تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

می دونی از کی صحبت می کنم؟

...

از وقتی که چیزی را گم کردی...که حتی نمی دونی چیه....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 15:56  توسط دون خولیو دو لامارکی 

a Bitter Shot of Reality on the Rocks

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 18:56  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اووووووف....اینم از آخرین کشیک داخلی...............

.

.

حکایت همچنان باقی است..................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 8:25  توسط دون خولیو دو لامارکی 

You know it has not been the same to me, since you know who did you know what to you know whom with the you know what, in the you know where and well I guess you know the rest...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 18:30  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

Got my finger on the trigger
But I don't know who to trust
When I look into your eyes
There's just devils and dust
We're a long, long way from home, Bobbie
Home's a long, long way from us
I feel a dirty wind blowing
Devils and dust

I got God on my side
And I'm just trying to survive
What if what you do to survive
Kills the things you love
Fear's a powerful thing, baby
It can turn your heart black you can trust
It'll take your God filled soul
And fill it with devils and dust

Well I dreamed of you last night
In a field of blood and stone
The blood began to dry
The smell began to rise
Well I dreamed of you last night, Bobbie
In a field of mud and bone
Your blood began to dry
And the smell began to rise

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:33  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خدا خیرت بده بچه جون...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:15  توسط دون خولیو دو لامارکی 

 

 

 

Deprivation

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:29  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

مثل یه دیوونه...

مثل یه سرباز...

مثل یه پادشاه...

مثال یه جنگ صد ساله...

مثال دو صد بار لشگرکشی...

و مثال حکایت دو صد باز هزیمت...

که گوشه خلوت مجمع دیوانگان...

روایت می کنم.....................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 21:43  توسط دون خولیو دو لامارکی 

چاله بزرگ زندگی...عین کرم های شنی دون سر باز می کنه...و شروع می کنه باز منو ببلعه...که من لایه به لایه اشتباهات تکراریم...و صدایی توی آسمون می پیچه که "چاله رام شدنیه..."...و من میام فریاد بزنم "نه واسه غریقش"...اما دیر شده...و چاله منو بلعیده...و من توی برزخ شکم چاله غوطه می خورم...کنار پدر ژپتو..پینوکیو...گاربانکلا...و ادریس...نوری از انتهای چاله می تابه...لرزون و نا مطمئن پیش میاد...از دیدنم غم به چهره اش می شینه...آریستا بابا می گه "موادیب مگه نگفتم از آراکیس برو؟ بیا تا این لایه های غبار را از تنت در بیارم...".......اما تلاش بیهوده ایه...همین مونده ازمون....و اونجا توی عمق ناپیدای چاله...همه می شینیم در حالی که دلمون ناخودآگاهی می خواد...و چاله واسمون لالایی می خونه...و من سر شونه آریستا بابا می زنم و بهش می گم:

Dont worry now I am IDLE...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:28  توسط دون خولیو دو لامارکی 

همسایه بالایی انگار خونه ی ما دعوا می کنه...

همسایه پائینی به جای ما عزاداره...

و همه خبر ما را دارند جز خودمون...

تازه سلام علیک هم نداریم..............

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 19:8  توسط دون خولیو دو لامارکی 

A Hot Cup of Sadness with a Hint of Lime and a Drop of Brandy

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:55  توسط دون خولیو دو لامارکی 

این عیب تو نیست...

همه همینطوری یواشکی و زیرجلکی...از موجودات انتهای لیست فرار می کنن...که نکنه هیولای خفته بیدار بشه و اسیر و در بند بشن...و صد البته بعد بیداری هیولا هم می رن...منتهی با شرمندگی...و هیولا که خودشو به خواب زده...و دستش لرزش مختصری به سمت ات پیدا می کنه...که نرو...لاقل اینطور نرو...به رسم اژدهاکشی برو...در حالیکه با یه نگاه خیره توی چشمهام...سر هیولا را می بری...دندونش را به افتخارات اضافه می کنی...و قصه را عوض می کنی...و تو هیچ وقت از عمق فاجعه خبردار نمی شی...ملودرام ظاهرا پیچیده ای از نقطه گریختن ات شروع می شه...و تاب می خوره...مثه یه بوای گرسنه تاب می خوره و تنگ تر می شه...تا صدای استخونها در بیاد...اما صدای فریاد نمی ده...و این هیولا حق هزار و یک نفرین داره...هزار و یک بار به هزار و یک شیوه به هزار و یک نفرین مختلف گرفتارت کنه...اما ته این کیسه سوراخه...مثه فورامن مگنوم بزرگش...و این نفرین پائین می ریزن و اون همشون را به جون می خره...و تو را با آخرین آرزوی خوشی که از قرطبه پرید...راهی می کنه...که برسی به خوش عاقبت ات...و اون منتظر شهاب سنگ بزرگ می شینه که دوران هیولا ها سر اومده.................

.

.

باور کن در نفهمی نعمت بزرگی هست که هزار و یک شکرانه داره.........................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:47  توسط دون خولیو دو لامارکی 

My Willows Are Dead...and I am Weeping...

if this is not Irony

then it is a Conspiracy

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:28  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

برگ می زنیم و قصه حس دژاوو داره...حرف کهنه...آدم کهنه...ماوقع کهنه...و این حقیقت که پوزخند تلخی به صورتم می دوزه که...

I am expendible

فسیل منو باد شکل داد...ذره های کوچیک زندگی را بهم سائید و سائید...تموم دوران پلیاسه را به این کار مشغول بود...و حالا انگار یکی از صخره های رودرانر باشم...منتظر یه اشاره...

سفارشتو به باد می کنم که با تو مهربون تر باشه...

Cest fini mon cheri...

alors...

Adieu...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:42  توسط دون خولیو دو لامارکی 

 

 

 

 

This

 

 

 

Space

 

 

 

is

 

 

 

intentionally

 

 

 

left

 

 

 

blank

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:50  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Pack your things...its time to go...

the count down has already begun...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:39  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

Honeybun...You Are Killing Me...A Day at a Time...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:9  توسط دون خولیو دو لامارکی 

I wish even in this cheap imitation...

the long long oblivion would have come...

carried me high...held me up...

carried me through...through the light...

past these melancholic fields...and soul sucking days...

I wish it had carried me...and delivered me home.................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:59  توسط دون خولیو دو لامارکی 

یادم بیار تا تعبیر خوابم را واست بگم..........................

...........................

می گم از کمی اونورتر چه خبر؟...

و می گن..."خبرها جلوتر از ما می گریزن............."

...........................

دم در...

کنار جاکفشی...اون ور اونجا که کلیدها را گذاشت...

خوب با دقت نگاه کن...

که منتظر خشک شده را چسبوندن...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:44  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اول - تویه نیم دایره...می چرخیدن...نیم دور می زدن...می نشستن و بلند می شدن...و اونقدر بلند بودن...که اون ور اورست یتی خوشحالو می دیدن که واسه رستگاریشون دعا می خوند...

دوم - از اعماق بر میان...تا زیر پوست میان...و اونجا یه قدم مونده به ترکیدن...و هق هقی که دنیا را آزاد می کنه...می میرن....

سوم - شرطی از نوع سوم شدم...پاولوف گمونم آب دهنش راه افتاده الان...

چهارم - آدمای سینه فراخ می طلبه سینه سپر کردن...

پنجم - انار لمبو...زندگی خاک مال...و از این دست شامورتی بازیا...

ششم - رودخونه گلی...با خودش کاروان گذشته متوقع را میاره...و نوستالژیام کنارش آواز می خونه...و من به شر شر آب کنار پل فکر می کنم...و حکایت دگرگونه ام...

هفتم - هفت پیکر و هفت تن و هفت سر می طلبه...

هشتم - دنبال چی می گردی؟

نهم - مولفه ثابت را دور بگردونین و خلاصش کنین...پرسید چرا...بگید فلانی گفته...

دهم - باید می دیدی که می لغزیدم...پله به پله...سطح به سطح...طبقه به طبقه...

یازدهم - آخ اگه می دونستی........

دوازدهم - فرش شادی روی زندگیم پهن کردن...و روش رژه رفتن...استخونام شاهدن...

سیزدهم - بز بیاری...........................گوسفند جایزه می بری......

چهاردهم - علی القاعده...ما محقیم...اما زود برو تا قاعده را توی هزارجا نه بدترت فرو نکردن...

پانزدهم - شما را به بعدی ارجاع می دم...

شانزدهم - روز کوتاهه...همینشم اما زیادی بلنده...

هفدهم - مثه یه تبر تیز...سنگین فرو بیا................

هجدهم - آهای کلاغ های جاری...اگه منو نمی برید...لاقل سلاممو با خودتون ببرید...

نوزدهم - این خونه...این راه...این جمع...این قصه...همه مار دارن...ارجاعت می دم به پارادایز سیتی..و بعد لبه دنیا...و به ما میون نقطه های چپه شده دقت کن...تا پوزخند واقعی را ببینی...

بیستم - اووووف....لعنتی مگه تموم می شه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:43  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اوکاناگان وام دار کلاغ بود...

من بدهکار نقطه هام...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:0  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

جایی در اعماق...سنگ آسیاب روی سنگ آسیاب می سابن...

و ذره ها را یه گوشه تلنبار می کنن...که شدن توده غیر قابل هضم....

به دکترم تو قرطبه می گم..."من این قاره...سیاره...کهکشان را هضم کردم...اما از هضم این ذره ها درموندم"........

و دکترم تو قرطبه می گه "چیزی نیست...سوء هاضمه است جانم...دل خوشی های این زندگی بهت نمی سازه...این دلخوشکنک ها را هم بگیر باد بکن...واست دلمشغولی باشه..."

و من دلخوشکنک ها را باد می کنم...و باد می شم...

......................................................................................

جالب اینجاست که در بررسی تک متغیری (Univariate Analysis)...تو مقصری...

اما وقتی مطالعه را بسط می دم...و متغیر ها زیاد می شن...

تو مطالعه های چند متغیری (Multivariate Analysis)...من مقصرم...

...انگار که من متغیر مستقل این زندگی باشم که زندگی متغیرهای وابسته را به آشوب می کشه....

..................................................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:52  توسط دون خولیو دو لامارکی 

کسی را می شناسم که تو جعبه حماقتش هزار جوجه دونه می خورن...

آرامش جعبه حماقت های من و تو...فقط عنکبوته ی خواب آلود را خوش میاد...

که اون هم رفت به سفر دور و دراز که واسه همه قوم و اقوامش...

از تارانتولای گرجی تا بیوه سیاه پورتو ورده...

واسه همشون قصه این تباهی را پیامبر وار تعریف کنه...

و تارهاش به نشان رکودمون و به گل نشستنمون...

به نشون تباهی قصه مون...

به جا موندن..........................................

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:8  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Ladies and Gentlemen.........

.

.

Welcome.....

.

.

To the Passive Phase of this relationship....

.

.

The next act will be our concluding act....

.

.

Enjoy!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:12  توسط دون خولیو دو لامارکی 

گاهی هست که آدم نمی تونه سخت باشه...لاقل به قدر کافی سخت که رودروی این موج بعد موج که می رسه بایسته...

...

به گمونم خوب می دونی...که چطور...کم کم...بگذریم..بی باب دی باب بی بیب باب دیم دام...باب بیراب باب بوب...دیبی دیبی دو...دیباد داب...باب باب....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 21:47  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هی...اشکالی نداره..................اگه اینطور نوشته که دیگه همینه.......

هی...من هستم...نگران نباش...........................

تو سایه روشن...اون انتهای افق دنیا............

اشکالی نداره بچه جان....می گذره...می گذره..........

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:25  توسط دون خولیو دو لامارکی 

می رم پیش ننه یاگا و بهش می گم "ننه فکری به حال  این قبیله کن..."

بهم می گه "اسفرزه تازه تو آتیش می ریزی و دودشو استنشاق می کنی...انقدر هی بو می کشی..تا از حال بری......."

می گم "این تاثیری روی احوالات خراب این قبیله می ذاره؟"

می گه "نه...اما به قدر کافی سلول های خاکستری مغرت را می کشه که بی خیال احوالات این قوم بشی.........."

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:13  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از قدیمی ها همین تک و توک مانده ایم...

انگار داس انداخته باشن به مزرعه

و محصول سال ها را یه جا برچیده باشن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:5  توسط دون خولیو دو لامارکی 

I can't be GOING all the time...

Someday I'll be GONE...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:35  توسط دون خولیو دو لامارکی 

من هفت بار قلت می خورم...هفت روز هفته را سپری می کنم...به چهارشنبه هاش گیر می کنم...و از روی جمعه ها می پرم...پنج شنبه را بین گربه های ملتمس قسمت می کنم...و گاهی از این روزها را خدمت خلق می کنم...یکشنبه ها یا شایدم سه شنبه هایش مال تو باشه...و باقی را آریستا بابا بابت طلبی قدیمی برمیداره.....................

..............................

Ha en rozsa volnek...

اگر بودم...بین صفحه های هاریسون یا جلد دوم کتاب حشره شناسی خشک می شدم...محکم می چسبیدم به آن مقوا و توی کمد خاک می خوردم....یا لبه کتابخونه...یا توی کشو...و اندک بوی خوش اردیبهشت را نگه می داشتم که تقدیمت کنم...اگه بوی چسب می ذاشت...

...............................

اشرف خانوم...شرمنده ام از ناتوانی ام...به خدا من می خوام تو را اکستوبه کنم...من اگه از تو ABG می گیرم...مجبورم...اونجوری نگاهم نکن...ببخشید...ببخشید...اگّه می شد خودم تا قله قاف کولت می کردم...و اونجا همه قصه های خوب را تعریف می کردم...اگه می شد به خاطر تو هم که شده دست از اسکیزوئید و پارانوئید بودن بر می داشتم...

می ترسم بگویی "من نمی خواستم بمیرم...این ها منو کشتن"...

آلزایمر داره...فراموش کرده...فراموش می کنه...یادش نمیاد که کارسینوم کلون داشته که پنج شش روز پیش عمل شده...می گه شکمم درد می کنه...وقتی بهش می گیم به خاطر عملته...چشماش قلمبه می شه...یادش نمیاد که صبح زود موقع خونگیری شریانی با چه غیظی نگاهم می کرد...باز منو می بینه...چشمای ملتمسش...منتظر این که نجاتش بدهم...و قلمبه نتوانستن ها و شرمندگی توی گلوم باد می کنه...

تا انتوبه نبود...منو می دید...یاد احمد میوفتاد...که سال ها پیش رفته بود...یاد احمد نمیوفتاد...فکر می کرد که من احمدم...احمد دوران سرخوشی و سرمستی...که با دنیا کشتی می گرفتن و پشتش را به خاک می مالیدن...ظهر به ظهر بهم می گفت "احمد آقا نرید ها...بیا سرم بزن..."...اما من مثه احمد آقای سالیان پسین ظهر به ظهر می رم...ظهر به ظهر دل پیرزن را می شکنم...حالا که انتوبه است و حرف نمی زنه..ولی فردا باز اون منو احمد می بینه...و من توی چشماش التماس...و باد می شم...و باد می شم...................

شرمندم اشرف خانوم...شرمندم...ببین با من سنگدل چه کردی........................

...............................

چرا بخش قلب با من اینطور می کنه؟ چیزی شاید یه حس قلقلکم می کنه...انگار که قلبم بخواد واقعا بتپه...

انگار سر در بخش نوشته باشن "ما باید می رفتیم...حالا که نرفتیم...هستیم بیخ ریش شما...اما کاش رفته بودیم..............................."

................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:46  توسط دون خولیو دو لامارکی  |