تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

مهمان است به زندان شما... مهمان سالیان دراز که بسی پیشتر باید می رفت... مانده است... جا مانده است... پوسیده است... لاپوتا برسد... می رویم.. یاهویی است که باید به دریا افکندش... مایه سرافکندگی...

 

آریستا بابا کاش بودی - هیچ گاه بودی؟ - تا شاهد باشی... به کشف پائین تر نائل شدم... قعری فروتر یافتم... عمیق تر... نزدیک به انتهای سرزمین هیدس... کاش مرا انتهایی عاجل در پیش بود... همین جا بخوابم و مابقی عمر دنیا را ذراتی مدفون باشم... یا دفینه ای که عبرتی باشد برای جاهلان... یا سرزمینی برای ساپروفیت های شکرگو... جولانگه کرمان و قرارگه دگرزیستان...

 

به ننه یاگا بگو... به حق این هاون که مرا در آن می کوبی.. مرا آمرزیدگی در پیش نیست.. ماسه را که دیگر نمی سایند... حلالش می کنند و می گویند... "به سلامت"... رفتن بشارتی است بر هر ابن سبیل...

 

از روزگارم مپرس (که نمی پرسی)... اینسوی طلوع خورشید بیدار می شوم... و آنسوی غروب آفتاب می خوابم... در میانه اش بیهوش به دنیا... غوطه ورم... مشغولم به جفای زمونه... بیمناک این شمار سالیان بس بیش از این پیمانه شده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 21:58  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

به سکوواره ای می شوم و جمعیتی را خطاب می کنم:

"من مرد دایره های نیمه تمامم"

غریبی از بین جمع پاسخ می دهد:

"نیمه تمام که دیگر دایره نیست.."

راست می گوید... می خواهم خود را مرد منحنی های بسیار معرفی کنم...

پوچ است... پوچ...

داد می زنم:

"مرد خط خطی... مرد خط خطی..."

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:27  توسط دون خولیو دو لامارکی 

weightlessness of a falling drop

the very distant sounds of good news

impact of a crash lasting forever

shattered

the ruins are washed away...

..

a solitary slow dance...

to an apocalyptic background music..

a fall... dramatic as it may...

and the show must go on...

everyday.. and everynight..

'til its done...

....

hope floats... far far away...

here a life decays...

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:11  توسط دون خولیو دو لامارکی 

کاروان شترها که با بارهاشون گم شده بودند را پیدا می کنم... بارشون کپک زده و بوی خوشی مخمرهای در حال میتوز و گاه به گاهی میوز همه جا را پر کرده... باید ریخت... دور ریخت... ببلعد همه ی ما را زمین... در هزار سال ما را بفرساید... تجزیه کند و بیامرزد... و شوخ داد می زند "مرا بین ۷۰ تن زباله ای که بر جا گذاشته ام دفن کنید..."...

کسی به آنچه پشت سر گذاشته است فکر نمی کند... جاماندگان پوسیده اند... کسی جامانده ها را تا به امروز به دوش نمی کشد... فردا که جای خود دارد... قدم بر دوش بزرگان خری آدم می شود و دیگر خرها را فراموش می کند... بزرگان به اسم یاد می شوند و دیگر خرها به شیهه ای... یا گاه به گاه به جرقه ای از دوران خریت... امان از همه آن یونجه ها که نشخوار شد... و هر آنچه که بر جای ماند... بویش می آید اما به یادم نیست (به یادمان نیست) که قضیه چه بود...

جامانده ای خود را سرزنش می کند... سرزنش زمین و زمان می شنود... و قافله اش از او غافل است... طعمه گرگ نشود... تسلیم بیابان نشود... اسیر جاده ای است که پیش رویش جای پای شماست که بسی پیش از این پشت سرش گذاشتید..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 0:45  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

"بی وفایی ها که در کار ما کردی.. وفایش کاش با آن دیگر کنی"

..

به سلامتی و دل خوش...

بد نکرده٬ بد دید...

نواخت ات... تاختی...

قسم به همه آن زخم ها که زدی...

که رستگار شدی... و ویران ماند........................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 22:40  توسط دون خولیو دو لامارکی 

I just can't help being cynical about everything...

and everything seems to have the same point of view about me...

 

...........

"Cynicism Sir? But that's my Virtue..."

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 0:32  توسط دون خولیو دو لامارکی 

دو دور به یادت طوافت می کنم... سه صد بار دست بر کهنه زخم ها می کشم و یادت می کنم... باد هزار زنگوله ی حسرت را می نوازد و من به چند هزار قصه ای می اندیشم که بعد از تلاقی کوتاهی از روایتم منشعب شدند و شدند حکایت خود... که در آن می تازند شخصیت های داستان کهنم... دور از نقطه ای مشترک در پسین که من و او و ایشان (و حتی شاید تو...) لحظه ای گریزان را در گوشه ای شریک شدیم...

در پس این سال ها هنوز... آویزان از آن لحظه و لخظه های مشابه... تاب می خورم و می اندیشم به روایت تو از ماوقع.. نه فقط از آنچه که بر ما گذشت... که آنچه بر تو و او و ایشان گذشت در تداوم آن لحظات... کنجکاوم که پیشاپیش حکایتتان به کجا می شتابید... می دانم دور از من... اما آیا آنجا هم گاه به گاه یاد ها در آسمان پر می کشند؟ شده است که یاد غریب آن لحظه که در کنار همه اشیاء دنیا٬ "من" هم داشت٬ هنوز یواشکی قلقلکی بدهد؟

می دانم که اگر حکایتم روایت نشود فراموش می شوم... (شده ام)... اما می ترسم که بدون آن لحظه ها گم شوم... (شده ام)... در عجبم که چطور کسی از بین یادهای قدیم در نمی زند که بگوید "هستی؟ کماکان؟" (آنگونه که من بر درها می کوبم) ...... تا بگویم که "نه٬ صفر که به ماه رفت... زیر درخت های توت من جا ماندم........."

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 0:18  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

"ها ها ها ها هاه هه ها ها"

"می دونستی که این گندمی که سنگ آسیاب آرد می کنه... سنگ آسیابو می سابه و صاف می کنه؟"

"ها ها ها ها..."

خارش قلقلک وار ستون فقرات از مهره ی ششم توراسیک تا مهره دوم لومبار که با کرختی حواس شش گانه همراه شده و گاه گاهی دستی که برای نوازش یا شتم فرود میاد... به این می گن "سندرم گردن شکستگی راکیتانسکی مایر" و یائسگی زودرس مغز.. که تو نمونه پاتولوژی اش چروکیدگی مزمن - انگار که گردوی بی روغن و فراموش شده ای باشه - همراه با ارتشاح سلول های CD8 با همسرایی NK و حتی چند ائوزینوفیل دیده می شه که حکایت داره از آلرژی مزمنی که به "بودن" پیدا کرده... و ختم می شه به سربرواسکلروز به نحوی که صدای خواستنت در نیاد و فریاد اعتراضت فیبریلاسیون بی هدف لبهات بشه...

نشانگانش "گردن کجی" است... اگه دیدید که بینوایی در خیابانی گردن کج کرده و با نیم لبخند تمسخرواری رفتنش را گز می کنه... شک کنید که سندرم گردن شکستگی راکیتانسکی مایر گرفته است... و پیش آگهی اش افتضاح است.. یعنی محکوم است به بودن تا لحظه نبودن... به تداوم تا لحظه ای که خشکش بزند و نافش را از دنیا ببرند...

درمان نمی خواهد... خود محدود است... خود به خود طرف محدود می شود...

"می دونستی که شبواره ای هست که پر می کشد تا که در میانه شب در گوش هایت فرود آید و بگوید که هنوز "امیدی" هست؟"

"ها ها ها هه ها"

با سندرمش می زید... با علائم و نشانه هایش... زیسته است و زیستن اش با این سندرم... نوعی رابطه پارازیتیک متقابل است... او مرا انگل است و من او را.... به دیر شبی گردن کج می کند و در تاریکی بر حروف می کوبد... و می کوبد تا شاید جمله ای شکل بگیرد که فریاد کند "همه ی استیصالش را"... انگار که دیوژان باشد... داشته های زمینی اش اگر هیچ نباشد نزدیک به هیچ است... خمره ای هم ندارد که در آن بخوابد... همه چیز قرضی است و منتش فزوده... پس به جای دیوار ترک بر می دارد... به جای لباس ها چروک می شود... به جای رادیو وراجی می کند... به جای پرده سایه می اندازد... به جای زمینی٬ رویشگاه ریشه ی درخت غریبی می شود... و به جای دری... بر هم کوبیده می شود و درپوشی می شود بر هر آنچه که اندرون می گذرد...

"می دونستی سیستم رتیکولار به هنگام خواب٬ غصه هایت را قصه هایت می کند و سردرگم روانه تالاموس و هیپوکامپ و اکسیپوتشان می کند؟"

"هاه....................................................................."

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 0:21  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

خبرش کنید که برای برگریزان و به خزان رفتن دیر است...

اگر در این کولاک خفت...

به بهاران دیگر بر نمی خیزد...

.........

برگهایم نمی افتند

کنده می شوند

بریده می شوند

می میرند و می میرانندم...

ما درختان سترگ... برگ به برگ... آرام می گیریم...

.........

می دود پیشاپیش...همواره در پس افق... پشت آن پیچ...

نقطه قرار و آرامم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 1:54  توسط دون خولیو دو لامارکی 

روزمرگی را به کسر "ر" نخوان...

بخوانش با سکون سنگین کمرشکنی که روی "ر" نشسته است...

چون کرکسی که لحظه اجتناب ناپذیری را انتظار می کشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 22:57  توسط دون خولیو دو لامارکی 

we are the silent sufferers of the night

the bitterness boils up from deep within

choked up... we writhe...

and they say

"its the physiology of being supine"

but I believe that

its the pathology of the night

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 1:2  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

گرفتار چکمه های بلندم... به حرفهایشان لگدکوب می شوم...

می فشرندم بر خاک... خاکی که از من است... منی که از خاکم...

از خاکم برخاستم...بر خاکم نشاندند... زیر خاکم خواهم رفت... امان از خاک بر سری...

این سرزمین سوخته... مرا می خواهد... جهت قربانی...

شاید که سر بکشد از میان شوره زارهایش...

سیاوشانی که نشان رستگاریمان باشد...............................

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 20:37  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

اگه می گه ۷۰۰ پی اس آی تحمل داره...

یعنی اگه شد ۷۵۰ پی اس آی به مشکل بر می خوره...

و وقتی شد ۸۰۰ پی اس آی... له می شه...

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 21:44  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خر بودن........ خر شدن...

یه خری بودن.... یه خری شدن......

"یه خری بشو..."

.....................چشم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 6:54  توسط دون خولیو دو لامارکی 

He moved his cigarette between his lips, stared at the clock on the wall, and said:

- The scene opens like this: a train is moving, gaining speed, behind it a boy is running.. trying hard to catch on and board... step by step he falls behind.. then he gives up and is left behind...

- and... the story is about the boy?

- ...no the story continues with the train.. he didn't catch on.. he was left out..

- and what happens to him?

- ..who cares?

 

Reference points are events or characters in a story line that allow the audience to get a sense of progression of the plot.. they are not by themselves significant.. they just act as points on a measure of scales, be it time or distance...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 2:15  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

نمی تونم به "اما و اگر ها" فکر نکنم...

بسته نمک سودی از "ای کاش ها" را باز می کنم...

و مزمزه می کنم...

اگر تو را در هم نمی شکستم...

اگر نمی شکستم...

...

اگر دگرگونه بود...و می شد...

شاید دیگر اینگونه نبود....................................

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 23:56  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

scared.. terrified... mortified... petrified..

....

the agony.. the anxiety...

the ever present sense of impending doom.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 2:16  توسط دون خولیو دو لامارکی 

دنیا کوچکتر شده است...

خلوت تر...

آدم هایش کمتر... خیلی کمتر...

و این روند ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 1:53  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

. . . - - - . . .

. . . - - - . . .

. . . - - - . . .

. . . - - - . . .

.

.

.

. . . - - - . . .

. . . - - - . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 4:32  توسط دون خولیو دو لامارکی 

کاش داستان را ختمی بود...

آسان و در دسترس...

همین نزدیکی...

مثلا پشت همین شب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 2:9  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خرابات است... دور از همه جا و نزدیک هیچ جا... میون ناکجاآباد...

فراموشکده است... مامن فراموش شدگان... دور از خاطر فراموش کاران...

ندامتگاه است...

 

سکوت هست... سکوتی که روی همه حرفهای معلق بر هوا نشسته است...

سکون هست... نقش های ثبت شده بر دیوارهای ابدیت... که پرند از "یاد"...

خاموشی هست...

 

هست و است و نیست و بود و شد..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 2:2  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

.....

sure feels like it

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 5:1  توسط دون خولیو دو لامارکی 

به خیال خامم "شب کوتاه است"..

سپیده دم پشت نزدیکترین تپه است..

این باد سرد که می لرزاندم... نسیم صبا است...

و این حرفها مخاطبی دارد...

...

ها ها... زهی خیال باطل...

...

حالا که بادکنک سرخ من ترکیده...

..

جمیع بادکنک ها کجان که منو با خودشون ببرن؟

(le ballon rouge - Albert lamorisse)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 0:4  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سیستم لیمبیک مغزم معیوب نیست... روش عروسک گردانی ات خرابه... سالیان تلف شده تلنبار شده اند... شاهدش قطر این کاغذپاره ها... یارو به هر سگ دویی هست خودشو به قطار می رسونه... و دو تا سوت بعد... قطار باز پیش افتاده و اون سوار نشده... داره باز سگ دو می زنه... به خیال سواری گرفتن... اینجا... هم اینجا و هم این زمان که می رسه... بال های پروانه های بلندپروازی را می شکنند... و تو را محکوم می کنند به همین که هست... همین سگ دو لعنتی...

 

آلفردو مکزیکی چپ دست می گه "سگ دو بزنی.. سگ هم خطاب می شنوی..."... به عینه وروره جادو چرخیده است و چرخیده است... بشین پاشو... چرخ چرخ عباسی... صوفی وار... سماعی است که به فلک الافلاک ختم نمی شود... گردن شکسته ای است گرفتار دوران دنیا که باور دارد می تواند آنقدر سریع بچرخد که دنیا آهسته شود و او آرام گیرد...

 

سر این نخ را بگیر و بتابان... بذار از این دوک باز بشه... شاید که ترحم بادی او را تا آرامگهی ببرد... این نکردی... لاقل بیا بگو..."shhh...it's ok"... تکانه های شانه اش قراری بگیرند... بدانی و بداند که هیچ چیز رو به راه نخواهد بود... اما شنیدنش خود مرهمی است برای ما ساده دلان...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 23:20  توسط دون خولیو دو لامارکی 

rejected?! again?!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 17:56  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Then there was a silence.. a long and drawn silent... pregnant with fear... with hope... with need... damn it lacked foot steps... haunting foot steps... rattling of chains... the malicious life searching.. but it was just silence... toxic and fuming silence... that creeped up his nose... and settled in... in his brain... he screamed.. a silent scream... as if sorrounded by vacuum with no air to carry the waves of his agony... so there he was.. disguised with a smile... painted with a false cheery disposition... equiped with a recording that repeated "I'm ok, what may I do for you?" for the occasional curious by passer...

...and they'd say.. look the idiocy of life has finally caught on with him... there he is in his perpetual silly smile and sense of benevolence................................

..I'm ok, what may I do for you?...I'm ok, what may I do for you?...I'm ok, what may I do for you?...I'm ok, what may I do for you?...I'm ok.......................

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 1:14  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بیا سوار شو.. تا بریم تو دنیای خیال و خواب محال... آرزوگه خودپسندانه ای که از سر اتفاق وضع همه اونجا خوبه.. همه زودتر رفتن.. برسیم میان به استقبالمون... همه خوشحالن... من اون گوشه خواهم بود.. از فرط توجه باد کرده ام و به نوک شاخه درختی گیر کرده ام.. و به بچه گربه ای که چنگم می زنه می گم "نکن بچه.." و نیشم تا بناگوش بازه و گربهه هم می خنده... هر هر... صدای ابدی آب جاری و زلال میاد... بیا ببین که آریستا بابا کمر راست کرده.. باز همه را زیر پر و بال گرفته و می خنده و می خندن... و با وجود این که عمو پژه خوشحال احاطه مون کرده... همه گرمیم... ننه یاگا قلیونشو چاق کرده و قل قل همه دغدغه های دور و نزدیکش دود می کنه می ده هوا... شمان فرزانه معرکه ای گرفته و جماعتی در کف ان... بیا سوار کشتی مون شو تا از میتلوند Mithlond بریم... و برسیم به اینجا که می گم...

..............

رقص دیوانه وار کلاغ ها دیر یا زود بهم می فهمونه که این فقط یه خوابه... به اکراه بیدار می شم... چند ثانیه قبل از هوشیاری را توی آخرین بارقه های لذت این رویا غوطه می خورم...و بعد به میون حقیقت روزمره پرتاب می شم...

 

اعتراف می کنم....

دور افتادگی....زجرم می دهد.............................................

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 7:0  توسط دون خولیو دو لامارکی 

...صدای دیرباز است که می شنوی... صدایی... فریادی... نجوایی... التماسی... که دیر زمانی پیشتر به آب انداخته شده است... که سرگردانت شده... پژواک چندین و چند ساله... که اگر اکنون می شنویش.. حنجره ای که صدا از آن بود... سالهاست خاموش است...

 

...نور دوردست است که می بینی... آنقدر دور که خبر از گذشته ها آورده است... چندین و چند سال نوری... و این هم معیار زمان است و هم معیار فاصله... دیگر این احساس که می بینی گذشته است... چراغی که نور از آن بود... سالهاست خاموش است...

 

...درد دیروز است...فریاد امروز تو بی فایده است..........................................................

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 5:57  توسط دون خولیو دو لامارکی 

همینطوری یه جا می مونی.. کمی بعد زخم بستر می گیری... یه کم بعدش بوی نا می گیری... دیرتر مزین می شی به تار عنکبوت و لایه های غبار...لایه بعد لایه... خیلی دیرتر... جدی جدی فسیل می شی... منتظر پالئنتولوژیست فضولی که خیلی خیلی خیلی بعد٬ راز پیچ خوردگی ات و آثار دردمندی ات را آنالیز می کنه و اونو به تغییرات آب و هوایی دوره کواترناری از عهد سنزوئیک نسبت می ده..... 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 20:56  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خرامان... سینه خیز... جلو و جلوتر می خزند تپه بعد تپه.. ماسه های روان...از هر سمت سر می رسن و احاطه می شیم... خیز برداشتن واسه تسخیر این آخرین سبزینه های سرسخت...و ریشه که نمی گیریم... ریشه توی روانی ماسه می دوونیم و موج بعد موج را رد می کنیم... وصف سربروم منه... جیروس ها می شتابند تا سولکوس ها را پر کنند و با باد بعدی باز کوچ کنند... و در این بین گاه خاطره ای هست... چون واحه ای... دهی.. تو بگو ایراج..... که کاروان های سرگردانیم در آن لنگر میندازند... بیشه ای است و تک و توک درختی و چاهی از زلالترین آب ها... که در آن غوطه می خورند قهقهه های دیرباز... که در آن می شویم همه ی ماسه های زبر زندگی را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 19:40  توسط دون خولیو دو لامارکی  |