تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

و چرا از خود نمی پرسم٬ آيا کسی را دارم که احساسم را٬ انديشه و باورم را با او در ميان بگذارم؟

آغاز جدا سری شايد از ديگران نبود...

آره راسته..خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

حتی اتفاقاتی که نقش من توشون فقط بودن بوده..حتی اونها هم تقصير منه.

برای بودنم هم مقصرم..و مجرم..و بايد جواب پس بدم.

منتظر هيچی نيستم..

روزهايی که می گذرن...همينطور بيهوده می گذرن...دنبال هم قطار می شن تا هفته ها٬ ماه ها و سالها را بسازن..بعضی روزها قطار می ايسته تا نفسی تازه کنه و بعد دوباره پوچ تر و سريع تر توی ابديت ريل های موازی و غير موازی و متقاطع و غير مقاطع گم می شه...آخرش می رسه به اونجايی که همه ی قطارهای سرگردون آخرش اونجا می رن...خدمت اوراقچی بزرگ ...و بچه های لاستيک غلطان...و شبهای سرد و روزهای آفتاب تفتيده...

...کم کم غصه خوردن ساعت پنج مثل قرص خوردن ساعت هفت صبح می شه يه عادت...درد انقدر هميشگی و حاضر می شه که گم می شه...يه جوری که انگار بدون اونه که يه جای کار می لنگه...می گه ْGABA خوبه...درمونه اين سيناپس های جلز ولز كننده ی مغزه...

اميد؟ چه اميدي، آخه حيف اميد

چراغ؟ چه چراغي؟ چيز خوبی می شه ديد؟

سلام؟ چه سلامي؟ همه خون تشنه ی هم

نشاط؟ چه نشاطي؟ مگه راهش می ده غم؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1383ساعت 23:29  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

دنيا بی نظير ترين ترازوی دنياست.

عدل و عدالت و توازن اينجاست.

چه طور می شه که بدترين شش ماه زندگی فردی

با بهترين شش ماه زندگی ديگری همزمان می شه.

با تولدی ٬ ديگری می ميرد

ناله گرسنگی کودکی

با آروغ مرتيکه ای شکم گنده همنوا می شود 

و صدای قهقهه ها تنها چند متر آنورتر

در صدای شيون ها محو می شود.

هنگامی که ناقوس کليسای دهکده سان پدرو عروسی

پابلو نامی با ژوانا نامی را جشن می گيرد و

ناقوس کليسای سان خوزه

بيست و يک ضربه ی مرگ کارلوس نامی را طنين می افکند.

چگونه است که نفرينی طاعون بار

با معجزه ی شفابخش مسيحی همزمان می شود؟

چگونه تيرباران آزاد مردی احمق

با فرياد شادی احمق تری هم لحظه می شوند؟

چگونه است؟ باز می پرسم٬

چگونه است که بهترين شش ماه زندگی فردی

با بدترين شش ماه زندگی ديگری همراه می شود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383ساعت 23:27  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

درد می کشم.

قلبم درد می گيره گاهی..

هميشه شبه..از بس اندوه سياهه.

تازه بايد نقش بازی کنم. بخندم. سلام کنم. خدافظی کنم. دست تکون بدم. زنگ بزنم. بايد بايد.

عزيزم. تقصير منه. منو ببخش.

ضجه زدن تو دل شب بی صدا خيلی واسم سخته.

از اينهمه خرابی كه پشت سرم گذاشتم متأسفم. خيلی متأسفم.

كاش نبودم. از خيلی وقت پيش نبودم. اصلاً از اول نبودم. نيستی بدترين چيز دنيا نيست.

دستام پر از خونه...

آتش سوزي..آدمها می ميرن.. كوره آدم سوزي..مأمورم...اما قبلش يادم می مونه كه دندون طلاشونو بشكنم..ساعتشونو باز كنم..

اگه يه ذره شجاعت داشتم..اگه انقدر حقير و ليسه مانند نبودم. اونوقت....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 23:25  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اول آنکه آغاز ها بايد حقيقی باشند. هان! الان به روشنی می بينم که چه می خواسته ام. آغازهای حقيقی که مانند نوای پر طنين ترومپت و اولين نتهای يک نغمه ی جاز ناگهان پديدار می شوند٬ به ملال پايان می دهند و مدت زمان را استوار می گردانند‌‌؛ شبهايی که بهداْ درباره شان می گوييم: « گردش می کردم٬ يکی از شبهای ماه مه بود» داريم گردش می کنيم٬ ماه تازه در آمده است٬ تنبل و دل آسوده و کمی توخالی هستيم و سپس يکباره می انديشيم « چيزی اتفاق افتاده است» مهم نيست چه: يک صدای خفيف شکستگی در تاريکی٬ سايه ی سبکبالی که از خيابان می گذرد. ولی اين رويداد کوچک هيچ شباهتی به بقيه ندارد: بی درنگ می بينيم که آن پيشاپيش شبح بزرگی است که خط کناره اش در مه گم شده است و همچنين به خودمان می گوييم: «چيزی شروع می شود»

چيزی شروع می شود تا پايان يابد: ماجرا نمی گذارد بسطش دهند؛ تنها مرگش به آن معنایی می دهد. به سوی اين مرگ٬ که شايد مرگ من هم باشد٬ بی برگشت کشيده می شوم. هر لحظه قبط برای آن ظاهر می شود که لحظه های بعدی را بياورد. به هر لحظه از صميم قلب می چسبم: می دانم که آن لحظه يگانه و جايگزين نيافتنی است- و با اين همه هيچ حرکتی برای جلوگيری از نابوديش از من سر نمی زند.آن آخرين دقيقه ای که در برلين٬ در لندن در آغوش زنی می گذرانم که پريشب به او برخوردم- دقيقه ای که به شدت دوستش دارم٬ زنی که نزديک است دوستش بدارم- کمی بعد پايان خواهد يافت٬ و من اين را می دانم. دقيقه سپری می شود و من نگهش نمی دارم٬ دوست دارم که بگذرد.

و بعد ناگهان همه چيز می شکند. ماجرا پايان يافته است٬ زمان جريان شل روزانه اش را از سر می گيرد. همه چيز در گذشته فرو می رود و افول می يابدُ آن چهره ی زيبا و خوش آهنگ کوچک می شود٬ هنگام افول خود چروکيده می شود و حالا آغاز با پايان يکی می گردد. در ذهنم قبول خواهم کرد که همه چيز را از نو بگذرانم٬ در همان اوضاع و احوال٬ از سر تا ته. ولی ماجرا نه دوباره شروع می شود و نه امتداد می يابد.

برای آنکه پيش پا افتاده ترين رويداد به ماجرايی تبديل گردد٬ بايد و همين بس که به نقل کردن آن پرداخت. اين همان چيزی است که مردم را گول می زند: انسان هميشه نقال داستان است. او در احاطه ی داستانهای خودش و داستانهای ديگران زندگی می کند٬ هر چه را که برايش رخ می دهد از خلال اين داستانها می بيند؛ و می کوشد تا زندگيش را طوری بگذراند که گفتی مشغول نقل کردن آن است. اما بايد انتخاب کرد: زندگی کردن يا نقل کردن.

رويداد ها در يک جهت پيش می آيند و ما آنها را در جهت وارونه نقل می کنيم. به نظر می آيد که از آغاز شروع کرده ايم «شبی از شبهای زيبای پاييز ۱۹۲۲ بود. من منشی دفترخانه ای در ماروم بودم» ولی در واقع از پايان شروع کرده ايم. پايان آنجاست٬ ناديدنی و حاضر٬ و هم آن است که به اين چند کلمه ابهت و ارزش يک آغاز را می دهد « بيرون قدم می زدم٬ بدون آنکه متوجه شوم از دهکده بيرون رفته بودم٬ به گرفتاری های ماليم فکر می کردم» اين جمله٬ اگر فقط به همان وجهی که هست در نظر گرفته شود٬ چنين معنی می دهد که اين يارو سر در گريبان و صد ها فرسخ دور از هر ماجرايی بود٬ درست در آن حال و خلقی که آدم می گذارد رويداد ها بگذرند بی آنکه ببيندشان. ولی پايان آنجاست٬ پايانی که همه چيز را دگرگون می سازد. برای ما٬ آن يارو هم اکنون قهرمان داستان است. دلخوری و گرفتاريش خيلی ارزشمندتر از مال ما شده است و نور و شور و حال های آينده همه شان را به رنگ طلايی در آورده است. و داستان وارونه پيش می رود: ديگر لحظه ها الله بختکی روی هم کپه نمی شوند؛ لحظه در چنگ پايان داستان گرفتارند که می کشدشان و هريکی شان به نوبه ی خود لحظه ی جلويی را به خود می کشد: « شب شده بود٬ خيابان خلوت بود» اين جمله از روی سهل انگاری پرانده شده و زايد می نمايد؛ ولی ما نمی گذاريم که در آن گير بيوفتيم و کنارش می گذاريم: اين اطلاعی است که بعداْ ارزش آن را می فهميم. و اين احساس را داريم که قهرمان همه ی جزييات آن شب را طوری گذراند که گويی پيشگويی و وعده اند. ما فراموش می کنيم که آينده هنوز آنجا نبود؛ يارو در شبی قدم می زد که فاقد نشانی از آينده بود٬ شبی که غنای يکنواختش را در هم و بر هم به او عرضه می کرد و او انتخاب نمی کرد.

من دلم می خواسته است که لحظه های زندگی ام مانند لحظه های زندگيی که به يادش می آورند به دنبال هم بيايند و مرتب بشوند.

اينا بخشی از حرفای سارتره. خلاصه اش کردم. يه جورايی حرف منه. چرايی نفرت از نوشتن و در عين حال نوشتن!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 23:24  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

سوگند خورده بودم که ننويسم. چرت و پرت ها٬ دری وری ها و دروغ های معمولی را که هميشه می نوشتم. هميشه هرچی نبودم تو نوشته ها بودم. و احمقانه باورشون می کردم. آدمها هم باور می کردند. اما همه را نمی شه تا ابد گول زد. هرگز! بالاخره می فهمن. مهربونتريناشون بيشتر بهت وقت می دن. ۴ دقيقه وقت اضافه. ولی اونها هم می رن. با قلبی شکسته. اما خودمو چی؟ خودمو راحتتر از هرکسی گول زدم. تا ابد هم همينه. همينه.

لعنت به وقتی که مريض باشی. داری جون می کنی و لعنت که می دونی درمان وجود داره. فقط بايد بگردی و می گردی و می گردی و قبل از مريضيت٬ خستگی گشتن های احمقانه ات از پا درت مياره. می ميری در حالی که می دونی درمانی وجود داره. شايد بايد نگشت٬‌تسليم شد و باز هم مرد!

بايد از يه دوست تشکر کنم. دوستی که بهم فهموند معنی آقای لايه ی خاکستر ی چيه. حالا اين داستان آقای لايه ی خاکستريه.

هميشه فکر می کرد کسيه. حالا شايد نه آدم مهمی. اما لاقل کسيه٬ چيزيه!!

اينو باور داشت و باورشو به بقيه هم باورانده بود! و آدمها يا هرگز آنقدر رک نبودن يا هرگز اونقدر نزديک يا هرگز اصلاْ نفهميده بودن که چيزايی هست که وجود ندارن٬ توی دنيای مجازی خودشون واسشون مهم نبود کی دروغ می گه٬ چون همه چی دروغه.

اما بالاخره يکی از اين کما بيرون اومد. يکی اومد و ديد و فهميد و گفت:

اين لايه ی خاکستری که روی تو را پوشونده چيه؟

و اينجوری بود که برای اولين بار فهميد لايه ی خاکستری وجود داره. آقای لايه ی خاکستری به مواقعی فکر کرد که احساس می کرده چيزی عميق درونش وجود داره و به خودش گفت

همينه! هرچی هست زير اين لايه ی خاکستريه.

راه افتاد تا بفهمه زير اين لايه ی خاکستری چيه... مجسمه ای را ديد که لايه ای از غبار خاکستری روشو پوشونده بود. با خودش فکر کرد.

شايد من هم زيباترين مجسمه ی غبارپوش دنيام. لاقل مجسمه ای زيبا.

و به قاب عکس خاک گرفته رسيد و غبار را ديد و گفت

شايد هم من تثبيت ابديه بهترين لحظه های زندگی در زير غباری از خاک هستم.

و ديوارهای سيمانيه خاک گرفته ی زندانو ديد و انسانها پراميد را درونش و گفت

شايد انسانی آزاد باشم پشت ديواری خاک گرفته!

و چهره ی مرد غمگين را ديد با غباری خاکستری از اندوه و گفت:

شايد گرم و سرد چشيده ای باشم٬ شايد فرهيخته ای باشم در زير بار اندوه.

همه را گفت تا به آينه رسيد و اين بار آينه بود که گفت:

اگه می خوای بدونی کافيه تا کمی از لايه ی خاکستری را پاک کنی.

و آقای لايه ی خاکستری همه ی شجاعتشو جمع کرد٬ هر چند که شجاعت نمی خواست. فکر می کرد چيزی اون زير هست که به همه چی معنی می ده. آره خلاصه بخشی اش را پاک کرد و ناگهان فهميد:

هيچی نيست٬ هيچی جز يه لايه غبار

و ديوانه وار پاک کرد٬ پاک کرد و پاک کرد تا اثری ازش نموند٬ هنوزم دنبال چيزی می گشت٬ اما آقای لايه ی خاکستری تنها چيزی بود که اون بود. و حالا حتی اون هم نبود. ذرات پراکنده ی غباری بود که با کوچکترين نسيمی می رفتند و گم می شدند. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 23:23  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

زندگی گاهی چه سخته.همه چيز به نظر خوب مياد.اما سخته.شايد بگی از سيريه.شکم که سير می شه مغزه که به کار ميوفته.شايد.

انتظار يه اتفاق بعيد را که داشته باشی.منتظر باشی که ناممکن ترين محال دنيا٬ ممکن بشه.اونوقت زمان سختتر از هميشه می گذره..صبر کردن می شه زجر آورترين کار دنيا.گذشتن هر ثانيه مثل اين می مونه که از وسط باتلاق عقربه ی ساعت بخواد قدم بزنه.

صدای زوزه ی باد.مثل صدای جيغ يا حتی گريه است.دلم می خواد بخوابم.خسته ام.اما حتی اگه صدای اين باد هم نباشه.توی سرم همه چيز جيغ می کشه.

راستی راستی فقط يه قدم فرقشه.شايد حتی کمتر. مگه يه نقطه چين فرضی چقدر عرض می تونه داشته باشه؟

آدمهای اينجا اشتباهشون فقط اينه که زمينی را به ارث بردن که خداش اونو اشتباهاْ خلق کرده!

تمام عمرم آدمها را به وجود آوردم٬ قهرمانشون کردم و بعد توی اوج خفه اشون کردم٬ غرقشون کردم٬ قربانيشون کردم٬ در مرگشون گريستم و بعد خنديدم به اين بازی! يه روز برای اولين بار آدمی٬ قهرمانی را پيدا کردم که نيازی به من برای قهرمان شدن نداشت و او را هم قربانی کردم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 23:22  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

 

سرشو به ديوار کوبيد..باز سرشو به ديوار کوبيد...دوباره و دوباره و دوباره..دلش می خواست سرش منفجر بشه٬ می خواست هرگز نتونه فکر کنه٬ افکاری تند و هذيان وار از ذهنش می گذشتند ولی خودش توی خلسه بود٬ ثانيه ها آروم آروم بدون هيچ عجله ای رد می شدن.

اشتباهاتش٬ فرصتهای از دست رفته اش٬ حماقتهاش يکی يکی از جلوی چشمش رد می شدن..می گن ثانيه ی قبل از مرگ همه ی زندگی آدم از جلوی چشمش رد می شه..حالا همه ی زندگی اون شده بود ثانيه ها٬ ساعت ها و روزهايی که تا مرگ مونده بود و توی هر ثانيه بايد شکنجه ی ديدن زندگی کثافتشو تحمل می کرد.

هنوزم آرزوهای محمل و محال موج می زدن..کاش می شد عوض کرد..برگشت..گذشته را عوض کرد...از اول ساخت..ساخت تا دوباره به اين لحظه برسه با خرابه هايی از بزرگترين اشتباهات معماری دنيا..و دوباره آرزو کنه که..

کاش می شد چيزی را عوض کرد..لاقل يه تغيير کوچولو...اما خيلی دير بود..خيلی دير

باز سرشو کوبيد به ديوار..دوباره و دوباره و دوباره..شايد که تموم جنها و ابليس هايی که توی مغزش خونه کرده بودن می رفتن...داد کشيد...تنها کسی که بيدار شد٬ عنکبوته بود..در حالی که خميازه می کشيد..از خونه ی لرزونش اومد بيرون..چشماشو ماليد و راه افتاد تا بره روی يه ديوار ساکت بقيه خوابشو بره...

خيانت به همه...بدی در حق همه..يه باريکه ی خون راه افتاد...روی سفيديه ناصاف و پر ترک ديوار چه خوشگل بود...رفت و رفت و توی راهش همه ی سوراخ سمبه های ديوار را کاويد و پايين رفت...

بغض توی گلوش بزرگتر و بزرگتر می شد...اما هرگز نترکيد..شده بود يه غده ی سرطانی که گلوشو محکم گرفته بود و فشار می داد...انقده که خفه اش کنه..اما نکرد..خفه کردن خيلی آسون بود...

يکی اومد...نيم نگاهی انداخت..بی تفاوت رفت و توی تختش خوابيد...اينجا ديوانه خونه است...جز اين توقعی از کسی نيست..چراغم خاموش کرده بود...کوبيدن سر به ديوار که ديگه چراغ نمی خواد...يکم غژ غژ تخت و بعدش هم صدای نفس های عميق و آرام...

کم کم درد غلبه می کرد...از کوبيدن سرش به ديوار دست برداشت..شجاعت مقابله با دردو نداشت...با خودش فکر کرد...

کاش يه تپانچه داشتم..يه گلوله و کمی شجاعت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383ساعت 23:21  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

 مسيح را ديدم٬ پا برهنه٬ خاری بر سر می دويد.

شب تب آلود بی خواب در ابهام غوطه ور بود

خدايا سکوتت از برای چيست؟

به کفاره ی کدام گناهت مرا فردا روز قربانی می کنی؟

لاقل سخن بگو٬

نگذار که در وحشت احمقانه مردنم بميرم.

فردا روز دوشادوش جلاد می آيی؟ دست اوست يا دست تو؟

ميخ را چه کسی خواهد کوفت؟

از درد می ترسم٬ از سکوتت بيشتر.

می ترسم خدای من خدای مردمان نباشد.

من باشم که خدايم را با ديگران قسمت کردم٬ همچون نان و ماهی و شراب!

می ترسم. کاش ميافتم نور را٬ اميد را٬ مفهوم اين سردی لجن وار زمين را.

..و مسيح را ديدم که می دويد٬ خاری بر سر..

پشت به تپه فرار می کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383ساعت 23:20  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

 سرد و خلوت٬ بيابان لخت و عور. نوشتن بر روی شن ها٬ همسفران باد.

و خدای دنيا را زيبا آفريد و به تاوانش هزار بار نفرين مان کرد.

قدم برداشتن بر اين قدمگاه نکبت بار لعنت شده٬

و مگر چند سال عمر حقير به درازا می کشد؟

که ساليانش را در نفرين ابدی سپری کنم؟

قلب سياهم در اندوهی ابدی٬ گرفتار نفرينی ماندگار تر از

فسيل در هم شکسته ی روحم..

و مرا چه هنگام رهايی می رسد؟

رهايی از دنيا٬ نيرنگ هايش و رويا های خلسه آورش..

رهايی از خود..از من...پر مکر تر از دنيا..

نفرين زده تر از دنيا...آبله گونی شوم.

و مرگ چه حقير است..تسليم شدن به جاذبه ی زمين

 و فرو رفتن در تعفن پوسيدن

غرق شدن در تازيانه ی نفرين خاک.

رهايی را گويا جز دوئلی با خدای چاره هيچ ديگر نيست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1383ساعت 23:19  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هیچ وقت به کسی نگو که منظره ای که می بینه دروغه..چون یادت باشه یه روزی هم می رسه که می فهمه منظره ای هم که تو نشونش می دی دروغه.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1383ساعت 23:17  توسط دون خولیو دو لامارکی  |