تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

طبقه ی بالای ما يه آقای خيلی مهم زندگی می کنه..

آقای طبقه بالا..

مامانم می گه از خيلی وقت پيش اونجا بوده..

شنبه ای که مامانم اينا اومدن اينجاُ اون اينجا بوده..

شنبه ای که به دنيا اومدم اونجا بوده..

شنبه ای که مامان بزرگم مرد هم اينجا بوده...

آقای طبقه ی بالا خيلی معروفه..همه می شناسنش..همه جا حرفشه..

اينطور که من شناختمش خيلی فضوله..از کار همه خبر داره..

حتی می دونه کدوم شبا من جامو خيس کردم...

خيلی فضوله...اما قوی و مهربون هم می گن هست..

بابای رفيقم..وقتی داشتن می بردنش می گفت آقای طبقه بالا کمکش می کنه..

بابای رفيقم هيچ وقت بر نگشت..

يه روز هم ..صبح بابام گفت..ما داريم می ريم..آقای طبقه بالا اينجاست..

مواظبته...

اون روز من دستم بريد..اما آقای طبقه بالا نيومد..

از اون روزا خيلی گذشته..

خيليا مردن

خيليا اومدن...

اما آقای طبقه ی بالا هنوز هستش...بی خيال نشسته سيگار می کشه..

با اينکه خودشو تا حالا نديدم..

اما بوی گند سيگارش را حس کردم..

اما يه چيزی هست که تازه فهميدم..

...می دونی شايد اصلاْ آقای طبقه ی بالايی نباشه..

چون من تازه فهميدم که خونه ی ما فقط يه طبقه است..

و اون يه طبقه هم مثل همه جاهای ديگه زير يه لايه گه و کثافته..

..آقای طبقه بالا نيست..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 23:38  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

جاده ی لعنتی را نيم متر آب گرفته. اين پسره که تنها دوستش توی دنيا من بدبختم اون ور نشسته. رودخونه پر از آبه..گلي٬ عصبانی..بولدزور داره سعی می کنه سنگر بسازه..پناه بگيريد آب داره مياد!..شکوفه ها..برای يه لحظه احمقانه به نظرم می رسه چقدر دنيا قشنگه..به اون دو تا پسر بی سر و پا آب پاشيدم..آب برسه به شمع و پلاتين ماشين خراب می شه ها...دوباره خشکی جاده  ..امتداد جهنمی بهشت اينجا است..ماسک قشنگ دنيا..و هجوم خاطرات خوش بهاری و زنجير وار از دنبالشون خاطرات لعنتی پاييز و زمستون..آپاراتی..تنظيم باد چرخ نصف قيمت هر جای ديگه! اون ور تر يه تقاطع..يه تصادف..و..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 23:38  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

و اين همه کفاره ی کدامين گناه من است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 23:37  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

 منظومه ی شمسی...زمين..آسمان تيره...شهری شلوغ...خيابانی کثيف...کوچه ای کثيف تر...گوشه ی کوچه...سطل آشغال...پيامبر روی زمين..بطری مشروب...باد سرد...تعفن..آسمان تيره...

زمين...شهر...آسمانی با دل پر...يک سر پناه... پيامبر خسته...و مردی بزرگ...نه به بزرگی سختی های دنيا...تعارف يک سيگار...دعوت پيامبر در آتش يک سيگار...

زمين..شهر...در آسمان خبری نيست...هر چه می گذرد روی زمين می گذرد...يا لاقل تا ارتفاع ۱۰۰ متری زمين می گذرد...پيامبر...منگي...منگيه اعتياد...فراموشی...لبخندی به رويای دنيايی زيبا...

منظومه شمسی...زمين..پيامبر...او که می داند...پيامبر شدن او تنها يک شوخی ديگر است...او که می داند...دعوت برای خدايی که اين دنيا را آفريده..يک شوخی است...شرکت در بازی خدا...فرياد...

..خزعبلاتی از دهان کف کرده ی يک ديوانه...

منظومه ی شمسي...زمين...شهر...و آمبولانسی که شتابان به تيمارستان می رود..و ديوانه ای که ادعای پيامبری دارد...

همان منظومه...همان زمين لعنتی...گوشه ی کثيفی از همان شهر...و ديوانه ای که از قفس پريده است... محاکمه...محکوم يک پيامبر...قاضی يک پيامبر...دادستان يک پيامبر...وکيل مدافع يک پيامبر...و سرانجام تماشاچی: خدا!...محکوميت محکوم...

جايی در همين دنيا...جايی که کجايش را حتی خدا هم فراموش کرده است...تعفن..موش هايی که می دوند...و جسدی که هنگامی که بر لبه ی بام ساختمان ايستاده بود زنده بود...پيامبری که حتی به صليب هم کشيده نشد...خون..بطری مشروب...و دعوتی که ديگر تمام شده است...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 23:36  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

واسه ی چی می نويسم؟ هان؟

ديوونه ام؟ ...معلومه که هستم..خبر جديد چی داری؟

سنجابها را بکش..فندق ها و گردو های منو قبل از زمستون خاک کردن...

حالا که گرسنمه بهم نمی دن...

ببين کسی با ۲۰ تا ديازپام نمی ميره...حتی بد حال هم نمی شه...

کسی با گفتن اينکه دلش می خواد بميره نمی ميره...

بعضی چيزا واسه عوضيا خوبه...عوضيا زندگی خوبی دارن

اينجا بوی تعفن می ده...لعنتی... لزج و حال به هم زنه...

آدم حتی کارش را هم نمی تونه اينجا بکنه...

پنجاه تومن منو پس بده..نخواستيم حاجی!

بيابون...اون دوردستش...همش يکيه...يه صحنه..يه صدا..

يه خار...هزار تا خار...ده هزار تا خار...شش ميليارد و هشتصد و بيست و نه هزار تا..

نزديکش از اونم معمولی تر...

يه جاده..صافِ صاف...يه کيسه پلاستيک...دو هزار کيسه پلاستيک...هفتاد ميليون و سيصد و نود و دو هزار تا... چهار تا لاستيک پاره..يه مشت برف...

يه سگ خنگ پهن خنده دار با دو تا جای چرخ روی دنده هاش...

ماشين اصغر نامی که حالا شده نماد پوسيدگيه جاده..بيابون...سگه...خودش..استخونهای اصغر آقا

...اون ور سوهانيه خدا و پسران..

...ده کيلومتر بالاتر..آپاراتی و تعويض روغنيه خدا...خدا خسته ته چاله تعويض روغن..

..هه هه هه...ديوونه ام...چه توجيهی بهتر از اين؟

وقت قرص و دوامه...پرستار خوشگله...اون که ماتيک سرخ می زنه...

و پان کيک روی صورتش تا کسی نفهمه جای سيلی خدا چه شکليه..

اون می گه..

می گه وقتی ژاکتمو می پوشم بچه ی خوبی می شم...

وقتی دهنمو می بندم و حرفهای بد نمی زنم...

وقتی گاو چاقو گاز نمی گيرم..

...

وقتشه بچه ی خوبی باشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 23:35  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

رنگی نيست. سياه و سفيد هم نيست.

همه چيز توی سايه ای از خاکستری سپری می شه...

از خاکستری روشن...تا تيره..تا خيلی تيره...

هاشورهای نا منظم...

سايه روشن يکنواخت..منبع نور سايه دار٬ خاکستری ..سرد

...

می خواست چيزی داشته باشه که ارائه بده...

اما زالو فقط می مکه...

اشک می ريزه و می مکه...

خون کثيف و سياهش را با خون قرمز و باز شايد کثيفشون مخلوط می کنه...

و باز آرزوش بخشيدنه...

و باز می مکه...

....

من

بزرگترين سياهچال دنيا..

دام برای نور...جسم....نفرت...احساس

صدايی از ورای من نخواهد گذشت...

..........

من آن سوی ديوار رفاقت ايستاده ام....

آن سمتی که تو آنجا نيستی!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 23:34  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

فکرشو که می کنم.

حتی دلقک خوبی نيستم.

هيچ کس نمی خنده. ترفند ها کهنه شدن.

حرفهای خنده دار ديروز..امروز زشت و بر انگيزاننده اند.

و دلقک آخرين ماسکی بود که می تونستم بهش پناه ببرم.

ديگه چی مونده؟

نکنه بايد روی زشت و کثيف و نامرد و پليد و عوضی و احمق و آبله گون و نفرت انگيزم را عريان کنم؟

فانتزی سياه به آخرين پلانش رسيده..اينجا با يه مديوم شات..همه چی تموم می شه..

نوار فيلم به پايان می رسه.

کات می دن...

همه خسته نباشيدی می گن و هر کسی گوشه ای ناپديد می شه.

می مونه...آلفا دی تو...يا براوو سی کا..بدون سناريو..بدون حرفی برای زدن..

بدون نقشی برای بازی کردن...بدون زندگی...بدون اميد...

مسخرگی اينجاست که خط های موازی با يه دلنگ به هم خوردن اما سير بی نهايت اين فانتزی ادامه داره...

مزه ی گس ولی معمولی بدبختی...

مردن راحت نيست..

زندگی کردن از اونم سختتر...

گريه کردن..شوخيه مضحکی می شه

و خنده...حمله ی هيستريک خاطرات احمقانه.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 23:34  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

خدايا از خواب زمستانی ات بيدار شو...

بيدار شو...

زمستان با بيداری تو خواهد رفت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 23:33  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

...گوشه ی مجله ی جدول...توی اتوبوس تاريک...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به قول نيما..

آی آدمها...

يکی دارد اين گوشه ی شهر

پشت خروار خروار سيمان و گچ و شيشه و آهن

می سپرد جان...

يکی در سهميه ی محدود هوايش خفه می شود...

يکی جانش را فدای پکی ديگر بر بنگ می کند...

آی آدمها...

می خراشد

ديوار را با ناخنهايش...

فرياد کمکش را به لوله ی آبی که به خانه ی شما هم می آيد

می کوبد....

اما نعره اش..فريادش...التماس کمکش

در بوق های نفرت و کور دلی تان

در هياهوی سوداگرايانه تان

می ميرد...

خفه شيد...

خفه شيد تا بشنويد...

لحظه ای از گوش دادن به زمزمه ی مجنون قلب بسته تان دست برداريد

و صدای غريق اش را دريابيد...

لحظه ای خفه شيد..تا صدای ابليس را بشنويد...

لاقل وقتی می ميرم..

پنجره را باز کنيد...

لاقل روحم را واگذاريد تا از پنجره

پر بکشد بيرون...

و با بالهای نداشته اش..کف پياده رو

پيش پای شما...يا آن ديگر شهروند محترم

متلاشی شود...

...به ابليس گوش فرا ده...

به حقارت دست لرزانی که سيب را فرا رويت گرفته!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 23:32  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

احساسش می کنم..جای خالی را...زندگی تباه شده را

لعنت به قواعد نوشتاری...زندگی های تباه کرده

بايد مواظب بود...يه قدم جلوتر از من برو...شايد دو قدم...

نبايد ما را با هم ببينن..

می ترسم...

مردم حرف می زنن...برای بقيه خيلی مهمه..بيشتر از اونی که زندگی من باشه زندگی اونهاست...

دو قدم جلو يا عقب...فقط بستگی به سمت و سوی خورشيد داره...

ثانيه های دقايق..سخت می گذرن..اما می گذرن...

فراموش نکردم...نمی تونم سياهی...کثافت و لجن گناهو از چشمام پاک کنم..

حماقتام..فقط با حماقتهای بيشتر تکميل می شن...

بعد از پشيمونی اشتباهاتم...اشتباهات ديگه ای ميان و تباهی ادامه پيدا می کنه..

حرف زدن برای جلب توجه...برای ترحم...

گدای..لنگ...لوچ...کر...کور...دم چهار راه...

باور نکن...می بينه..می شنوه...بهتر از تو می دوه...

اما گدا بودنش...اينو باور کن...گداست..گدا

اينجا خلوته...

کاسبی گدا های سر چهار راه شما چطوره؟ مردم محلتون به قدر کافی احمقند؟

...هيچ آرزويی..هيچ اميدی...هيچی...

از کدوم بيشتر متنفری؟ طناب دار يا جلاد؟

از من؟ ...حق داری 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 23:32  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

hum...such a perfect day...

yet it waits a perfect ending...

..shall it come like snowfall...

..cold..yet glorious...hum...

damn..it would wrap everything up...

man...don't leave me behind..gimme my share and let me come...

I want to die too...who needs this immortal day? who needs eternity?

wish it could have ended..as silently as it had started...wish the sun had gone down on me sooner...much before I could think....speak...halucinate...kill..harm...hate...see....

damn what a day...it is as if god himself has written a perfect palyscript...

...lighting is right...sound is ok...visual effects are superb...everyone plays out of their skins...

..but the damn problem is...that it only takes one shot...one shot..and thats it..even if you screw up....

..but no matter what..IT IS A PERFECT DAY....

and I still dream that damn PERFECT ENDING

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 23:31  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هر روز صبح

بيدار می شم٬ 

که کثافت نباشم.

و هر شب وقتی می خوابم

 کثيف ترين خوک   خوکدونيم..

زندگی داستان نيست..

اينجا.. اشتباهات٬ حماقتها..وگناهان...

صفحه ها را لجن مال نمی کنه...

زندگی ها را به گند می کشه..

فقط منم که  نمی تونم از آخرين قلعه ام دقاع کنم..

خدايا نجاتم بده...

از پستی هايم....

از خودم...

از دنيايت..

از تو...

---------------

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1383ساعت 23:30  توسط دون خولیو دو لامارکی  |