دو بسته شکلات واسه يه آسايشگاه خيلی بزرگ...
آسايشگاهی پشت دروازه ی مرگ..اون ور دروازه...نيستی تا ابديت..
آسايشگاهی که هر روز آنجا شناسنامه ها را مهر باطل شد می زنند...
يا می فرستنشون که فردا بيان دنبال مهرشون...
آسايشگاهی که با تموم اين حرفا هرگز خالی نيست...
نقاش و دستيارش ديوار آسايشگاه را رنگ سفيد می زدند...
..و رنگ سفيد چقدر شايستشه...
نقاش و دستيارش شکلات بر داشتند...
بچه هايی کچل...رنگ پريده...نا اميد...بی حال..
يا به طور خلاصه...بچه هايی مردنی...
..بچه های مردنی همه شکلات برداشتن..بعضياشون دو تا برداشتن..يکی واسه اونی که فردا مياد...
بچه هايی که هيچ کدومشون کلمه ی پس فردا را بلد نبودند که سه تا بردارن
تعارف که کردن ....مادرای بچه ها هم شکلات برداشتن...
باباهاشون هم با کمی تعلل برداشتن..
مسئول آسايشگاه و پرستار و سوپروايزر هم شکلات برداشتن...
..دو بسته شکلات برای همه ی آسايشگاه به اين بزرگی...
و تازه دوتاش هم زياد اومد...