امشب بدترين شب برای آقای دراکولا است.
يه شب کوتاه
که هيچ جبران اشک ريختن آرومش توی تابوتش
تموم روز را نمی کنه
-------------------------------
باز تابستون
و کرختيهاش..
خنده ام می گيره..
چون من اشک همه را ريختم
اشکی که با پس گردنی و مشت و لگد در اومد
خنده ام می گيره
از اون خنده های هيستريکی هيولا مانند
چون وقتی خرده هامو از رو زمين جمع می کنم
دستم زخم می شه
چون همشون عين همند
خرده های عذاب و مسخرگی و بی تفاوتی
خند ه ام می گيره
چون هر ده دقيقه
يا بيست دقيقه
يه دور کامل می زنم
و با يه تقسيم دوتايی
زندگی را دو برابر نکبت تر ادامه می دم
خنده ام می گيره
چون توی چشمای هم زل می زنيم
و مثل دو تا آدم فضايی
با تله پاتی سر تا پای هم ديگه را لجن می گيريم
خنده دار ترش اينه که اينجا همش منم
فقط منم و دله دزدی هام
منتظر خريتت نشستم
خنده ام می گيره
چون فسيل بی و سر و ته دنبال می کنيم
آنژيوش می کنيم و آخرين دوز کوکائينشو حساب می کنيم
و بعد نظر کارشناسی می ديم
و فسيله توی يخچال رنگ به رنگ می شه.
----------------------------------
خنده ام می گيره
چون ديوونه ام
چون حرفهای بی سر و ته می زنم
روی هم می ذارم
مردم
اگه امشب که کپه ی مرگم را می ذارم
رفتم به جهنم.
اون وقت دلم می خواد
قبل از مردنم خواب ميکی موس و باگز بانی ببينم
دلم می خواد
روح خبيث و شيطونم را بذارم
تا چند صد سالی روح بی گناه شما را شکار کنه
دلم می خواد
وقتی می برندم به جهنم
چند دقيقه بزنن کنار
تا هندونه بخريم
يواش برن
تا آدمای سوار بقيه ماشينا را ديد بزنم
تا وقتی که يکی دست تو دماغش کرد
بخندم.
دلم می خواد قيافشونو بعد از رفتنم ببينم
پشتمو بهشون بکنم
و دورشون برقصم
کابوس شبهاشون بشم
امشب اگه مردم
اگه فرشته ای بياد
می پرم روی سرش
اگه خود خدا بياد
تف روش می کنم
می کشونمشون توی کابوسهام
و غرقشون می کنم
توی چاله ی مرگم سه تايی اسير می شيم
و با نفرت به هم ديگه زل می زنيم.
آخ...اگه امشب بميرم.
-----------------------------
هر سه متر اين ديوار يه پنجره است
اگه خيلی باهاش مشکل داری
خودتو از يکيشون بنداز بيرون.
اون طنين مبهم که هميشه پشت سرمه
صدای قدمهامه که پشت سرم ميان
بدجنسا٬ منتظرن وايسم
تا بپرن روی سرم
آدم سيبشو پيش من جا گذاشته
و با اولين قطاری که از اين بيغوله می رفت
فرار کرد و توی تونلها جون داد
سيبه را گاز می زنم و می دوم
و پشت سرم اونها هم می دون
عنکبوته دو تا دست جلوشو بالا می گيره
و چپ چپ نزديک شدنمو نگاه می کنه
اين دنيا به هيشکی رحم نمی کنه
زورم اومد پامو روش نذارم
چند متر جلوتر
اون کابوس شاخ و دم دار ايستاده
منتظر که من سيب بهش بدم
----------------------------
هر چی که نباشه اين يه دوی امداديه!
باربيتوراتها يا آمفتامينا ديگه اثری ندارن
مغزمو که نگه می دارم
دنيا به دوران می افته
و وقتی چهارچنگولی به دنيا چنگ می زنم
روحم دوان دوان فرار می کنه
توی سوراخ سياهش قايم می شه
و شيطنت آميز کله ی عروسکشو می کنه.
آره من هنوز قلبمو از دست ندادم
اما قلبم خوب نيست
چهارمين صداشم ديگه به گوش می رسه
نمی خوام بيام
اما شما داريد می ريد
و قلاده ی منو می کشيد
حقيقتو فقط وقتی احمقم می بينم
وقتی که آسمونو جمع می کنيد
و ستاره ها را برای گردگيری پائين می کشيد
چرخيدن نسبيه..
به نسبت پيچيدن دنيا دورم
خفه می شم و خورد می شم
کاش می شد منم توی دوران دنيا محو بشم
----------------------------------------
نه من افسرده نيستم
اما هربار منو می تکونيد
بيشتر می ميرم.
هر چی می خوای بنويس و بده دستم
بذار همين کم را هم قسمت کنم
و سهم خودم را هدر بدهم
عبور نيمه مرئی ام
انقدر عادی شده
که ديگه کودکان هم کابوسشو نمی بينن
من می خواستم جلوی تو باشم
اما عقب موندم
تا برای من تاسف بخورم
تا شبها قبل از خواب پنج دقيقه شکلک در بيارم
يکساعت خيال پردازی کنم
و دو ساعت قلت بزنم
سوراخ دو وجبی
که هر وقت باد از توش می وزه
سوت می کشه
آهی می کشه و خاطرات گذشته امو تف می کنه
-------------------------
در را بر دوش می کشم
تا به موقع ازش عبور کنم
کنجکاوم بدونم
که آيا واقعا فرقی می کنه؟
--------------------------
يه دنده و لجوجم
از حالا می دونم نتيجشو: هيچی!
هر بار هم ديگه را لمس می کنن
دستشون به روده های من می خوره
سگه معلوم نيست چه دردشه
پشت پنجره پارس می کنه
صدای به شماره افتادن نفس مياد
صدای ناله
صدای خش خش لعنتی
صدای پچ پچ سوراخ کننده
----------------------------
مطمئنم اگه اتوپسيم کنن
صدای مسواک زدن می دم
بوی لعنتی سگه
و پچ پچ و خش خش و ناله
راه افتادم تا برم شبم را بسازم
خماری فردامو تامين کنم
دالی گاو بداخلاقم چپ چپ نگاه می کرد
رانندهه با زنش با زندگيه نکبتيشون
با تلق تلوق ماشينشون ناله کنان رد شدن
و صدای لعنتيشونو توی مغزم جا گذاشتن
اوف که چقدر از اين هوشياری برنده می ترسم
به محله ی فروشنده ها رسيدم
اونجا که همه چيز می فروشن
به خاصه آدم يا شايدم آدميت
اونجا مرد سياه بدمست يقه امو چسبيد
و اراجيفشو سر هم کرد
می رفت تا کاردشو تيز کنه
تا رگشو بزنه
خودمو رها کردم
يقه مو دادم بالا
و به سمت خونه ی ماسيس دويدم
تا الکل قاچاق بخورم تا از اين هوشياری لعنتی رها بشم
دالی بداخلاقم تو خونه ماق می کشيد
ماسيس و بر و بچه های دلقکش
می گفتن باز دالی فحشت داده؟ باز کتکت زده؟
نگاه خمارتو از کی قرض گرفتی؟
راديو صداش بلند بود
می گفت:
ايده هاتونو به ما بديد تا ما براتون ثبتشو کنيم
روياهاتونو به ما بديد تا ما اونا را تبلور ببخشيم
...
لعنت به اونا..من ويسکی و براندی می خواستم
و اونا يکيو می خواستن بذارنش وسط
می خواستم اين مغز لعنتيو اشباعش کنم
دالی گاو بداخلاقم پشه ها را پروند...
سياه مست شدم
و رفتم دم رودخانه شبمو بسازم
رفتم خودمو از خماری فردا نجات بدم
تا کاردمو تيز کنم
و رگمو بزنم
و در حاليکه نمی بيننمون
اشک شور و عرق روی صورتمونو ليس می زنيم
صورت فلکيمونو تماشا می کنيم
که مثل يه کميک ستريپ
هشتاد قسمتی٬ با حبابهای مستطيلی شکل
سرشو می برن و چرخ می کنن
و توی صورتمون تفش می کنن
زير پل می شينيم
و می ذاريم ريزش آب بهمون سرکوفت بزنه
آرزوهای کوفتيمونو باند پيچی می کنيم
روياهامونو توی مادی پر از جلبک می ريزيم
تا ماهيا بهش نوک بزنن
و قورباغه ها روشون غور غور کنن
و پسر بچهه روشون جيش کنه
توی ماشينه می شينيم
و با شکستن شيشه اش ترک می خوريم
و با گربهه کف خيابون له ميشيم
و خونمونو می ذاريم تا تيتيش مامانيا را کثيف کنه
و بوی گندمونو می ذاريم تا همه را کلافه کنه
-------------------------------------
خاطرات کثيف و سنگينمونو می ذاريم
تا تا ابد روحشونو شکار کنه
تاس ريختن و نقشه کشيدن
حساب احتمالاتم کرده بودن
با اين حال ريغولی ها طبق معمول خيت شدن
------------------------------------
دستای لرزان ساديستم واسه ی خفه کردن محشرن يا برای گچ کندن از روی ديوار
دندونام هيچ وقت ياد نگرفتن که با لبهام بخندن که غريبه ها را گاز نگيرن
چشمهای حريص و ريز و هيزم پشت عينک کثيفم معلق می زنن
رگهام گشاد و آماده اند
استخونام سمفونی مرگ می زنن
و روحم با بقيه کثافتها منتظر کشيده شدن سيفونه
آره بابا٬
من يه سرطان زنده ام.
شش متری خدا کمين کردن
با مسلسل و تله های انفجاری
خوش شانس ترينشون چشمش در اومد
پيش پای خدا افتاد
------------------------------------
حرص زدن تب آلود و مريض وار
برای بزرگتر کردن شعاع حقارت
کله امو نزديکت ميارم
تا بزرگی سوراخ توشو حس کنی
سکون هوای مرده
دوستانت را هم بيار
بيارشون تا اين پايکوبی را با هم شريک بشيم
معلق بزنيم و شادی کنيم
منتظر اشاره ی عقربه ی ساعت
می مونيم
تا يکی را بذاريم کنار ديوار
و لجن مالش کنيم
بعدش کيسه زباله به دست
پشيمونی هامون را از روی زمين جمع می کنيم
تا بازی کثيفمون يه راز شرم آور بمونه
هفته ی بعد باز کيسه زباله به دست بر می گردم...می دونم
سرم درد می کنه
چه ديدنم را واست جا گذاشتم
روی سومين ميز اونجا که جوشگاه دروغين به جا مونده
حرفهام کاش می چرخيد و تاب دار می شد
و تيز می شد تا خون راه بندازه
اما پهن و پخ و تنبل
روی گشايش هوا پهن می شه
و گوششو می خارونه
و چشمای فضول معلق
در حالی که نوکرانشون حملشون می کنند
سری می چرخونن و منو نظاره می کنن
بوی شک و نفرت توی هواست
اشعه هم می تونه گره بخوره
طبق يه اصل کوانتومی تويه لوپ مغز گير می کنه
و چهره ی بر افروخته و ذهن بی تفاوت
دود می شه
و باز سوزن آلوده را توی روحم می کنم
در را باز می کنم
و می گم
گازش بگير
گازش بگير حيوون هار
-----------------------------------
امداد غيبی برای کمال جويی!
سنگ به شيشه نخورد
موشک کاغذی تو نيومد
من اون لبه منتظر نشسته بودم
در حاليکه يه احمقی هم می گفت: نپر!
شکم چاقشو تکونی داد
و نوکری همه را خريد
گرد و خاک صندلی را می تکونه
و عصاشو زمين می کوبونه
رنگ پريده ها و کک مکی ها و سرطانيا
لنز بخارگرفته را تنظيم می کنم
و بعد همه با هم تار می شيم
هيئت کارشناسی تشکيل می ديم
و دل و روده هاتو بررسی می کنيم
و سومين وريد پر خونتو قطع می کنيم
و عکس مردنتو توی يه ژورنال چاپ می کنيم
سايه ی عکاس
عکسو سياه می کنه
و اون بابايی که تموم خاطرات همه ازش
همون عکسه
با سبيل مسواکی اش
و پاپيون کجش
اون با اجداد غار نشينش تو تاريکی
کورمال کورمال
فراموش می شن
و قبل از اونها محو می شم
خانه به دوش له شده
کف پاهام می چسبه و با هم
بزرگراه جهنمو ۲۰۰ کيلومتر در ساعت می ريم
راه پله را سه پله يکی می ريم پايين
تا توی قعر با چشمهای دريدمون
توی فانتزی سياهمون غلت بزنيم
با شپش ها زير آب بادکشهامونو می بنديم
و تلو تلو می خوريم
مست از مغزهای مه گرفته مون
با يه چهارليتری بنزين
منتظر کبريت می مونيم
و توی ان فرصت با نفرتشون روی روح کثيفمون
نقاشی می کنيم
عکس صندلی برقی می کشيم در حالی که فيوز پريده
اسممونو از تو ليست خدا خط می زنيم
پروندمونو می زنيم زير بغلمون
و ۲۰۰ کيلومتر در ساعت
تو بزرگراه جهنم می ريم.
----------------------------
هيچکس به اول بر نمی گرده
تا بوی نفرت انگيزتو دنبال کنه
---------------------
گربهه لای در موند و مرد
از صبح مونده بود
تا در را باز کردم تلپی افتاد
چندشم نشد..گربه ی زشتی بود
سوفور اومد و جاروش کرد
و با بقيه آشغالها انداختش توی گاريش
آب دهنش همه جا ريخته
و بوی عرقش وقتی که داشت جون می داد همه جا را پر کرده بود
مرگ پر افتخاری نبود
دنده هاش خورد شد
هق هقی کرد و مرد
داد نزنيد٬ شلوغ نکنيد
اين ميخها را يکی يکی توی سرم فرو کنيد
لعنت به تو اگه توی خودم نگه ندارم
اگه بريزم بيرون که حالت به هم می خوره
نگران وضعيت تربيتی من نباش
من با چشم های نيمه بسته
وقتی پشتمو بهت می کنم
و با دوستای گرجستانيم می رم گردش
دارم بهت گوش می کنم
حواسم به تک تک خار ها و قلاب ها و پيچش ها هست
به روابط بين جنسها
------------------------------
حالم داره به هم می خوره
می خوام اين زهرماری را از پنجره پرت کنم بيرون
اما فعلا که من موندمو اين زهرماري
بايد بيای
نگو که منو نمی شناسی
چون وقتی که شاه شدم
می ذارمت کنار ديوار
اون موقع ديگه حتی اگه منم بشناسی فرقی نمی کنه
بيا يکم روغن کاريش کنيم
و روشنش کنيم
بيا روح کثيفتو به من بفروش
رفيق مطمئن باش که من دنبال دوا درمون نمی گردم
فقط بيا بريم
بيا بريم آنوريسم داداش کوچيکته فشار بديم
تا رگهاش بترکه و خون بپاشه و بخنديم
با هم می رقصيم و آواز می خونيم
روح سياهمونو از توی سوراخ بيرون می کشيم و حراجش می کنيم
و بعد دو شبی را خوش خواهيم بود
هيچ فکر کردی مسيح چطور مرد؟
آره بيچاره زير نور خدا سرطان پوست گرفت
و بعد در حاليکه يه لوله تو دماغش کرده بودن
و يه سوزن توی دستش
در حاليکه تازه شيمی درمانيش تموم شده بود
موهاش ريخته بود
و همه ی غذای ظهرشو عق می زد٬ مرد.
بيا با من٬ تا مجبور نباشی مثل مسيح بری.
بيا بريم بين دريای گه خودمونو خفه کنيم
I hurt myself today
To see if I still feel
I focus on the pain
The only thing that’s real
The needle tears a hole
The old familiar sting
Try to kill it all away
But I remember everything
What have I become
My sweetest friend
Everyone I know
Goes away in the end
You could have it all
My empire of dirt
I will let you down
I will make you hurt
I wear my crown of shit
On my liar’s chair
Full of broken thoughts
I cannot repair
Beneath the stain of time
The feeling disappears
You are someone else
I am still right here
What have I become
My sweetest friend
Everyone I know
Goes away in the end
You could have it all
My empire of dirt
I will let you down
I will make you hurt
If I could start again
A million miles away
I would keep myself
I would find a way
چشمامون پر از خون
حدقه اش سياه سياه پر از خون لخته شده
به خاطر ترومايی که به سرمون وارد شده بود
باد کرده و متعفن
لخت خوابيده بوديم
و نور سفيد مهتابی ها را نگاه می کرديم
با هم ديگه آواز می خونديم
بدون اينکه به هم نگاه کنيم
بوی هم ديگه را حس می کرديم.
جای بخيه هامون لمس می کرديم
و با دهن بی دندونم با لبهای برجسته و ورم کردمون می خنديديم
خسته که شديم
دوباره رو تخت سفت و فلزی و سردمون دراز کشيديم
و به مهتابی زل زديم.
بعد از دو ساعت غلط زدن با خوکها
يه چيزی بايد پيدا بشه
تا منو در هم بشکنه
----------------
even if it is a simple chorus with three simple riffs
موقع قايم موشک٬ يکی از همه بهتر قايم می شد. انقدر که هيچ کس پيداش نمی کرد. يه روزی هم ديگه هيچ وقت پيدا نشد.
موقع از درخت بالا رفتن يکی از همه بهتر بالا می رفت. روی بالاترين شاخه می نشست. يه روزی هم بالاترين شاخه شکست.
من حسودم.
عقده ايم. روانی و روان پريش و بی شعور و الاغ و هرزه و خودخواه هم هستم.
عبث٬ مثل ساعتهايی که از دل هم متولد می شن.
مثل سيبی که ميوفته
و دادگاه انکيزاسيونی وجدان
و روياهای مه آلود
و شب سرد بين هزار هزار ليتر آب
مثل در کوبيدن زير بارون
تو خيابونی که فقط يه چراغ روشن داره
ساعت سه نصفه شب
برای يه برگ هويت
مثل چهار ساعت رفتن
برای ۴ ساعت برگشتن
ديدن يه فيلم برای پنجمين بار تو سينما
مثل به چهار ميخ کشيدن مسيح
فرار سيندرلايی و جا گذاشتن دستکش
دودی بودن شب امتحان
مثل وقتی که بغلت گريه می کنن و نمی فهمی
حنجره ی مهر و موم شده
وقتی که بايد جيغ بزنی و فحاشی کنی
مرد نبودن
اون تنها يه باری که بايد مرد می بودی
مثل شکنجه کردن
نور مستقيم و کاسه ی آب متعفن و اعتراف گرفتن
وقتی که به زبون شکنجه گرت حرف نمی زنی.
مثل گذشته ای که مامور شهرداری برد
و به جاش يه کيسه زباله داد
ماجرای اون ماهيه کف اقيانوس
دندونهای تيزش
و دکوراسيون فسفريش
------------------------------------
عبث٬ مثل متاسفم
مثل کنجکاوی درد آلود توی عالم ارواح
تاوان پينوکيو را چه کسانی پس دادند؟
سياه وار و مريض گونه
می دزديدم..تا چند شب تب آلود را طی کنم
جنگ بين محبت و آدرنالين
کابوسهای شبانه و خلسه های روزانه
و هنگام ورشکستگی
او را فروختم..
و برای خداحافظی کابوس هايم را به او بخشيدم
------------------------------
برای سنگ چه فرقی می کرد؟
او سر را شکست.
آن يکی مرد
و آن يکی را به قصاصش کشتند
و سنگ ماند.
تا وقتی که زنده ای مسئول کسی هستی که اهلی اش کردی.
تو مسئول گلتی.
-----------------------------------
تموم وجودم هم که به شکل يه معذرت خواهی بزرگ و بدخط بشه
باز خون خشکيده ی چاقو پاک نمی شه
اونا که مردن زنده نمی شن
ساعت بر نمی گرده
هيچی درست نمی شه.
حتی احساس گناه هم کم نمی شه
منم آدم نمی شم..
برای فرار از مارپيچ پيچ دار تيره و تاريک و ترسناک.
با موجوداتی خبيث در اعماقش
گرسنه٬ جيغ کشان٬ منتظر.
سبکی بی حس کننده
پريدن و پرواز نکردن جوجه کلاغ عجول
مجمع گردن شکستگان زير درخت چنار
بلوف زدن و بلوف زدن و گردن شکسته بودن.
خاطرات نصفه نيمه٬ مثل روياهای ناتمام
چهره هايی بدون اسم
يا اسمهايی با چهره هايی فراموش شده.
اينه نتيجه کهولت روح
---------------------------------------------
امروز کسی مرا انتظار می کشد
چون به او بدهکارم
ديگری مرا انتظار می کشد
چون از من طلبکار است
و آن ديگری مرا انتظار می کشد
چون از من چيزی می خواهد.
فردا نيز همين طور است.
ساعت هر روز منتظر می مونه
تا عقربه هاش رنگ يکنواختی بهش بزنن.
منتظر می مونه تا عقربه برسه
و جای اشکهای خشک شده
روی آرايش صورتشو تميز کن
هر ثانيه به زور ثانيه ی بعدی را به دنبالش می کشه
يکی يکی با هم ميان
سهم شش درجه ايشونو می گيرن و می ميرن
فنا می شن. فراموش می شن.
و روی تل جسد هاشون
دقيقه ها و ساعت ها و عمر های تلف شده و بيهوده شکل می گيره
-------------------------------------------
همه در حسرت زمان بر باد رفته
و عقربه در حسرت خوابيدن باتری.
Round, like a circle in a spiral
Like a wheel within a wheel.
Never ending or beginning,
On an ever spinning wheel
Like a snowball down a mountain
Or a carnaval balloon
Like a carousell that's turning
Running rings around the moon
Like a clock whose hands are sweeping
Past the minutes on it's face
And the world is like an apple
Whirling silently in space
Like the circles that you find
In the windmills of your mind
Like a tunnel that you follow
To a tunnel of it's own
Down a hollow to a cavern
Where the sun has never shone
Like a door that keeps revolving
In a half forgotten dream
Or the ripples from a pebble
Someone tosses in a stream.
Like a clock whose hands are sweeping
Past the minutes on it's face
And the world is like an apple
Whirling silently in space
Like the circles that you find
In the windmills of your mind
Keys that jingle in your pocket
Words that jangle your head
Why did summer go so quickly
Was it something that I said
Lovers walking allong the shore,
Leave their footprints in the sand
Was the sound of distant drumming
Just the fingers of your hand
Pictures hanging in a hallway
And a fragment of this song
Half remembered names and faces
But to whom do they belong
When you knew that it was over
Were you suddenly aware
That the autumn leaves were turning
To the color of her hair
Like a circle in a spiral
Like a wheel within a wheel
Never ending or beginning,
On an ever spinning wheel
As the images unwind
Like the circle that you find
In the windmills of your mind
Pictures hanging in a hallway
And the fragment of this song
Half remembered names and faces
But to whom do they belong
When you knew that it was over
Were you suddenly aware
That the autumn leaves were turning
To the color of her hair
Like a circle in a spiral
Like a wheel within a wheel
Never ending or beginning,
On an ever spinning wheel
As the images unwind
Like the circles that you find
In the windmills of your mind
سوار بشقاب پرنده مياد.
با قشن قشونش. با تفنگهای ليزريش.
مياد و با مشعلش اين غار های فولادی را روشن می کنه.
مياد سوسک خونه های سيمانی را تميز می کنه
مياد و لجن های ته جوی را جمع می کنه.
مست ها را جمع می کنه
و معتاد ها را ترک می ده
و بدکاره ها را با تفنگ های ليزريش می کشه.
تموم که شد
پاتيل پاتيل عرق زنجبيلی يا کنياک خوب مياره
و همه احمقهايی را که گولشو خورده بودن
مست می کنه.
کيسه کيسه حشيش ناب مياره
و همه احمقهايی که گولشو خورده بودن
منگ می کنه.
همه با هم جمع می شيم.
يه آتيش بزرگ درست می کنيم
دورش می رقصيم و پايکوبی می کنيم
و با هم ديگه به خريتمون می خنديم.
وقتی رفت. دوباره ده هزار سال توی غارهای فولادی تاريکمون
می شينيم و آوازای اون دوره را می خونيم
و شکل های عجيب غريب رو ديوار می کشيم
و مامان ها وقتی بچه هاشون می خوابن از اومدنش می گن
و مامان بزرگهای پير حسرت روزايی را می خورن که بودش
هر چند انقدر خرفت شدن که يادشون نمياد چه روزايی
..همه ده هزار سال گريه می کنيم
منتظر می مونيم تا
سوار بشقاب پرنده اش بياد.
..همه منتظر می مونيم.
از بس که خريم.
آخرش همه با همه حرفاشون يه جورن
حتی يه جور خر می شن
وسط کوچه يکی دوان دوان مياد دمه در
می گه عموجون کوچه نيست بن بسته
يه طرفه هم که هست.
می گی چی کار کنم؟
می گه بمير عمو جون بمير.
حسرت می خورم.
کاش لاقل سيگاری بودم.
يا الکلی يا مفنگی يا هر چی جز اين..
پاتولوژی بدتره يا پاتوسايکولوژی پيچ دار مزمن دردآلود؟
تنهايی واسه گناهه.
واسه گردوندن و چرخوندن و آواز خوندن
واسه تقرير کردن وصايای پيرمرده ی فاسد
---------------------------------------------
زندگی با يه زاويه ی سی درجه نسبت به دنيا غل می خوره
و طبق قوانين فيزيکی
سرعت مثبت شتاب مثبت
به فرو رفتن توی باتلاق گند و کثافت دنيا ادامه می ده.
و روزي
نوه هايشان را جمع خواهند کرد
و از پستي هاي پسري برايشان خواهند گفت.
توی نم هوا استخونام خيس می خورن تا سگه راحت گاز بزنه
معده ام چروکيده و پيچ دار می شه تا بعدا باد نکنه
شکممو می دم تو
سرمو کج می ذارم
و خودم چشمم را می بندم
موهامو می تراشم
کفشامو می دم به جاپاهام.
رولور را تميز می کنم
پول گلوله اش را هم می دم.
به درک ماشه را هم می چکونم.
بقيه ی آت و آشغالا را هم می ريزم توی ورتکس گرسنه
بودنم را هم لاک می گيرم.
کار همه را راحت می کنم.
يه پتو از خاک می مونه که روم بکشن
اونم زحمتشو باد می کشه.
--------------------------
اسکار زخم ها خواهد ماند
و مرا جاودان خواهد کرد
حتی به قيمت سوختن آرتميس.
همشون يه لحظن.
منتظر يه اتفاق تا با عقربه بپرند.
وقتی بارون مياد
کرم خاکی فکر می کنه که بارون زمينو می شوره.. تميزش می کنه
فکر می کنه که دنيا انقدر ساده می شه
که حتی اونم با مغز کرم خاکيش می تونه درکش کنه
گول می خوره و مياد بيرون
اون بالا مقهور می شه
گم می شه
کورمال کورمال دنبال سوراخش می ره
بعدش که ديگه می دونی چی می شه
يا يکی پا می ذاره روش
و يکی جيغ می زنه هی
يا بارون تموم می شه و خشک می شه.
و می شه نماد حماقتش.
دقايق به کندی می گذرند و انسانها به تندی...دوان دوان همچون گله ای مورچه٬ يکی می آيد و يکی می رود.
اينجا مکان يادآوری همه ی آرزو های سرکوب شده است. هنگامه ی فکر کردن به کسانی که از دستشان داده ای و يا به زودی خواهی داد..
فرياد های نزده ام٬ اشکهای نريخته ام...کاش می توانستم فراموش کنم. در اين هياهو و هرج و مرج گيج و گنگ گوشه ای می نشينم و هر چه بيشتر گم می شوم در درون خودم. در خلاء پوچی ذهنم دست و پا می زنم. فريادی از درونم همه ی صداها٬ ضجه ها٬ قدم ها و فريادهای اطراف را خاموش می کند و من هرچه بيشتر فرو می روم. عميق تر و نا اميد تر.
سرخوردگی مزمنم زير تخت جارو می کنم
تا سال به سال خاکشو بگيرم
اگه اعلاميه ی نصفه ی ترحيمشو
آويزون به تير چراغ برق شکسته کوچه ی تاريک ديديد.
يا اگه صدای غژ غژ سنگ قبرشو شنيديد
يا اگه ديديد روی يه پل عابر پياده نوشتن
آرزوهای من.
تکريم وظيفه ی کيه؟
اگه چشم و زبان و نوشته نياز داره
که اوضاع خيلی خيته.
اشک ريختن توقع زياديه
لاقل گل برای مزارش بياريد.
گل نشد اون چهار ليتريه عرق را روی قبرش بريزيد
---
سگ سياه هار با چشمای دريده اش.
و آب دهن آويزونش
و کف آبجوی دور لبش
در حال اجرای کمدی الهی٬ زوزه در باد.
---
تلاش مسخره ايه؟
در چرخه ی سريع خودپسندی ام گرفتار آمده ام.
مرگ مورچه ی صبور.
ياوه سرايی. ياوه گويی و فرار.
تلاش بيهوده ی چشما برای خواب و گوشهای لجوج و بد عنق
و آدمهای توی مغزم و صداهای چندش آور. و انار هفت ساله.
--
دوست دارم سخنور باشم.
اما دامنه ی لغاتم محدوده. حرفا از اون کمتر. تفکر و خيال و انديشه هم که جای خود داره.
دنيای اطرافم انقدر مشوشه که هيچ احساس نمی کنم جزيی از اونم. فقط يه تماشاچيم.
احساس عمو اسکروچ شب کريسمس.
من هرگز
حتی ۱ متر هم
از اشتباهاتم دور نبوده ام
خورشيد با عشوه گری چاقو را چرخوند.
از نه صبح تا ده صبح به دريوزگی
و از ده تا دوازده به بخشندگی.
من هم بدم نمی اومد توی منگی دود بشم.
اما چيکار می شه کرد.
عدد ها به تلق تلق افتاده اند.
-------------------------
ميمون توی سومين طبقه ی کتابخونه غلط زد
و آخرين سخنرانی سلون را ادا کرد
پاپتی بودن احساس عجيبيه.
اون لعنتی درب و داغون را با بقيه شريک شدن.
دلخوشی داشتن به اينکه اون اجازه ی عبور ۲ سانتی متر در ۳ سانتی متری را داری.
اميدت می شه اينکه وقتی بر می گردی اون لعنتی درب و داغون هنوزم اونجا باشه.
وقتی هوا تاريک می شه..مجبور می شی به پنجره ها پناه ببری.
و از اون بالا به نئونهای زنگارنگ. وسوسه های قديمی و هياهوی هميشگی زل بزنی.
پاپتيا همه جا هستند. عرقو و بوگندو.
بعد ثانيه ها را می شماريم تا نوبت جيره ی بعدی برسه.
بعضيامون دست تو دماغمون می کنيم تا حوصلمون سر نره.
بقيمون هم توی خيالای کليشه ای پاپتيانه مون فرو می ريم.
...يه پاپتی به بقيه پاپتيا فحش داد.
همه خنديديم.
آخه پاپتيه دستش رو زنگ گير کرده بود.
پاپتيا...پاهام درد گرفته..تاول زده...
پاپتيا..خجالت می کشم اين يه مايل آخرو لخت بيام..
پاپتيا..وايسيد تا بيام.
به هيچ خودمو فروختم. ارزون و راحت..حتی با التماس.
نمی فهميدم اما حالا حقارتشو درک می کنم.
شب بعدش خسته بودم. خيلی خسته بودم. نه اينکه اصلا نخوابيده باشم.
واسه فرار از جنون زهرماری رفته بودم. چشمام به زور باز بود.
اصلا نديدمش. ويز ويز بزرگ شد. بعدشم پرواز کرد. صحنه ی بی نظيری بود.
مراسم عزاداری شروع شد.
اونا که دعوت داشتن نيومدن. اما هزار مرتبه شکر آدم بيکار زياد بود.
مراسم با شکوهی شد.
يه موجود کوچولوی چروکيده خونی و درب و داغون. نفهميدم گريه می کرد يا نه.
خيلی بعد. فحش دادن ياد گرفت.
اون يکی را تقريبا نديدم. به همون سرعتی که اومد رفت.
اون چروکيدهه..نتونست قيمتی رو خودش بذاره..مجبور شد تا بدهکار نشده فرار کنه.
...اوف...اوف که چه اون روز ارزون بودن آدمها خوشحالم کرد.
امروز يه درس بزرگ گرفتم. بين ۲۲۳و۳۴۸ کلمه نوشته ..که انصافا خيلی هاش حرف حسابه ياد گرفتم که نبايد دغدغه ها را نوشت. دورش رقصيد. وقتی خسته شديم در وبلاگو بست و منتظر نشست تا دوباره دغدغه ها (ميخی ٬ سيخی ٬ چيزی) بيان و دوباره وبلاگ نوشت.
----
ببين من پاهام گليه..دستامم خونيه...
اما اين دليل نمی شه که بخوام پاهای تو هم گلی بشه.
بخاصه نمی خوام دستات خونی بشه.
چون می ترسم اگه خونی بشه...خون من باشه..
گاه نمی دانم دنيا را چه می شود.
و بدتر آنکه خود را هرگز نفهميدم.
تلاش ديوانه وارم
مرا در پايين ترين نقطه ی وجود
به لجن آلود.
بايد رفت..
طاعونی را درمانی نيست
او را بايد دور انداخت.
من بازيگرم. نمايشگر. بدون تماشاچی.
مشکل گاه از تماشاچی نيست.
گاه نمايش تکراری و زننده است
و يا نمايشگر متعفن و نفرت انگيز است.
و آنگاه اصرار کار عبثی است.
بايد رفت.
دريا پيدا نکردم توش بندازم.
می ذارمش اينجا.
اگه پيغامم به دستت رسيد.
کمکم کن.
کمکم کن لطفا.
درست يا غلط.
احمقانه يا مبتذل.
چقدر دورند.