طبقه ی بالای ما يه آقای خيلی مهم زندگی می کنه..
آقای طبقه بالا..
مامانم می گه از خيلی وقت پيش اونجا بوده..
شنبه ای که مامانم اينا اومدن اينجاُ اون اينجا بوده..
شنبه ای که به دنيا اومدم اونجا بوده..
شنبه ای که مامان بزرگم مرد هم اينجا بوده...
آقای طبقه ی بالا خيلی معروفه..همه می شناسنش..همه جا حرفشه..
اينطور که من شناختمش خيلی فضوله..از کار همه خبر داره..
حتی می دونه کدوم شبا من جامو خيس کردم...
خيلی فضوله...اما قوی و مهربون هم می گن هست..
بابای رفيقم..وقتی داشتن می بردنش می گفت آقای طبقه بالا کمکش می کنه..
بابای رفيقم هيچ وقت بر نگشت..
يه روز هم ..صبح بابام گفت..ما داريم می ريم..آقای طبقه بالا اينجاست..
مواظبته...
اون روز من دستم بريد..اما آقای طبقه بالا نيومد..
از اون روزا خيلی گذشته..
خيليا مردن
خيليا اومدن...
اما آقای طبقه ی بالا هنوز هستش...بی خيال نشسته سيگار می کشه..
با اينکه خودشو تا حالا نديدم..
اما بوی گند سيگارش را حس کردم..
اما يه چيزی هست که تازه فهميدم..
...می دونی شايد اصلاْ آقای طبقه ی بالايی نباشه..
چون من تازه فهميدم که خونه ی ما فقط يه طبقه است..
و اون يه طبقه هم مثل همه جاهای ديگه زير يه لايه گه و کثافته..
..آقای طبقه بالا نيست..
