تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تا دو حرکت ديگه مات خواهم شد. کيش و مات.

پس قبل از سر رسيدن اين دو حرکت بار و بنديل را خواهم بست و خواهم رفت. اشتباه زياد کرده ام. اميدوارم خدا منو ببخشه که می دونم آدمها هرگز نخواهند بخشيد. حق هم دارند. اميدوار باشيد که خدا منو مجازاتم کنه. همونطور که خودم اميدوارم. شايد که از سنگينی اين همه حماقت و سنگدلی راحت بشم.

منو ببخشيد..

پايان وبلاگ نويسی. پايان وبلاگ نفرين زمين که اين چند وقت را فقط به خاطر اون تونستم از پسش بر بيام. وبلاگم که بی دريغ دروغها و تزويرها و کفرگويی های منو پذيرفتی. ممنونم. از اين به بعد تو هم مجبور نيستی نفرين بودن منو تحمل کنی
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 23:45  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

دلخورم. خيلی هم دلخورم. از دنيا دلخورم. از همه چيز دلخورم. از اينکه موبايلم چک می شه دلخورم. از اينکه کوتاه ميام تا سوارم بشن دلخورم. از اينکه حرفی ندارم بزنم دلخورم. از اينکه توی چهارديواری از ترس قايم بشم دلخورم. از اينکه همه نگاه می کنن دلخورم. از اينکه اينا را می خونی دلخورم. از اونايی که نمی خونن هم دلخورم. از اينکه برای دلخوريم بايد جواب پس بدم دلخورم. از اينکه اين همه دلخورم دلخورم. از بودنم دلخورم. از خدا دلخورم. از نبودن و وجود نداشتنش بيشتر دلخورم. از اينکه باد اومد فوت فوتکهای منو برد دلخورم. از اينکه داد بلد نيستم بزنم دلخورم. از بديهام دلخورم. از دروغهام دلخورم. از اينکه گولتون زدم که دلخورم دلخورم. از اينکه پست بودم دلخورم. از خودمم دلخورم. از خودم بيشتر از همه چيز دلخورم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 23:44  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

می خوام از يه راز برات بگم..تپه ی آرزو بر آورده کنی..بچه که بودم کشفش کردم..چقدر بالاش آرزو کردم..فکر می کردم..شايد بالای تپه يکم به خدا نزديکتر باشه..خدا پير بود و گوشهاش سنگين..چقدر آرزو کردم..و چقدر آرزو اون بالا تلنبار شدن..اون بالا انقدر آسمونو نگاه کردم و آرزو کردم که نديدم تابوت خدای پير و نحيفو از پايين دست تپه بردن و زير اونجايی که حالا يه ساختمون سيمانيه بزرگ خاک کردن...

 

..بچه بودم که تپه ی آرزو برآورده کنی را کشف کردم..بچه که بودم چه خر بودم..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 23:44  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

به ويرايش کوچيک جهنم خوش اومدی.

هوا گرمه..پنجره ها را باز نمی کنيم.

وضعيتی بين مردن و مردن..

فرار نکن...من خرگوش بی آزارم..

...راستش اين ويرايش کوچيک جهنم کوچيکتر از اونيه

که تو هم اينجا جا بشی..

پس لطفا از اينجا برو..

و منو با جهنمم تنها بذار.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 23:43  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

تولد...چشمان باز...فرياد...نياز...جبر....نور سفيد...تپش قلب...نفس عميق....برای فرياد زدن اول نفس عميق بايد کشيد...اشک...حماقت..شادی...بچگی...دلقک...ماسک...دروغ..نفرت...خشم...دوست...

 

...تنهايی..باز هم دروغ...آسمون..ابر..زمين...بارون...بازم دروغ...من...من...ناراحتی...تنهايی...مارپيچی که بيشتر و بيشتر پيچ می خورد...سير قهقرايی...مغزی انباشته...شکوه...غرور...شکستن...خورد شدن..از نو ساختن...و باز شکستن...اشک...اشک...خشم؟!...و باز هم دروغ..آفتاب...سوختن....خستگی...خستگی...خواب آلود...آدما...فراموشی...جدايی..نياز...

 

..دروغ..دروغ...خط هايی نا منظم...کنديه احمقانه و کلافه کننده... بسه ديگه...درد...درد... تپش يه قلب...بيهوشی.. چشمان بسته...هوشياری... نور سفيد ابلهانه... خستگی...خستگی...چاقو..ترس...لبه ی بام... ترس...ترس...ضعف.. خستگی بزرگتر از هر ترس... پيوند...زنجير...ارتباط...سکون...عدم تحرک...فرياد..نفس عميق... آفتاب..ابر...بارون...بازم دروغ... فرياد...کمک...خنده...ماسک...قهقهه...دلقک...فروپاشی...تلاشی...پوچی...

 

...درد...درد...خستگی...پوچی...سير قهقرايی...سرعت گرفتن...سقوطی به اوج ابديت..اوج گرفتن...شباهت...اميد...التماس...سکوت..شکستن...از نو ساختن...کلمات تکراری...آدما...آدمای تکراری...زندگی...زندگی تکراری...هجوم..گم شدن...نياز...کمک...فرياد...نفس عميق...دروغ...و باز خستگی...تنهايی...تنها...خسته..خيانت...چاقو...ترس...طناب های پاره...آفتاب...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1384ساعت 23:42  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

او ٬ او را کشت..چون اگر او ٬ او را نمی کشت..فردا او ٬  او را می کشت..

يا شايد فردا فرزند او٬ فرزند او را می کشت..

حال فرزند او يتيم است و فرزند او روزی قربانی نفرت او خواهد شد..

او٬ او را کشت..تا فردا او مرده باشد و فرزند او کار بيابد..

او٬ او را کشت تا برای او و فرزند او و فرزند او غذای کافی باشد..

او٬ او را کشت ..چون جنگ است..و او مجبور بود.. و او مجبور شد بميرد..

او٬ او را کشت چون آن ديگر او گفت جنگ باشد تا او مجبور شود او را بکشد..

او ٬ او را کشت.. چون روزی مادر او و پدر او از روی حماقت.. و از روی بيکاری.. و با توجيهی مسخره..او را آوردند..تا او بميرد..

او مرده است و او فردا يا پس فردا می ميرد..آن اوی ديگر هم می ميرد..

او می گويد بس است..ننويس..او می گويد نوبت من است..پس خداحافظ..

من با او می روم..او تنها بر می گردد..اما او هم فردا يا پس فردا می ميرد..

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1384ساعت 23:41  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

دو بسته شکلات واسه يه آسايشگاه خيلی بزرگ...

 

آسايشگاهی پشت دروازه ی مرگ..اون ور دروازه...نيستی تا ابديت..

آسايشگاهی که هر روز آنجا شناسنامه ها را مهر باطل شد می زنند...

يا می فرستنشون که فردا بيان دنبال مهرشون...

آسايشگاهی که با تموم اين حرفا هرگز خالی نيست...

نقاش و دستيارش ديوار آسايشگاه را رنگ سفيد می زدند...

..و رنگ سفيد چقدر شايستشه...

نقاش و دستيارش شکلات بر داشتند...

بچه هايی کچل...رنگ پريده...نا اميد...بی حال..

يا به طور خلاصه...بچه هايی مردنی...

..بچه های مردنی همه شکلات برداشتن..بعضياشون دو تا برداشتن..يکی واسه اونی که فردا مياد...

بچه هايی که هيچ کدومشون کلمه ی پس فردا را بلد نبودند که سه تا بردارن

تعارف که کردن ....مادرای بچه ها هم شکلات برداشتن...

باباهاشون هم با کمی تعلل برداشتن..

مسئول آسايشگاه و پرستار و سوپروايزر هم شکلات برداشتن...

..دو بسته شکلات برای همه ی آسايشگاه به اين بزرگی...

و تازه دوتاش هم زياد اومد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 23:41  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

خاک هم بوی گرينگوی لعنتی را می ده..مزه ی روده های از شکم بيرون ريخته اشو حس می کنم..از پايان نبردا خوشم مياد..کشتارگاه..با سربازان جان باخته ای که به گوسفندای توی سلاخ خونه شبيه ترند..و غنايم جنگي...فقط لعنت به وقتی که بين گوسفندا افتاده باشی..خونی و در حال جون کندن.. فقط اگه می شد يه غلت بزنم..آفتاب کورم می کنه..لاشخورا دارن می خندن..کثافتا..ترجيح می دم اول گرينگوها سر وقتم برسن تا گروهبان يا اون لاشخورا..گلوله ی گرينگوها را از ديدن قيافه ی هرزه ی گروهبان با اون لب و لوچه ی خيسش ترجيح می دم...کاش خوليو را قبل از اومدن کشته بودم..کاش بچه ی حرومزاده ی سانتا ماريا را سقطش کرده بودن..آه ..سانتا ماريای مقدس..گرينگوهای آشغال..جسد بوگندوش افتاده روی من..اما عجب پوتينايی..بوی دود باروت مياد...توپخونه ی لعنتی راه افتاده تا کشتارگاهو شخم بزنه..واسه کشت بعدی..کاش يه سيگار هاوانا داشتم..تشنمه..توپخونه زمين و آسمونو به هم می دوزه..اما اين بين من هنوز صدای ترک خوردن لبمو می شنوم...مرگ لعنتی کنار من خوابيده..انگار مرده...لعنتی..هی آميگو بيدار شو...منم بايد برم..کدوم الاغی مرگو با تير زده؟...سکه های طلا را پانچو ويلا تو ايسگاه قطار خاک کرده..منم اينجا می ميرم..لاشخورای لعنتيم می خندن..زاپاتا هم می ميره..لاشخورا می خندن...خوليوی لعنتی هم می ميره..اما لعنتی بعد از من ميره..لاشخورا ولی بازم می خندن..

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 23:40  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

سال نو شد..ثانيه ها و دقيقه ها وسالها ديگه دارن خيلی کهنه می شن..

رفيق همه چيز همونطوره...حتی نمی شه جور ديگه ای نگاهش کرد..

بعد از اينجا کجاست؟ هوم؟ هوم؟

....

من گذشتمو کجا نگه داشتم؟ توی جيب نمی شه بذاريش..واسه مرتب چيدنش بايد خونه ای داشت..من مالک چيزی جز تنم نيستم..مردی يکه و تنها..با هيچی جز تنش٬ نمی شه يادبود ها وا ايستاند؛ يادبودها از ميانم می گذرند..نبايد شکوه کنم..من خواهان آن بودم که آزاد باشم..

....

مردک می جنبد و آه می کشد..توی پالتوش کز کرده..ولی گاه و بيگاه راست می شه و قيافه ی متکبرانه ای به خودش می گيره..اونم گذشته ای نداره..اگر خوب می گشتيد..بی شک توی منزل پسر عموهايی که ديگه کاری به کارش ندارن٬ عکسی پيدا می کردين که اونو توی يک جشن عروسی نشون می ده٬ با يقه ی پروانه ای٬ پيرهن آهار زده و سيبيل شق و رق يه مرد جوان..فکر نمی کنم از من حتی اين هم باقی مونده باشه...

....

نيستی قبل از وجود نيومده بود..وجوديه مثل هر وجود ديگه و بعد از بسياری از وجود های ديگه پديد آمده..

...

می دونم حرفها چرنده و بی خوده...چيکار کنم..گاهی حتی کلمه ها هم به درد نمی خوره..چهار تا جمله از سارتر عاريه می گيری و می ذاری اينجا..من مخاطبی ندارم..حرفی هم ندارم...احساس قابل ترجمه ای هم ندارم..دلقک مسخره ای که خودشم به حرفهاش باور نداره..

چه چيزی ترحم بر انگيز تر از دلقکيه که حتی خنده دار هم نيست؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1384ساعت 23:39  توسط دون خولیو دو لامارکی  |