1  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
گندزداها آمدند
درخت و گربه و من را
کنار ديوار صف کردند
چشمانمان را بستيم
و به روح سوراخ سوراخ بدون بيد فکر کرديم
آسمان غبار گرفته
توی کنتراستی از بنفش
با تک ستاره ی مبهوتش
را با هزار هزار کپسول سيانيد آهن
گند زدايی کردند
و وقتی جان می داد
سيگاری به افتخارش روشن کردند
سوسکها دوان دوان
بچه هاشان را بر دوش گرفتند
و به خانه ی آنها به پناهندگی رفتند
و موشها ابلهانه ماندند و مردند
د.د.ت تنها شعار زيبای واقعی است
د.د.ت در تخم مرغ در شير در سبزی
در گوشت در انسان در مغز در روح
و برای احترام روی قبرها می نويسند
د.د.ت فلانی مرد.
------------------------------
بدون شرح
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 0:40  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
يه خواب معمولی
بدون هيچ توالی عقلانی
يه عکاس باشی که با چرخوندن دگمه
روی لب به حرف مياد
می گه:
يه عکس با منظره ی غروب می خوای؟
يا يه مرد که با سگش روی زمين دراز کشيدن
و به نبض زمين گوش می دن؟
اون مرتيکه که می شناسيش
با اون ميان و ميگن:
حق هم داری دلخور باشی
اونها هم می دونند شرمندگيهای من
توی کدوم کشو مخفيه
توی خواب هم از حقارتم دست برنداشتم
او را تطميع کردم
تا صفحه ی سياه ديگر به برگدونی اضافه کنه
و اون پسره که از نيجر اومده
با بچه های مزخرف کله پوک اومدن
کفشامون را در اورديم
و آقاهه با شلنگ آب پای منو خيس کرد
و من به اون پسر نيجری گفتم
از قحطی چه خبر؟
و خواستم بزنم توی گوشش
اما دستم را مشت کردم
و اون يکی ديد
-------------------------------
آخرش صدای يه آهنگ توی پس زمينه
و ترسش منو می پرونه
در حاليکه اتصال استرنومم به دنده هام
باز درد گرفته
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 13:39  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
يه شکم پر زباله اتمی
که اين ور اون ور تلو تلو می خوره
و آقای ريشوی هيز دنبالش افتاده
يه شکم پر زباله اتمی
که شبا نمی خوابه
و محو خودستايی اشعه ی نامرئی مرگش می شه
و روزايی که دفنش نمی کنن
تاولهاشو می ترکونه
يه شکم پر زباله اتمی
که وقتی تو کمد قايم شد
هر سه نشونه ی حيات اون چند هزار بدبخت
محو شد
و بعد از توی کمد درش اوردن
يه بغل باروت دادن دستش
و منفجرش کردن
يه شکم زباله اتمی
که در حاليکه اشک می ريختن
باهاش وداع کردن
دست و پاهاشو گرفتن
و ته اقيانوس
با هزار تن بلور نمک خشک و خودخواه
سر به نيستش کردن
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 23:36  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
هر چند ساعت علائم حياتی ات را چک می کنم
نکنه که زنده شده باشی
و به دورم گره بخوری
هزار بار تو را کشته ام
و باز نفرين زمان
انگشتان چسبناکتو به دور گلوم حلقه می کنه
مجبور بودم تو را زير تختم دفن کنم
و بوی خاک مشمئز کننده ی گناهانت
منو فرا می خونه
دست پوسيده ی کپک زده اتو
به زور مياری بيرون
و به گرمی روحمو در آغوش می گيری
و جسد من تاب می خوره
و تاب می خوره
و تاب می خوره
---------------------------
انسانها را در افتخارات کوچولو اسير کن
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 23:14  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
توی اين سير قهقرايی تنها نيستی
آنان به دنبالت می آيند
وقتی به آن پايين رسيدی
اسکلتت را بر دوش می گيرند
و بيرون می آيند
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 18:8  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
ليلی
چرا اعتراض کردی؟
چرا نذاشتی دارت بزنن؟
باز بر می گردی
و باز دست و پاهاتو می بندن
صداتو خفه می کنن
و سايه های کثيفشونو روی ديوار حک می کنن
باز به جرم
به دنيا آمدن توی بيغوله ات
محکومت خواهند کرد
خورجينی به گردنت خواهند آويخت
مجبورت خواهند کرد تا گناه متجاوزينت را هم بر دوش کشی
ليلی چشمانت را ببند
و ضربه ها را بشمار
و بخند
نرو هايی که توی درد ابدی
گرفتارند ٬ديگه
جايی برای پتانسيل اضافی ندارند
---------------------------
هر روز هيولاهايی از گوشه ای سر می کشند
و ارواح را در شيشه می کنند
مسخره اينه که
برای مجازات هيولاها
شيشه را می شکنن
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 0:38  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
خرابه ام را به حراج گذاشتم
برگهای آهنی درختم را چيدم
ته کيسه را تکاندم
و در آن تپاندم
از زير سايه ی سانسورچی بزرگ فرار کردم
به تمدن پناه بردم
و در آنجا خرابه ای ديگر خريدم
------------------------------
When you were here before, couldn't look you in the eye
You're just like an angel, your skin makes me cry
You float like a feather
In a beautiful world
I wish I was special
You're so fucking special
But I'm a creep, I'm a weirdo
What the hell am I doing here?
I don't belong here
I don't care if it hurts, I wanna have control
I want a perfect body, I want a perfect soul
I want you to notice, when I'm not around
You're so fucking special
I wish I was special
But I'm a creep, I'm a weirdo
What the hell am I doing here?
I don't belong here, ohhh ohhhh
She's running out again...
She's running out, she runs, runs, runs, runs....she runs....
Whatever makes you happy
Whatever you want
You're so fucking special
I wish I was special
But I'm a creep, I'm a weirdo
What the hell am I doing here?
I don't belong here
I don't belong here
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 8:15  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
سخنران در
ابهام سخنی ناشنيده گفتن
پر کشيد و رفت
درست لحظه ای که همه چيز جالب می شد
ارتش چهارخونه ای ها حمله کردن
و صفحه را تار کردن و اجزای تصويرو بردن
تا پول خون بگيرن
اين ديوار زبر سيمانی
يه خط ممتده
تا روزی که به زور پرتم کنن اون ورش
-------------------------------
برای يه بچه که دايره سرش می شه
افقو اينجوری ترسيم کن
بهش بگو افق يه دايره است
که مرکزش تويی
يه جوری بهش نگو که افتخار کنه يا مغرور بشه
حاليش کن که هرجا بره
دايره هم با اون می ره
حاليش کن که افق لعنتی
هميشه اونجاست
حتی اگه تويه گه دونی غرق بشه
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 0:37  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
دچار من درگيری بزرگی شدم
اصول معرفتی ام اشکال پيدا کردن
توی يه دور دائم ضعيف شونده افتادن
و مثل يه مداد تراش خوب
لايه لايه منو برملا کردن
حالا وقته خوبيه که مرتد تعريفم کنيد
و دارم بزنيد
دچار بی حسی شدم
با تاولهاش و با دوران خورنده اش
با دستهای آمپوته و بوی تعفن عصبهای جلز ولز کننده ام
دورنمای چشمهای ريز و منتظرم کافيه
تا کابوس بچه ها بشه
حالا وقته خوبيه که اين جذامی
را با لباسهاش بسوزونيد
خدای من از سفليس نمرد
درسته که بينی اش صاف شد
و شانکر ها قلبش را تکه پاره کردن
اما خدای من را سفليس نکشت
خدای من توی پارادوکسهای من
باد کرد و مرد.
--------------------------
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 23:3  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
پارانويد
بين بيگانه ها نشسته بود
و به ميله ای که هر لحظه ممکن بود
مار بشه تکيه داده بود
واگن جهنم
از توی تونل که رد می شد
احساس می کرد
دارن دنده هاشو می شمرن
چشمای بدون حدقه
بهش زل زده بودن
هيولای چسبناک خيسی
پشت گردنش چسبيده بود
اما جرات نمی کرد تکون بخوره
مسئول واگن
در حاليکه دندونای تيز براقشو نشون می داد
اومد و بليتش را گرفت
و سوراخش کرد
پارانويد احساس کرد
يه لحظه مچشو گرفته
فرياد زد
جيغ کشيد و
دری وری گفت
بيگانه ها چپ چپ نگاهش می کردن
به خودش مسلط شد و گفت اينا همش
پارانوياست..توهماته...
وقتی واگن جهنمی ايستاد
بيگانه ها در حاليکه خون از دهنشون می ريخت
رفتن تا برنامه ی ساعت ۶ تلويزيون را ببينن
و اون هيولای چسبناک هم دوان دوان
رفت زير يه بوته قايم شد
---------------------
پارانويد مچاله و خونين
کف واگن جهنمی افتاده بود
اون تا آخر مسير می رفت
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 21:56  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
تنها قرعه ی پوچ اين گله ی متفکرو
من و تو کشيديم
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 8:18  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
اين گوشه ی گرم لزجو
با هيچ کارتون خواب دوره گردی تقسيم نمی کنم
اينجا هيچ سوسکی را بدون حقارت
و بدون اين که هويت کثيفشو
از گردنش آويزون کنه راه نمی دم
توی اين دو متر
همه ی صداها جمع می شن
و بعد نيست می شن
و من اين شانسو دارم
که خبر داشته باشم
کی آقاهه ای با زنش دعوا می کنه
يا کی پسر پشت تلفن دروغ سر هم می کنه
يا کی مجمع خرابکارا اشک می ريزن
تفاله های ته اين خرابه
همشون اثر دی ان ای! من روشه
مال منن..مال من
فقط حيف که باد مياد
و لاشخورها را جمع می کنه
و اون وقت من نبايد بخوابم
چون روياهامو به جای اشغالهام می برن
اينجا آخرين پاتوق قبل از جهنمه
وقتی روحهای سياه
روح سياهترو ميبينن
لبخند کثيفی با اون دهن دندون ريخته اشون می زنن
و می رن تا اعماق جهنم پر نشده
يه جايی برای خودشون دست و پا کنن.
-------------------
اما می دونی اگه
بخوای حاضرم بفروشمش بهت
مفت می دم
به قيمت حماقتت
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 1:14  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
ضريب شکست دنيا زياد شده
زاويه ام با زندگی ديگه قائم شده
هنوز اما لجوجانه زنده ام
کوران غبار آلود خاطرات غير واقعی ام
چشممو کور می کنه
ولی به خاطر يه نقض مادرزاد
عصب پاراسمپاتيکی به غدد لاکريمال من نمی رسه
در عوضش دهنم کف می کنه
و از گوشم دود بيرون مياد
من کوتوله ترين هيولای دنيام
من و همه ی آدمهايی که نيستيم
توی اتاق انتظار نشستيم
در حاليکه قلادمون را به صندلی گره زدن
دست به سينه و مرتب نشستيم
تا خيک بوگندو با پيرهن عرق کرده بياد
و بين ما يه تيکه هويت را هشت قسمت کنه
با هزار اميد واهی
دهنم را به شيشه می چسبونم
و داد می زنم
شايد که گوشی به شيشه چسبيد
..بخار نفسم شيشه و منو محو می کنه
علم تايپ شده
را بايد توش سبزی پيچيد
علمی به درد می خوره که با نفس بوگندوی
من مخلوط شده باشه
با استرپتوکوکها
نيکوتين توی ريه ام
با خلط ته حلقم
----------------------
گوش به زنگم
تا دوباره خودمو توی
يه دور واهی بندازم
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 21:58  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
تن رنجورمو
با تموم رد حلزونی پشت سرم
تا اينجا کشيدم
تا زير لذت چراغ خاموش مخفی بشم
و اندک نور بقا را هضم کنم
ديگران ِ اين گوشه خاموشند
مدتها پيش اکسيژن مخازنشون
صرف سوختن آخرين تدبير ذهنشون شده
توی يه گوشه جمع شدن
و انقدر تنگ هم به انتظار ايستادن
که حتی ته صفشونم واسه ی من جايی نيست
----------------------------
اون اومده تا يکی را ببره
خودمو گلوله می کنم
و نفس های عميق و عصبی می کشم
شايد از که جنون هيستريکم متواری بشه
اما ...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 0:33  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
آريستا بابا تخم مرغ طلا را تف کن
الانه که خفه ات کنه
سيگارتو خاموش کن و بيا
با هم روی آب غلطان
شناور بشيم
يکی از اون ورداتو بخون
و بهمون فوت کن
دنيا را از دوشت پايين بذار
و مثل من
يه دقيقه کنار آتيش
توی شاخه ی انحرافی اين هياهو بشين
نم اينجا واسه ی نريختن ديوارهای اين پل بسه
بيا توی اقامتگاه کهنه و گناهت را اعتراف کن
اين لوله ی کلسيم گرفته را بشکن
و ديوار را امضا کن
آريستا بابا
کمرت پهن شده
دستات می لرزن
بيا توی اين اتاق
دگمه را بزن
پريز را دستکاری کن
بعد آبی ما را فرا می گيره
و فراموش می شيم
--------------------
ردمو روی خرده شيشه ها بگير
و بيا
يه جايی خون تموم می شه
و هويتيو می بينی که روی زمين
آخرين هق هقشو می کنه
+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1384ساعت 16:24  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
موسولينی کله اشو می خارونه
و با اکراه کارت عضويتشو نگاه می کنه
کلوپش ديگه اصالت قديمو نداره
ديگه از برندی و شراب بوردو خبری نيست
گله ی کرم خاکيها توی سطل ماهيگير به هم می لولن
و به نظم دوارشون افتخار می کنن
موسولينی توی ميکروفون فوت می کنه
از اين بازيه کرمها گلايه منده
کتاب رکوردهای گينس را باز می کنه
و آدامسشو وسط صفحه ای
که اسمش توشه می چسبونه
-------------------------------
آريستا بابا..منو ببخش
چاره ای نداشتم
اين دلخوشکنک هم پکيد
+ نوشته شده در جمعه سوم تیر 1384ساعت 11:32  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
اين دور مضرص کم کم داره معيوب می شه
تا اولين بند انگشت اشاره ام بيشتر توی
اين چرخ دنده ها فرو نمی ره
و صدای سمفونيک خورد شدنش
هيچ باعث نمی شه
نت بالا رونده ی سرکارگر خفه بشه
بعد از هشتاد دور چرخيدن
ورم پلکهام ديگه نمی ذاره
خيره نگاهت کنم
سرعت چرخيدن انقدر زياد شده
که دستم نمی رسه
اين منجلابو واست هم بزنم
کم کم آخرين نسل
ميمون های جيغ کش هم منقرض ميشه
و جنگل ساکت می شه
و اون وقت صدای پوفی خفه شدن کبريتت را هم می شنوی
--------------------------------------
دنبال جای پام توی راهروهايی می گردم که هرگز اونجا نبودم
+ نوشته شده در جمعه سوم تیر 1384ساعت 0:31  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
I don't care
I'm numb, fading fast in my hollow screams
my deep dirty soul keeps growing out
of my usual boundaries
----------------------------------------
حداکثر تلاشمو می کنم
تا قرمزی لعنتی آسمونو دور بزنم
اون لعنتی خونين
که از چنگک آويزونه
احشای منه
گوشته منه
...بگذاريد از نقطه ی بودنم درد بکشم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 22:44  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
کريه چهره
از مردن در اين بيغوله معافی
تپانچه اتو پر کن
و دنبال صف مورچه ها برو
گارگويل ها هم پر کشيدن
الان اونها هم يا روی سيم برق خودکشی می کنن
يا سرشون زير بغل يه کلاغ می کنن
و هار هار گريه می کنن
آهای کريه چهره
اگه موندی
سر تو پايين بنداز
و پريدن ضامن مين ها را نظاره کن
مردنتو هضم کن
فرود اومدنتو ببين
ديگران را دفن می کنند
تا بوی تعفنشون
زمينو بر نداره
تو را دفن خواهند کرد
تا کريه چهره ای ديگر برويد
اينجا هميشه برای يه دونه کريه چهره جا هست
-------------------------------------------------
برو تا تاکسيدرميت نکردن
تا به خاطر افتخارات علمی قربانيت نکردن
اگه خواستی به سرزمينی برو که
می تونی روبروی تلويزيون
کف خيابون
ساعت دو شب چشماتو روی هم بذاری
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 20:31  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
لعنتی ها رحم کنيد
چقدر خون بالا بيارم؟
چقدر دست و پا بزنم؟
چقدر توی اين تشنج کوفتی دندونوام خورد بشه؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 18:30  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
احساس می کنم
دارم ذوب می شم و آبشار رنگيم
از روی ميز جاری می شه
تموم سوراخ سمبه ها را می کاوه
و توی فاضلاب بی نهايت
خلسه هام سرازير می شه
--------------------------------------
خدا امشب يه زندگی قرض می خواد
ولی من امشب خوابم
برو شيشه های ماشينای پشت چراغو بمال
و لگد به پشت سپرشون بزن
و روی جدول های کنار خيابون تف کن
برو و بينی چربتو از روی گونه هام بردار
نمی خوام نفس حريص و داغت دل و روده هام به هم بزنه
برو چون
امشب آشغالها را دم در نمی ذاريم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 10:56  توسط دون خولیو دو لامارکی
|
امشب
کم کم عادتهای قديمی را از دست می دم
و عادتهای جديدی به وجود ميارم
فاصله های تو خالی مکنده توی زمان به وجود مياد
و تک تک چاله های اين راه
روحم را سايش می ده
امشب
گربهه بی حيا شده
حالا که حياط همسايه بمباران شده
بچه هاشو کول کرده
اورده قاطی لکه های چربی سنگها
و زير سايه ی تيغ دار پيچک ديوار خونمون
امشب
باد مياد تا موهای وز وزم بکنه و ببره
شب سياهه تا عريانی بی شرمم را پنهان کنه
و اين دور و ورا هميشه يه جا پارتيه..بزن بکوب و رقص
تا صدای منو خفه کنه
و هميشه خرناس يکيشون نزديکتر از اونه
که سر پف آلود و مريضمو به ديوار بکوبم
امشب
اگه بميرم
باز فردا خورشيد طلوع می کنه
هر چند که ديگه فرقيم نمی کنه
اگه اعضای انجمنم بميرن يا ببرنشون
اگه هر گهی هر کاره بشه
امشب
حس سقوط آزاد دارم
لغزيدن روی مردابی
که همشو خودم عق زدم
حس موجی شدن با عکس ماه
وقتی سنگ توی آب می ندازی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 0:29  توسط دون خولیو دو لامارکی
|