Sure...Why not???
Very well played sir...
Hats off to you...
I humbly stumble...You may walk all over me...
شدم نگهبان فانوس دریایی کهنه و فرسوده تو ناکجا آباد...مثلا جزیره ای نزدیک سرزمین آتش...مثلا جزیره لوس استادوس (Isla de los Estados)...وسط تنگه ماژلان...جزیره ای که مگه کشتی شکسته ای بهش بیوفته و تا من هستم کشتی شکسته ای بهش نمیوفته...به قول ژان دو...فانوسم شده حامی نه فقط ملوانای سرگردون که آدمای مریض که گذارشون به این نزدیکی میوفته...شاید نورافکن امید و دلخوشی نباشه...اما لاقل همین قدر دلگرمی می ده که حتی تو این قعر دنیا هم فانوسی روشنه...
بخش مهمی از کارتون های دوران بچگی من و به گمونم بچگی خیلیا تا سالها بعد از این، مجموعه کارتونهای کمپانی برادران وارنر تحت عنوان Looney Tunes است که البته بعدا اسم این مجموعه شد Merry Melodies ...نکاتی که این کارتون ها را فوق العاده جذاب می کنه داستان پردازی بی نظیر٬ شخصیت سازی منحصر به فرد و مهمتر از همه صدای مل بلانک Mel Blanc روی این کارتون ها است. اکثر شخصیت های این کارتون ها به خاطر صداگزاری بی نظیر مل بلانک انقدر جذاب می شن...به هر حال این بار من به ترتیب از محبوبترین تا منفورترین شخصیت های این مجموعه کارتونها از نظر خودم را لیست کردم:
۱- دافی داک (Daffy Duck):
![]()
محبوبترین شخصیت کارتونی توی آهنگ های لونی از نظر من دافیه...جنون سرسام آورش منو مجذوب می کنه...این که هیچ وقت قابل پیش بینی نیست...خلاصه اگه من قرار باشه یه شخصیت کارتونی باشم ترجیح می دم دافی داک باشم!!!
۲- یوسمیتی سام (Yosemite Sam):

کلاسیک ترین شخصیت نقش بد کارتون ها یوسمیتی سامه...جدیت همیشگی اش...خستگی ناپذیریش...این که همیشه پر از افکار پلیده...بی نظیره...شاید تنها نقش بدی باشه که منتظری یه اتفاق ناجور براش بیوفته چون عاشق واکنش اش و عصبانیتشی.....
۳- باگز بانی (Bugs Bunny):
![]()
باگز بانی با این که اکثریت قریب به اتفاق مواقع شخصیت پیروز کارتونه...اما ازش نفرت پیدا نمی کنی...چون فوق العاده باهوشه...تیزه...تکیه کلاماش محشرن...می دونه چی بگه که اساسی طرف را بسوزونه...اگه حال کسی را می گیره...واسه شانس الکی یا سرنوشت مزخرف کارتونی نیست...فقط به خاطر زرنگی بی نظیرشه...
۴- سیلوستر (Sylvester):

سیلوستر با اون حرف زدنش که همه عالمو تفی می کنه...یکی از بدشانس ترین موجودات آهنگ های لونیه (بعد از کویوت)...اما احمق نیست...نامردیه همه بلاهایی که سرش میارن...اما با این که تو کارتون ها خیلی مجالش نمی دن...اونجاهایی که می ذارن خودشو نشون بده...حال همه را اساسی می گیره...
۵- اسپیدی گونزالس (Speedy Gonzales):

اسپیدی گونزالس...حتی لاقل به خاطر لهجه اسپانیایی اش...Andale! Andale! Ariba! Ariba!...دوست داشتنیه...سومبررو بزرگش (کلاه مکزیکی اش)...اما بیشتر از خودش من از رفیقاش خوشم میاد یا از پسرعموش اسلوپوک رودریگز (Slowpoke Rodriguez)...که همیشه مست ان...و فوق العاده تنبل....

۶- گوسامر (Gossamer):
![]()
گوسامر٬ غول نارنجی و پشمالو کارتونه که بیشتر از این که کسی ازش بترسه...خودش از تصویر خودش می ترسه...کلی دغدغه داره و خیلی روی نظر بقیه در مورد خودش حساسه...کفش ورزشی هاش منو کشته!!!
۷- المر فاد (Elmer Fudd):

المر فاد٬ شخصیت همیشه مغلوب...احمق...خپل و کچلیه که بنده خدا مغزش نمی کشه از پس بقیه شخصیت ها بر بیاد...عاشق خوراک خرگوشه...آدم حریص و یه دنده ایه...
۸- پورکی پیگ (Porky Pig):
![]()
خوک خپل و لکنت زبونی که با وجود تموم بلاهایی که سرش میاد آخر هر کارتون یه جورایی اساسی تلافی می کنه (اون قسمت مسابقه رادیویی که مجری اش دافیه را دیدید؟)...من به خاصه نقش اش به عنوان کادت تویه کارتونای داک داجرز را خیلی دوست دارم...
۹- بیکی بوزارد (Beaky Bozzard):
![]()
شاید به خاطر علاقه ام به کرکس از بیکی خوشم میاد...کرکس کچل و خجالتی...
بقیه شخصیت هایی که ازشون خوشم میاد جادوگر هیزل (Witch Hazel) و تورو (Toro the Bull)....
![]()
اما شخصیت های منفور:
منفورترین مادربزرگ (Granny) توی کارتونای سیلوستر و تویتیه...که کور و پیر و احمق و بیشعوره...و حالمو به هم می زنه از بس طرفداری این جوجه بدترکیب را می کنه...

در مقام دوم تویتی (Tweety) قرار داره...از بس لوس و ننر و لج در بیاره........

در مرتبه سوم رود رانر (Road Runner)...چون که اصلا عادلانه نیست کارتونش...و از بس تم کارتوناش تکراریه....
![]()
در مرتبه چهارم...کویوت (Coyote)...برای این که انقدر مصرانه به این رود رانر گیر داده....باید همون اول کار از این کارتون استعفا می داد!!!!!!!!!!!!
![]()
بعد هم فاگهورن لگهورن (Foghorn Leghorn) و بارن یارد داگ (Barnyard Dawg) و اون جوجه عقابه توی کارتونشون...از بس که هی به هم ور می رن!!!!!!
![]()


چی نگفته مونده؟ مگه فرقی هم می کنه؟ خیال خوشی بود که پر کشید...تقصیر ژن هاست...باد می کنه و می ترکه...و باز از نو وصله پینه اش می کنه و بادش می کنه و اون می ترکه...و حضار فریاد شوق و شادی سر می دن...شوی اصلی روی سن در حال اجراست...بادکنک ها در حاشیه...آنقدر بالا زیر لایم لایت می ترکن...که جز تق نابهنگامی که گاهی شنیده می شود دیگر...باستر کیتون و چاپلین...من ضرب می گیرم و اون می خونه...به ضرب می زنه و به زور می خونه...تناقض عجیبی داره این شغل...فردیت یعنی تنهایی...جامعه گریز وابسته به جامعه...لاقل به چشم ها و گوش ها...در پستو...دلقک ها زود پیر می شوند مثل...می گریزند...اهمیت شان را از دست داده ان...برای القا منظور نیومدن که بمونن تا حرفی زده بشه...داستانی نقل بشه...بیرون می ریزن...و نابهنگام یا شاید خیلی هم بهنگام قطع........اینطوری راحتتره......یاوه باید از بیخ و بن یاوه باشه...اصالت داشته باشه...خان عمو که بوش کنه بفهمه...اصلی و اساسی است و زیر هر بوته عمل نیومده...باید برونه هر اهل و نا اهل که یا از سر شفقت یا کنجکاوی سر در این سوراخ می کنه...فریاد مست توی.........عجبا...خوبه که کارنامه نمی دن...نمی سنجن...فقط اعمال و حرفها و احساسات...وزن نشده و نسنجیده و به میزان ننشسته...تلنبار شدن....دیگر حتی نه به امید مشتری..........هستن همینطوری...سنگین و جاگیر.....کاش می فهمیدی....قور قور...دلم حتی برای تظاهر هم تنگ شده...کسی بیاید لاقل آدام را برایم زنده کند...فراموش...درخت خود را عریان کرد...آماده که به بار بشینه...سال بعد سال منتظر رهگذری...فوت فوتکی که خبری خوش بیاره و به بار بشینه...می ترسم قبل از فوت فوتک ها...شاخه های لختش را سرما.........فعل گریزی...خاتمه ناپذیری...دلیلی نداره...این هم یه جورشه...شوریده حالی...دغدغه معمولی که چوب چرخ این زندگی شد...اوف...اگه من را پیش از این حرفها می شناختی...منو تو قله نارسیسیسم دیده بودی...نه این تل که می بینی...تن فرعون را در هم می شکنه...یادبود نیست...گذاشتنش که فرعون از زیرش در نره.....شاید.......منو به انارهام بسپارید...اگر رهایی است...بین اونهاست...درختان انارم...و انارهای هفت سال خشکیده.....از درون پژمرده...از این قماشم....قسمت کاش باشه...اگه این خودساخته است...خدا رحم به بعد از این کنه...گفته بودم که این سال "به" گذره..."به" گذشت؟ هی مرد انصافت کو؟...باورت می شه؟ هنوز خوش باورم؟ بوی گند خرفتی گرفتم...جورچینی از لحظه هام را می دم قاب کنید...بزنید به دیوارتان...مابقی سوراخ سوراخ را بهلیدش...عذاب خودرسیده به کفایت داره...شما معافش دارید...کسی جرات می کنه ازم غلط املایی یا خطای نگارشی بگیره؟ این همه...همه به خطاست......کجا سطر به سطر پائین میای؟ بس نیست؟...همین ها...پائین تر باز هست...همین ها...زحمت کشیدید...خوش آمدید...عزت عالی زیاد...دیگه زپرت اش در رفته...دورانی علیلی و ذلیلی اش را بهش ببخشید...شرمنده اش نکنید...همین فرعی دست چپ را بپیچید...تا به هیاهوی شهر برسید دو سه تا سوت بزنید...قبل از این که بدونی مثه همیشه می شه...مثه این طومار بلند ملعون...مسیح را بالای تپه به چهارمیخ کشیدن...بعضی را ته گودال دورافتاده بوگندو...پشت کوه...پیلات هم شرمنده نشه...کالورو می خونه...قضیه واسه خودش هم کهنه شده...کنجد...کنجد...بیا باز شو...بگو این بختک دست از سر کچلمون بر داره...آی...وانفسا...مثه تهوع گیر کرده است...پشت اسفنکتر فوقانی وایساده تا فرمان برسه...ناوگان خزعبلات را جاری کنه...که شاید...اما...چه کردی...اگه می شد...پناه می برد...به چیزی متوسل می شد...از اونجور آدما نیست اما...با دست دراز ملتمس...چنگ به سر و روش میندازه...انتظار حتی ابلهانه و خوش باورانه...جماعت را خوش میاد...تفسیر به الحاد نکن...حرف مجنون در میونه...سر به بیابون نذاشت...بیابون رو سرش خراب شد...تو همچین جایی...آدم یا باید عرق خور باشه...یا اهل بخیه...یا که دودمانش به باد می ره...هوم......تا کجا...تا کی.........................................
I think...I need to change my orientation...hum...
عجب اکویی داره...صدا هفت بار توش چرخ می خوره...و توی هر چرخ یه کمی حرف تابیده می شه...تا آخر دیگه صدای خودم را هم نمی شناسم...استمدادجویی غریبه ای به گوشم می رسه...و من ناخودآگاه به دنبال منشاء این هذیان شنوایی می گردم...ته کمد با همه اسکلت ها و همه دیگر چیزهای تلنبار شده و دیر گم شده هام..چمباتمه می زنم و اتل متل بازی می کنیم...هوم...ولش کن............................................................پژواک صدام...صدامو در هم می شکنه................
منم منم...غریب آشنا......یادگاری روی دیوارهای کوچه..............خل چشم چپول سر کوچه.............گربه ولگرد آسمون جل....................صحنه آشنا و معمولی و غریب....................
خستگی فیزیکی که همه چیز...احساس...فکر...را سرکوب می کنه.........
بطلمیوس ثانی قرابت سببی یا نسبی با بطلمیوس اول که حکایت اش پیش از این در اینجا برفت نداشت. فقط از آنجا که توی فالش دیده بودند که سرنوشت مشابهی با بطلمیوس اول که اسیر عطارد شده بود پیدا می کنه٬ اونو بطلمیوس نامیده بودند. از این مقدمه برمیاد که داستان عامیانه این بار اگر نه به عطارد ولی به جای دورافتاده و فراموش شده مشابهی ختم می شه...
بطلمیوس ثانی فهمیده بود که مهمترین اتفاق توی دنیا...شروع کردنه...از صفر راه افتادنه...اینو تصور ابتدایی اش از ریاضیات بهش اثبات کرده بود. یعنی که فهمیده بود که توی دنیای اعداد محدود مثلا چهار هزار و پونصد و هشتاد و هفت تریلیون تریلیون تریلیون عدد...شروع کردن یعنی از صفر به یک رسیدن بزرگترین و مهمترین قدمیه که می شه برداشت...اینو یه کسر عددی بهش می گفت...یعنی نسبت یک به صفر که جوابش می شه بی نهایت و بی نهایت...بعد از این که صفر یک شد...اگه یه نفر حتی تو یه پرش چهار هزار و پونصد و هشتاد و هفت تریلیون تریلیون تریلیون هم جلو بره...کسرش می شه...چهار هزار و پونصد و هشتاد و هفت تریلیون تریلیون تریلیون به یک که خیلی خیلی از بی نهایت بی نهایت کوچیکتره...
با همین استدلال بطلمیوس ثانی...فهمیده بود که اگه بتونه شروع کننده هر کاری باشه...سر آغاز باشه...بتونه صفر را یک کنه...مهمترین آدم روی زمین که هیچ...مهمترین موجود جهان می شه...پس سالیان سالیان آزمایش و تجربه کرد...به دیدن مغ و هندو و برهمن و شیخ و حکیم و ادیب رفت تا راز صفر را یک کردنو یاد بگیره...انقده مکاشفه و مطالعه و سعی کرد که بالاخره مهمترین راز زندگی اش را فهمید...
اون یاد گرفت که صفر را یک بکنه...و شروع کرد...صفر یک شد...و اون مهمترین آدم روی زمین بود...و چون سخت ترین قدم را برداشته بود...ادامه داد...یک را دو کرد...دو را سه کرد...سه را چهار کرد...و همین طور ادامه داد................هر چی جلوتر می رفت ارج و قربش پیش آدما کمتر می شد...دیگه چهار میلیون و دویست و بیست و سه هزار و دویست و بیست و شش را چهار میلیون و دویست و بیست و سه هزار و دویست و بیست و هفت کردن واسه کسی ارزشی نداشت.............
اما بطلمیوس نمی تونست بایسته...همین طور هی باید عدد روی عدد می ذاشت...آخه اون دومین سر بزرگ عالم را یاد نگرفته بود...و اون خاتمه دادن بود...
حالا اون توی دوردست...خیلی دورتر از عطارد که بطلمیوس اول روش گیر افتاده بود...هنوز داره قدم های ناقابل و بی ارزش (که هر قدم هم ارزشش از قبلی کمتره) بر می داره و خوب می دونه که قدرتمندترین موجود روی دنیا اونی نیست که همه چیز را شروع می کنه.......
قدرتمندترین اونیه که همه چیزو ختم می کنه.................................
به آریستا بابا قسم...خودم هم حالم به هم می خوره..................................
...ساده انگاری...خوش خیالی و خام باوری...اگه بس نبود...این دم آخر به قدر کافی کلاسیک بود...پرومته هم دیگه نمی تونست مشعل رستگاری بشرو به دوش بکشه...بشر...با کت و شلوار خاکستری اش...(که یقینا به تنش زار می زد)...در گوشه آدم های سرکوب شده و متظاهر می لرزید...جلوی چشمش دوس اکس ماکینا را مهره به مهره باز می کردند...یکی یکی پرپرش می کردند...آرزوها می رقصیدند...بشر را غبار می گرفت...دلخوشکنکش هم طبق معمول این داستان نیومده بود...بشر وسواس اجباری داره...تن و روح و جانو مجازات می کنه...انقدر که اگه از اهل اپوس دی بود...آمرزیده و رستگار و بهشتی شده بود...
در لحظه هایی مثه این...حقارت همه چیز...معلوم می شه...اونجا که دلقک خودخواسته بود و نبود...اون دگرجاها که ناخواسته دلقک قصه شان بود...مرهمی مگر می رسید...(شاید ۱۵ میلی گرم مورفین؟ یا پک عمیقی به زندگی هایی که در اطراف جاری ان؟)...خوش می گذره...این اعتراف نیم مستی است...این مارتینی زندگی را حل می کنه...(شیکن نات استیرد پلیز)...معجزه اتفاق میوفته...باورش داره...دیده...دنیا را عدالت در بر می گیره...عدالت کور و کف بر دهان و نارحم...که شمشیرشو تاب می ده و به دل جمعیت می زنه...
بشر را دیدم که رفت قصه را دگرگونه رقم بزنه...نمی دونست که قصه خیلی قبل دگرگونه از دگرگونه اش رقم خورده بود...خیال خام بشری...حماقتش که ماتحتشو قبل سرش به باد می ده...
بادبان ها آماده ان ناخدا...منتظر باد موافقیم...نیومد فوت کن بی جواب نمی مونه...مگه می شه دعای ملوان پیر بی پاسخ بمونه؟ کسی دیده یا شنیده؟ (و صد البته که همه شنیدن و سراغ دارن...)...می گم که خوش باوری...بدون این چیزای کوچیک...همه چیز معرکه است...ملالی نیست...همین چیزای کوچیکه که به چشم غیر مسلح نمیان...و اونجای صاحب قصه را می درن...
لامصب حرف گاهی به جایی می رسه که ادامه دادنش ناممکن می شه...یه پانچ لاین خوب می خواد تا تمومش کنه...اما نمی شه که...ذهن چنان به اسهال افتاده که مشت مشت دیفنوکسیلات مهارش نمی کنه...غصه هایی با آنیون گپ بالا...شب بشود...بخوابیم...شاید که بامدادان همه چیز بهتر به نظر برسد...
بامدادان همه چیز بهتر به نظر برسد...به خیالشه که این از اونجور قصه هاست!
دوم - خواستن وجود سرگردون نمی شه باشه...از یه جا...از یه آدم باید شروع بشه و به یه جا ختم بشه...نمی تونه همین طور غوطه بخوره تا یهو به از همه جا بی خبری بچسبه...که بشه موعود...خوابشو قبلن کسی دیده...خواستن سرگردون مثه کش تنبون برمی گرده و سر و صورت ات را زخمی می کنه...
سوم - از بعضی چیزا باید به قدر کافی دور شد...باید ازشون به طور فیزیکی گریخت...یا از زمان کمک گرفت...یا با کلمه ها و دری وری های زیاد بینشون و خود فاصله انداخت...
چهارم - سر هر کی را به باد می دی...تو چشماش زل بزن و با افتخار به درک بفرستش...
پنجم - بین بعضی چیزا را باید با کلمه ها و فکر های مسخره...مزخرف...خرعبل...پر کرد...مثه اینا...
ششم - آدمیزاد بیگ بنگ نداره...قبل این که بترکه...از یه گوشه تلنگش در می ره...
هفتم - این ور دلم اوفینا...اون ور دلم فوتینا...
هشتم - بیلان کارما گم شده...یابنده اونو حواله کنه به.......
نهم - دون کیشوت در معیت سانچو پانزا بود...یا سانچو پانزا در معیت دون کیشوت؟
دهم - چیزی هست به نام "گریز افکار"...در نتیجه کسی هست به نام "شکارچی افکار سرخورده و بی ربط که فروپاشی نظام پوشالی جانی خسته را ماسکه می کنند"
یازدهم - مهم فاصله هاست...گرچه بعضی چیزا سماجت سایه...آدامس کف کفش...و ذات خبیثی را دارند که همیشه هستند...چسبیده به آدم...انقدر نزدیک که همیشه بتونن تو را سک بزنن...حتی تو تاریکی...
دوازدهم - چقدر دیگه رهایی میاد؟
سیزدهم - گاهی سر می رسه که آدم را از قاب می گیرن...آدمی که حجم نگرفته...تکلیفش معلومه...
چهاردهم - تو ندانی...و گر بدانی...بازهم ندانی...
پانزدهم - چه کردی...چه کردید.......................چه کردم..................فردا "بودن" را صرف می کنیم...
شانزدهم - آن پائین های هرم مازلو چه خوش می گذره....
هفدهم - دلم می خواهد...نقش اول یه موزیکال...به غایت در پیت...باشم...
هجدهم - این پله مار دارد...به خانه اول برگرد...
نوزدهم - حتی یه آمیب هم نمی تونه از هر طرف گسترش پیدا کنه...پای کاذب هر بار باید از یه طرفش در بیاد...
بیستم - این همه تازه عقوبت دیروزه...با این احوالات...فردا چه شود!!!
اینو وقتی تو حفره هامون دفن می شیم...
وقتی که فراموش می شیم...به یاد داشته باش........
"زل زدن به فردوس من را به این ورطه جهنمی انداخت"
احساس می کنم که ویرژیلی هستم که در قعر جهنم کمدی تراژدی الهی دانته مریض و سادیستی به دام افتاده و هر آن و هر لحظه به ضربه های سهمگین تصویر لرزان و دور پارادایز نواخته می شه...چیزی که همیشه می دونستی سر می رسه...فکر می کردی که پذیرشش برات آسون شده باشه...اما سر که می رسه...وقتی با حقیقت انکار ناپذیر از نزدیک و بی واسطه روبرو می شی...مشت محکمی می خوری...انگار که دنیا مرکز ثقلش را عوض کرده باشه...شونه های شکستنی ات می شن مرکز ثقل دنیا...و در هم می شکنی...........................در هم می شکنم...
پشت دیوار پارادایز می ایستم...صورتمو به دیوار می مالم...با دستانم دیوارشو که به طرز عجیبی خاردار و زبره را نوازش می کنم...و بهش می گم "نامرد...نالوتی...نامروت...که این جفا که به من رفت...عقوبت کدام ناصواب من بود؟..."...کاش چشم دیدن داشتی...یا گوش شنیدن...یا دست لمس کردن...که ببینی موجود له شده در هم شکسته را...بشنوی ضجه هاشو...و لمس کنی جوشگاه تک تک ضربات ناخواسته ات را...کاش جایی داشتی همین قدر که من در هم فشرده ای را بپذیری...و این مرثیه نیست...مصیبت نامه نیست...در بی خبری ات...قصه ما مشتی کلمه به هم تابیده و بی مفهوم بیش نیست...
در مواجه شدن با کسی که فردوس را از تو ربوده چه می کنی؟ کسی که بی منت و با تمام اکراهش به بهشت من راهش دادند و من را با التماسم و خواستنم پشت در گذاشتن؟...کسی که چنگال های برتابیده اشو می بینی؟.......من لرزه پشت لرزه رقص این دو را حس کردم و ایستادم...به حق شمایل و شمشیر و عصا...این رستگاری من و ایوب و گاربانکلا کلستریدیوم دیفیسیل ساده لوحه...تف به سال های تباه شده...و تف به سال هایی که تباه می شن...و من با اکراه به ابر خوش یمنی که بر من نبارید می گم "بر بهشت از دست رفته ام و درختان اش...و حال و آینده اش ببار"..............
نه این مصیبت نامه نیست...کفاره نویسیه...توبه گناه آلود از این عاقبته...که چه از متوبین باشم یا نباشم...بر سرم آمد و گذشت و تموم شد...و فقط جاش درد می کنه...می گم "تاوان چی را پس می دهیم" و حکمت آریستا بابا از درونم قل قل می کنه که "تاوان نسل بعد از نسلی که به شوخی ختم شد..."
"حافظ گم شده را با غمت ای جان عزیز
اتحادی است که در عهد قدیم افتاده است"
Unimportant events
little sadness
even smaller joy
unmentionable frustrations.......................
overall it is a negligible life....
می رسی به استیصال و درموندگیشون...و بعد خجالت می کشی...
از بزرگی بدبختیشون و ناتوانی ات...
و بیشتر از همه از این که ۵ دقیقه بعد...باز دوباره...
بدبیاری های معمولت می شن بزرگترین دغدغه و بدبختی دنیا...
......................................................................................
پیشنهاد می کنم
به جای تاسف خوردن...و دلسوزی کردن...
آمارتیا سن (Amartya Sen) بخونید...
استراتژی های واقع گرایانه وجود دارند!
(این خطاب خودمحوره)
......................................................................................
پیرزن ۶۸ ساله با شکستگی مجدد استخوان فمور (تاکید روی مجدد) مراجعه کرده...
علیل و زمین گیر شده...
و مسلما تحت پوشش بیمه نیست و یا بیمه بسته خدماتی کافی در اختیارش قرار نمی ده...
پیرزن مستاصل است...
دخترش مستاصل است...
نوه شیرخوارش مستاصل است...
پیدا کنید...متغیر مجهول این معادله را...
مالیات پیشرونده؟ یارانه ذخایر طبیعی برای ایجاد عدالت درون نسلی و بین نسلی؟ نظام اقتصادی مبتنی بر عدالت اجتماعی؟
یا شاید...وجدان جمعی؟
.........................................................................
۵ دقیقه گذشت...فراموش می کنم...
اقتضای ما این است...و چه توجیهی از این بهتر..........................................
تو شاید بیشتر از من باختی...
اما تو حتی نفهمیدی که باختی...
و من تا عمق وجودم...باختن را حس کردم...
"Son...Welcome to your alternative ending"
............................................................
هیچ چیزش شاید از من نباشه...
اما حق توصیفش...
و حس کردنش...
از منه...
دیگه شاید بس باشه...
به لبه می برمت...و پرتت می کنم...
تو کماکان رفیعی...اما نه اینجا..........................................نه پیش من
میاد می گه "کوه هم بود اگه یکی انقده سر بهش می کوبید از اونورش درمیومد...هیچ جونوری این همه لسراسیون عمیق توی روحش را نمی تونه تحمل کنه...این پوسیدگی و تعفن...هی بهش می گم...بسه جونم...خفه شو...ببر صداتو...هی مثه قلیون قل قل نکن...تو گوشم وز وز نکن...سر به دیوارم نکوب...بس نیست؟ هی گفتی و گفتی؟ واسه کی گفتی این همه *شعر که تو گفتی؟ خنگ و خرفت شده...حالیده؟ خنگ و خرفت شده...دیگه سخت شده جمع و جور کردنش...از تو خیابون جمع کردنش...از بس دستش ملتمس اینجوری موند...انکیلوز شد این مفصلاش...بارون به بارون می ذارمش تو حیاط که خوب شسته بشه...رنگ و روش تازه بشه...تو که میارمش دو تا باد نخورده باز سیاه می شه...دوده به چهره اش می شینه...شهر شرمش می شه که روش کنه...گاهی می فرسمش که کله اش باد بخوره...کمی هم به اونجاش بخوره...سبک بشه...لامصب اما بقچه بزرگی داره و یه وسواس...که هر خرت و پرت و خاطره و یاد و احساس سنگین و به درد نخوری را بار بقچه اش کنه...به دوش بکشه...شده گوژپشت نوتردام...به خیالت نگفتم اینارو بهش؟ گفتم...اما یاسین به گوش خر خوندم...وردمو به سیاهی فوت کردم...ملتفتی که؟...شب که می شه...اون می شینه و من می شینم...اون می ناله و من می نالم...ناله به ناله مون می مالیم و خودمونو گرم می کنیم...خسته شدم...بس که منتظر تقه این در موندم...که درو باز کنم...اون باشه...نه اصلا...درو باز کنم کسی باشه..............."
نگاهی به ساعتش می کنه و بهم می گه "مگه تو نباید سر کشیک باشی؟...پاشو...پاشو برو گم شو..."
مسلح تنها به جنونم
به لشکر شمشیر برکشیده و خشمگین می زنم...
Regrets...few and far between...it's like Sinatra is singing my life...
Ashamed...but concealed under a grin...it's a joke...always a joke...the joke is on me...
Down...it's deep...yet not deep enough to forget...and forgive...
Sometimes...
Ever rolling circle...of self pity...of life...of me...
Non attached words and left behind sentences and heartless stories...
at it's core...a man...struggles...and smiles...
when he misses the train...
or when tooth ache is killing him...
there is a whisper in the air "c'est la vie"...
don't look back...no one is waving...
don't leave bread crums...no one is following...
don't shout...no one listens...
don't anticipate...this is it...gracefully bow out..........................
بعضی چیزا هم توش می سوزن...
هوم...آمیگو آتیش داری؟
نمای دور...چشم اندازیه که انگار از یه تابلو ترنر بیرون افتاده باشه...با نورپردازی قوی...موج هایی که تو را به خودشون می خونن...با جزئیاتی که زیر سایه های لرزون محو می شن...و قایقی که بادبان برکشیده و می ره...حس خواب آلوده و کرخت خوشبختی دیرپایی حاکمه...که تثبیت شده...نه کهنه می شه نه عادی...نه به جنون قلم های سورئال تسلیم می شه...صحنه ای از بودن توی اوج غریب بودن اش...حیرت آور و حسرت انگیز...اشباع از داشته ها...لبخند سرخی...روی صورت سفید شده ای...نمای دور...صحنه ای از اتوپی...بهشتی که آدم ازش رانده شد...
نمای نزدیک...که چروک ها پیدا می شن...داستان پروتاگونیستی که به خاطر آنتاگونیست اش زنده است...تضاد شخصیت های تجمع یافته در کالبدی...حکایتی که نمی شه تنهاش بزاری...تنهایی آلوده به خود بودن خبیثی که شعله می کشه...تصویری سورئالیستی از ضجه هایی که به دیوار میخکوب شدن...مثه قرمزی باریک نزدیک افق به احترام خورشیدی که به آخرین غروبش فرو رفته...با موج هایی که بر سرت می کوبن...با کشتی شکسته ای گرفتار گردآب غرق در رویای سفیدش...بودن در قعر قریب بودن اش...سرشار از خواسته ها...نزدیک مثه حرفی که فقط بامداد زودهنگامی می شه گفتش...مثه حرفای نگفته بین دو رکعت نماز...سفیدآب خشک شده ترک خورده روی قصه چروکیده...مثه این خزعبلات...گرفتاری ای که از درونه...تو بهونه ای...
نمای نزدیک...صحنه ای از دیستوپی...آدمی که از بهشت اش رانده شد....
و من جنون تکرار گرفتم:
آنچه که من با خودم کردم٬ دیمون هایم هم با من نکردن...
.............................................................................
۶۰ ساعت بعد...رسیدم...
« اگر كار بر مرادِِ من بودى و قلم بر مراد خود بر كاغذ نهادمى، جز تعزیت نامهها ننوشتمى، اما تو صاحب مصیبت نیستى و مرا از آن غیرت آید كه هركسى در احوال مصیبت زدگان نگاه كند از راه تماشا، مصیبت زدهاى بایستى تا اندوه خود با او بگفتمی... »
شکوی الغریب. عین القضات
از دیشبه...تقصیر این رم آشفته است...گرچه اون هم بی تقصیره... جایی خیلی عمیق تر...عیب کرده...به خوابم مارکو پولو اومده بود و من جاهایی از کتابشو که هایلایت زرد کرده بودم نشونش دادم...بهش حالی کردم که کجاهاش اشتباس...کجاهاشو از خودش در اورده...و اون کلافه منو وسط یه قضیه تکراری رها کرد...تو رسیدی...پیاده شدی...سوار شدی...خیلی خوشحال شدم...از بودنت...اما با این حال باز همون حرفای تکراری را بهت زدم...باز همون اتفاق افتاد...پیاده شدی...من کلید داشتم...وقتی من بالا رسیدم...تو رفته بودی...من کلید داشتم...در را باز کردم...دست دست کردم...نمی دونستم...می خواستم بیام تو...اما سرنوشت جور دیگه ای رقم خورده بود...این فقط بازسازی ناشیانه ناخودآگاهم از حادثه ای بود که قبلا اتفاق افتاده بود...من کلید را گذاشتم روی جاکفشی...در را باز گذاشتم و رفتم...که یعنی من اینجا بودم...من می خواستم...تو نخواستی...اما ناخودآگاهم احمقه...کسی نفهمید...و دور نشده بودم که وسط جنگ نابکار ارک ها و انسان ها بودم...و عجیب که منو و دار و دسته احمقم طرفدار ارک ها بودیم...شب شد...صبح شد...تو اونجا بودی با تمام شکوهت...و من پر از آرزوها و غبطه ها...نشستم...زانو زدم...دلداری ات دادم...این خواستنم همچون خواستن تو از برای او بود...من تو را دلداری دادم...شونه هام از خالی عجیبی شکایت می کردن...
و تموم این مزخرفات در حالی بود که هر ده دقیقه ترس مردن می رسید...می ترسیدم نکنه تو این خواب آپنه کنم...احساس شب آلوده ای می گفت که آترزی کوان پیدا کردم...هر بار مطمئن می شدم که دهنم به قدری که برای امتداد این زندگی کافیه باز مونده و بعد می خوابیدم.....
Profonde sens de la tristesse...
d'anéantissement…
une âme se noie…
il a besoin de l'aide…SVP...
تا آریستا بابا...روح دیروز امروز و فردا...
همه اون چیزایی که نداشتیم...و نداریم...و نخواهیم داشت را نشونمون بده...
می گم "این؟...یا این؟..."
سری تکون می ده و با صدایی که انگار متاسف باشه می گه "و حتی اون......"
گریزی ازش نیست...
مثه این ماهیتی که بهم چسبیده...و دور تا دور دنیا باهام میاد...
.......................
نمی دونم حسش کردی یا نه...
اما انگار...یه چیزی توی من داره می میره...
نفسای آخرشو حس می کنم...
کنار الجرنون دفنش کنید.......
زیر این آوارها...
این زوزه باد قصه داره...
..........................................................
رقت انگیزه؟ آره...هست...
