×۲ هرگز شاهکارش را کشف نکرد. استعدادش را هم همينطور. مثل بابابزرگش مرد و مثل بابابزرگش آرزوهاشو به بچه هاش داد تا شايد اونها از فقط بودن خلاصی پيدا کنن. بودن حقيرانه ای که هر ثانيه مثل پوست موريانه خورده ی درخت کنده می شد تا يه روزی لخت و عور به خاک بپيوندن.
از خودم.. خدا و تو خجالت می کشم.
اين فرياد حقارت من است که می شنوی.
من تکامل نيافته ترين پست ترين نماتود! اين دنيام.
نماتود خودخواهی که انگل بودنش را نفی می کند..
و چون خون انسان ها را می مکد خود را انسان می داند.
چند کلمه ای بلغور می کند
تا همگان بگويند
ٌ آه چه نيک می گويد..آه بنگريدش او نيز می انديشد!! ُ
بس است اين تظاهر و تزوير
لعنت به اين کلمه های موزون
اما تخم پاشی اين انگل هم بايد به سر آيد.
لاقل فعلا
شايد در اين دنيای ديوانه
روزی نماتودی هم آدم شد!
اگر شد...
آن روز٬ بر می گردم.
نمی گويم به اميد آن روز
چون خيالی خام بيش نيست
می گويم به خدا می سپارمتان..خدای شما و نه خدای من که خدای من مدتی پيش کليه و کبد و قلبش را بخشيدند.
دگر بار
پايان خزعبلات نويسی.
اين رنج هم تمام شد.
زياد حرف می زنی ..می زنم...می زند
گاهی بايد خاموش بود
و گوش فرا داد...
يكشنبه قطار ساعت چهار و پنجاه و پنج ساعت پنج و نيم رسيد
دوشنبه قطار چهار و پنجاه و پنج ساعت پنج و ده دقيقه رسيد.
سه شنبه قطار چهار و پنجاه و پنج ساعت پنج و سه دقيقه رسيد.
چهارشنبه ساعت چهار و پنجاه و چهار دقيقه افتادم روی ريل
روز چهارشنبه روز بزرگی برای راه آهن کشور بود.
چهارشنبه قطار چهار و پنجاه و پنج
سر ساعت به ايستگاه رسيد.
حاج آقا مصطفی انقدر چاق شده که ديگه پشت ميز جاش نمی شه.
حالا ديگه مغازه را کامل غلام می چرخونه.
دختر حاج آقا مصطفی خيلی وقته سر و سری با محمود داره.
حتی حرفش بود با هم فرار کنن.
اما قبل از اين خيالا
کارش به ننه سکينه و چنگکش کشيد.
دختر بيچاره زنده نموند.
ننه سکينه را سرطان ريه کشت.
سيگار نمی کشيد.
اما بساطش ماشاءالله هميشه به راه بود.
حاج مصطفی تو جاده اراک
رفت زير هجده چرخ٬
محمود را هم که غلام چاقو زد.
غلامم قاضی دار زد.
شايعه کردن که اينا هر جا رفتن
همه با هم رفتن.
راسکالنيکولوف تبرت را بده من. پيرزنه را من می کشم.
تپانچه را بده دستم. خودم ايستگاه آخر را واست خلوت می کنم.
پولی بهش بدهکار نيستم.
از قيافه اش خوشم نمياد.
از پيری متضرعانه اش بدم مياد.
از موهای خاکستريش
و لهجه ی فرانسوی اش.
سرتو به درد نيارم.
اتفاق خاصی نيوفتاد.
همه چی خيلی معمولی تموم شد.
فقط يه ليوان ودکای خوب
با يه کم نمک می خواست.
مثل قديما.
نقطه ی ويز ويزو بزرگ شد و پيرزنه مرد.
راسکالنيکولوف بهت گفتم کارو برات تموم می کنم.
قبل از اين که بسته ای که توش بودم را باز کنند.
روشو نخوندن.
روش نوشته بود:
برگشتی از جهنم.
صبح زودی که زودتر از ۷ نيست
چهار کلمه حرف معمولی پسران
نغمه ی نا حساب بلبل ها
چرت و پرت های ادبا
و گفته های معمولی بقيه اشون.
وقتی به موقع می رسی
تا بفهمی می تونستی نيای
عکس های قارچهای انسان خوار.
هم رديف شدن با مترو
و پناه بردن به کتاب مصور کوچولو
اعدام و حقوق بشر
ترس از مرگ
اعدام شرعی!
وقتی آقازاده ۴۴۰۰۰ سال حکومت می کنه
استاد کاست بيرون نمی ديد؟
بعد هم ۱۲
و امتحان
ولگردی توی شهر. دنبال دو لقمه نون!
باغ٬ درخت ٬ گل رز.
نه صفرعلی من نمی خوام. گل می خوام چی کار کنم.
همون يه غنچه را هم باد
وسط نمايش دلقک بازی برد.
لعنتی دوربينه هم شارژ نداشت.
بعد هم چراغ دريايی و بعد بايد رفت...
سه شنبه ی پر.
سه شنبه ی معمولی.
فرياد نقطه فرياد نقطه پاسخ نقطه پژواک نقطه
چرا علامت سوال چرا علامت سوال سکوت نقطه
می شنوی علامت سوال می شنوی علامت سوال می شنوی علامت التماس
کمک ويرگول
کمک علامت تعجب
کمک علامت تعجب
کمک علامت سوال
لطفا علامت التماس
دستمو بگير نقطه
گناهکارم فاصله سه نقطه
نه دوست می خوام.
نه يه جفت گوش شنوا.
نه دست های نوازش گر.
نه حرفهای چاپلوسانه.
نه ستون برای تکيه کردن.
نمی خوام.
خدا هم نمی خوام.
نه توجيح می خوام.
نه معجزه.
نه پاداش.
و به درک اسفل السافلين اگه خدايی هست و مجازات می کنه.
من نمی خوام.
من يه زندگی دارم.
که اينم نمی خواستم.
بهم دادن.
از پسش بر ميام.
- دارن تاس می ريزن...
- کيا؟
- عباس علی خان و خان زاده..
- خوب تاس بريزن...به که چه مربوط؟
- سر زندگی من
- سر تو؟
- ها عمو..بهشون بدهکارم.
- سر چی؟
- پول قرض كردم تفنگ خريدم
- تفنگ خريدی که چه کنی؟
- از جونم دفاع کنم!
ساعت ۳ ميلان ميدان پيترو. ايوان بدهکاره. ايوان چقدر پول داری؟
ايوان پول نداره.
ايوان ديگه بدهکار نيست.
ايوان مرده.
ساعت ۴ قطار ميلان رم ناپل با يه توقف توی فلورانس.
جوزپه چرا حرف گوش نمی کنی؟
جوزپه پسر خوبی باش.
ماری دلش می خواد ببوسدش.
ماری بايد منتظر بمونه.
يه روزی اين کار هم تموم می شه.
ساعت ۷ رم. ايستگاه مرکزی.
رئيس اينجاست. می بوسدش. کار مهمی در پيشه.
و سرانجام نصفه شب ناپل و اخرين ايستگاه. همه پياده شن.
خدا زن را آفريد و انسان تفنگ را.
تعارف يه سيگار به مارکو. مارکو سيگار نمی کشه.
دوره زمونه عوض شده.
دون چيچو آدم چاقيه. بادی گاردش زيادی احساساتيه.
دون چيچو جون کندنش طول کشيد.
قطار ۸ صبح رم را از دست داد.
توی رم رئيس منتظرش بود با فرناندو آدمکش اسپانياييش.
توی فلورانس ماری با جوزپه ی کوچک منتظرش بودن.
و عصر توی ميلان همه خبرشو توی روزنامه خوندن.
اون حتی به قطار ۸ شب رم هم نرسيده بود.
بادی گارده خيلی هم احساساتی نبود.
تا روزی درودگری
که دودل بود پريايی بسازد يا چهارپايه ای٬
سرانجام تصميم گرفت خدايی بسازد...
راستی که در دورانی تيره و تار به سر می برم٬
کلمات بی گناه نابخردانه می نمايد.
و پيشانی صاف نشان بی حسی است.
آنکه می خندد٬ هنوز خبر هولناک را نشنيده است.
چه دورانی٬
که سخن گفتن از درختان
تقريباْ جنايتی است٬
زيرا اين گونه سخن گفتن٬
به منزله ی دم فرو بستن در برابر وحشت های بيشمار است.
برتولت برشت
--آره منم بلدم دزدی ادبی کنم و بعدش کلی به خودم افتخار کنم. اما لازم بود. شعر دوم جوابيه به همه ی اون جوجه روشنفکرهايی که درخت واسشون زيبا و می و شراب و عشق و آزادی همه ی زندگيشونه.
وبلاگ! وقتي كه حرفهاي بي سر و تهي براي گفتن و اصراري احمقانه براي شنيده شدن.
وقتي كه تمام احساس شهرت، اهميت و آدم بودن در تعداد كامنت ها خلاصه مي شه و وقتي براي فخر فروشي اصرار داريم تا كسي كامنت نگذارد و تعريف نكنند.
وقتي كه آدمهاي ابله تر احساس مي كنند وبلاگ مي نويسند تا ديگران بخوانند، استفاده ببرند!
و سرانجام وقتي آدمهاي عقده اي اين دنيا حرف براي گفتن دارند. بي خطر ترين روش اعتراض.
به شخصه در گروه آخر قرار مي گيرم. اينجا نه جاي تأمل است نه جاي تفكر نه جاي ياد گرفتن نه باند فرودگاه براي پرواز شما. اينجا جايي است كه من با تمام خودخواهي و با اين تفكر كه حرف زده ام و خودم را تخليه كرده ام. مي نويسم و شما يا مي خوانيد يا نمي خوانيد.
حالم از شمايي كه وبلاگ داريد به هم مي خورد.
حالم از اين روشنفكر بازيهايتان به هم مي خورد. جوجه روشنفكر هايي كه عقايد صد من سه زار خود را تحميل مي كنيد، حالم از تموم شما هايي كه با همه ي ادعاهاتون هيچي جز يه مشت متعصب كه چهار تا كتابي را كه خوانده بلغور مي كنه نيستيد، به هم مي خوره.
حالم از خودمم به هم مي خوره كه دارم اين آت و آشغال ها را مي نويسم. از اين كه اين كثافت كاري هايي را كه بهش مي تازم را خودم دارم توش قلت مي زنم.