سوگند خورده بودم که ننويسم. چرت و پرت ها٬ دری وری ها و دروغ های معمولی را که هميشه می نوشتم. هميشه هرچی نبودم تو نوشته ها بودم. و احمقانه باورشون می کردم. آدمها هم باور می کردند. اما همه را نمی شه تا ابد گول زد. هرگز! بالاخره می فهمن. مهربونتريناشون بيشتر بهت وقت می دن. ۴ دقيقه وقت اضافه. ولی اونها هم می رن. با قلبی شکسته. اما خودمو چی؟ خودمو راحتتر از هرکسی گول زدم. تا ابد هم همينه. همينه.
لعنت به وقتی که مريض باشی. داری جون می کنی و لعنت که می دونی درمان وجود داره. فقط بايد بگردی و می گردی و می گردی و قبل از مريضيت٬ خستگی گشتن های احمقانه ات از پا درت مياره. می ميری در حالی که می دونی درمانی وجود داره. شايد بايد نگشت٬تسليم شد و باز هم مرد!
بايد از يه دوست تشکر کنم. دوستی که بهم فهموند معنی آقای لايه ی خاکستر ی چيه. حالا اين داستان آقای لايه ی خاکستريه.
هميشه فکر می کرد کسيه. حالا شايد نه آدم مهمی. اما لاقل کسيه٬ چيزيه!!
اينو باور داشت و باورشو به بقيه هم باورانده بود! و آدمها يا هرگز آنقدر رک نبودن يا هرگز اونقدر نزديک يا هرگز اصلاْ نفهميده بودن که چيزايی هست که وجود ندارن٬ توی دنيای مجازی خودشون واسشون مهم نبود کی دروغ می گه٬ چون همه چی دروغه.
اما بالاخره يکی از اين کما بيرون اومد. يکی اومد و ديد و فهميد و گفت:
اين لايه ی خاکستری که روی تو را پوشونده چيه؟
و اينجوری بود که برای اولين بار فهميد لايه ی خاکستری وجود داره. آقای لايه ی خاکستری به مواقعی فکر کرد که احساس می کرده چيزی عميق درونش وجود داره و به خودش گفت
همينه! هرچی هست زير اين لايه ی خاکستريه.
راه افتاد تا بفهمه زير اين لايه ی خاکستری چيه... مجسمه ای را ديد که لايه ای از غبار خاکستری روشو پوشونده بود. با خودش فکر کرد.
شايد من هم زيباترين مجسمه ی غبارپوش دنيام. لاقل مجسمه ای زيبا.
و به قاب عکس خاک گرفته رسيد و غبار را ديد و گفت
شايد هم من تثبيت ابديه بهترين لحظه های زندگی در زير غباری از خاک هستم.
و ديوارهای سيمانيه خاک گرفته ی زندانو ديد و انسانها پراميد را درونش و گفت
شايد انسانی آزاد باشم پشت ديواری خاک گرفته!
و چهره ی مرد غمگين را ديد با غباری خاکستری از اندوه و گفت:
شايد گرم و سرد چشيده ای باشم٬ شايد فرهيخته ای باشم در زير بار اندوه.
همه را گفت تا به آينه رسيد و اين بار آينه بود که گفت:
اگه می خوای بدونی کافيه تا کمی از لايه ی خاکستری را پاک کنی.
و آقای لايه ی خاکستری همه ی شجاعتشو جمع کرد٬ هر چند که شجاعت نمی خواست. فکر می کرد چيزی اون زير هست که به همه چی معنی می ده. آره خلاصه بخشی اش را پاک کرد و ناگهان فهميد:
هيچی نيست٬ هيچی جز يه لايه غبار
و ديوانه وار پاک کرد٬ پاک کرد و پاک کرد تا اثری ازش نموند٬ هنوزم دنبال چيزی می گشت٬ اما آقای لايه ی خاکستری تنها چيزی بود که اون بود. و حالا حتی اون هم نبود. ذرات پراکنده ی غباری بود که با کوچکترين نسيمی می رفتند و گم می شدند.