تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

اگه می گه ۷۰۰ پی اس آی تحمل داره...

یعنی اگه شد ۷۵۰ پی اس آی به مشکل بر می خوره...

و وقتی شد ۸۰۰ پی اس آی... له می شه...

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 21:44  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خر بودن........ خر شدن...

یه خری بودن.... یه خری شدن......

"یه خری بشو..."

.....................چشم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 6:54  توسط دون خولیو دو لامارکی 

He moved his cigarette between his lips, stared at the clock on the wall, and said:

- The scene opens like this: a train is moving, gaining speed, behind it a boy is running.. trying hard to catch on and board... step by step he falls behind.. then he gives up and is left behind...

- and... the story is about the boy?

- ...no the story continues with the train.. he didn't catch on.. he was left out..

- and what happens to him?

- ..who cares?

 

Reference points are events or characters in a story line that allow the audience to get a sense of progression of the plot.. they are not by themselves significant.. they just act as points on a measure of scales, be it time or distance...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 2:15  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

نمی تونم به "اما و اگر ها" فکر نکنم...

بسته نمک سودی از "ای کاش ها" را باز می کنم...

و مزمزه می کنم...

اگر تو را در هم نمی شکستم...

اگر نمی شکستم...

...

اگر دگرگونه بود...و می شد...

شاید دیگر اینگونه نبود....................................

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 23:56  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

scared.. terrified... mortified... petrified..

....

the agony.. the anxiety...

the ever present sense of impending doom.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 2:16  توسط دون خولیو دو لامارکی 

دنیا کوچکتر شده است...

خلوت تر...

آدم هایش کمتر... خیلی کمتر...

و این روند ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 1:53  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

. . . - - - . . .

. . . - - - . . .

. . . - - - . . .

. . . - - - . . .

.

.

.

. . . - - - . . .

. . . - - - . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 4:32  توسط دون خولیو دو لامارکی 

کاش داستان را ختمی بود...

آسان و در دسترس...

همین نزدیکی...

مثلا پشت همین شب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 2:9  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خرابات است... دور از همه جا و نزدیک هیچ جا... میون ناکجاآباد...

فراموشکده است... مامن فراموش شدگان... دور از خاطر فراموش کاران...

ندامتگاه است...

 

سکوت هست... سکوتی که روی همه حرفهای معلق بر هوا نشسته است...

سکون هست... نقش های ثبت شده بر دیوارهای ابدیت... که پرند از "یاد"...

خاموشی هست...

 

هست و است و نیست و بود و شد..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 2:2  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

.....

sure feels like it

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 5:1  توسط دون خولیو دو لامارکی 

به خیال خامم "شب کوتاه است"..

سپیده دم پشت نزدیکترین تپه است..

این باد سرد که می لرزاندم... نسیم صبا است...

و این حرفها مخاطبی دارد...

...

ها ها... زهی خیال باطل...

...

حالا که بادکنک سرخ من ترکیده...

..

جمیع بادکنک ها کجان که منو با خودشون ببرن؟

(le ballon rouge - Albert lamorisse)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 0:4  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سیستم لیمبیک مغزم معیوب نیست... روش عروسک گردانی ات خرابه... سالیان تلف شده تلنبار شده اند... شاهدش قطر این کاغذپاره ها... یارو به هر سگ دویی هست خودشو به قطار می رسونه... و دو تا سوت بعد... قطار باز پیش افتاده و اون سوار نشده... داره باز سگ دو می زنه... به خیال سواری گرفتن... اینجا... هم اینجا و هم این زمان که می رسه... بال های پروانه های بلندپروازی را می شکنند... و تو را محکوم می کنند به همین که هست... همین سگ دو لعنتی...

 

آلفردو مکزیکی چپ دست می گه "سگ دو بزنی.. سگ هم خطاب می شنوی..."... به عینه وروره جادو چرخیده است و چرخیده است... بشین پاشو... چرخ چرخ عباسی... صوفی وار... سماعی است که به فلک الافلاک ختم نمی شود... گردن شکسته ای است گرفتار دوران دنیا که باور دارد می تواند آنقدر سریع بچرخد که دنیا آهسته شود و او آرام گیرد...

 

سر این نخ را بگیر و بتابان... بذار از این دوک باز بشه... شاید که ترحم بادی او را تا آرامگهی ببرد... این نکردی... لاقل بیا بگو..."shhh...it's ok"... تکانه های شانه اش قراری بگیرند... بدانی و بداند که هیچ چیز رو به راه نخواهد بود... اما شنیدنش خود مرهمی است برای ما ساده دلان...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 23:20  توسط دون خولیو دو لامارکی 

rejected?! again?!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 17:56  توسط دون خولیو دو لامارکی 

Then there was a silence.. a long and drawn silent... pregnant with fear... with hope... with need... damn it lacked foot steps... haunting foot steps... rattling of chains... the malicious life searching.. but it was just silence... toxic and fuming silence... that creeped up his nose... and settled in... in his brain... he screamed.. a silent scream... as if sorrounded by vacuum with no air to carry the waves of his agony... so there he was.. disguised with a smile... painted with a false cheery disposition... equiped with a recording that repeated "I'm ok, what may I do for you?" for the occasional curious by passer...

...and they'd say.. look the idiocy of life has finally caught on with him... there he is in his perpetual silly smile and sense of benevolence................................

..I'm ok, what may I do for you?...I'm ok, what may I do for you?...I'm ok, what may I do for you?...I'm ok, what may I do for you?...I'm ok.......................

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 1:14  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بیا سوار شو.. تا بریم تو دنیای خیال و خواب محال... آرزوگه خودپسندانه ای که از سر اتفاق وضع همه اونجا خوبه.. همه زودتر رفتن.. برسیم میان به استقبالمون... همه خوشحالن... من اون گوشه خواهم بود.. از فرط توجه باد کرده ام و به نوک شاخه درختی گیر کرده ام.. و به بچه گربه ای که چنگم می زنه می گم "نکن بچه.." و نیشم تا بناگوش بازه و گربهه هم می خنده... هر هر... صدای ابدی آب جاری و زلال میاد... بیا ببین که آریستا بابا کمر راست کرده.. باز همه را زیر پر و بال گرفته و می خنده و می خندن... و با وجود این که عمو پژه خوشحال احاطه مون کرده... همه گرمیم... ننه یاگا قلیونشو چاق کرده و قل قل همه دغدغه های دور و نزدیکش دود می کنه می ده هوا... شمان فرزانه معرکه ای گرفته و جماعتی در کف ان... بیا سوار کشتی مون شو تا از میتلوند Mithlond بریم... و برسیم به اینجا که می گم...

..............

رقص دیوانه وار کلاغ ها دیر یا زود بهم می فهمونه که این فقط یه خوابه... به اکراه بیدار می شم... چند ثانیه قبل از هوشیاری را توی آخرین بارقه های لذت این رویا غوطه می خورم...و بعد به میون حقیقت روزمره پرتاب می شم...

 

اعتراف می کنم....

دور افتادگی....زجرم می دهد.............................................

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 7:0  توسط دون خولیو دو لامارکی 

...صدای دیرباز است که می شنوی... صدایی... فریادی... نجوایی... التماسی... که دیر زمانی پیشتر به آب انداخته شده است... که سرگردانت شده... پژواک چندین و چند ساله... که اگر اکنون می شنویش.. حنجره ای که صدا از آن بود... سالهاست خاموش است...

 

...نور دوردست است که می بینی... آنقدر دور که خبر از گذشته ها آورده است... چندین و چند سال نوری... و این هم معیار زمان است و هم معیار فاصله... دیگر این احساس که می بینی گذشته است... چراغی که نور از آن بود... سالهاست خاموش است...

 

...درد دیروز است...فریاد امروز تو بی فایده است..........................................................

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 5:57  توسط دون خولیو دو لامارکی 

همینطوری یه جا می مونی.. کمی بعد زخم بستر می گیری... یه کم بعدش بوی نا می گیری... دیرتر مزین می شی به تار عنکبوت و لایه های غبار...لایه بعد لایه... خیلی دیرتر... جدی جدی فسیل می شی... منتظر پالئنتولوژیست فضولی که خیلی خیلی خیلی بعد٬ راز پیچ خوردگی ات و آثار دردمندی ات را آنالیز می کنه و اونو به تغییرات آب و هوایی دوره کواترناری از عهد سنزوئیک نسبت می ده..... 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 20:56  توسط دون خولیو دو لامارکی 

خرامان... سینه خیز... جلو و جلوتر می خزند تپه بعد تپه.. ماسه های روان...از هر سمت سر می رسن و احاطه می شیم... خیز برداشتن واسه تسخیر این آخرین سبزینه های سرسخت...و ریشه که نمی گیریم... ریشه توی روانی ماسه می دوونیم و موج بعد موج را رد می کنیم... وصف سربروم منه... جیروس ها می شتابند تا سولکوس ها را پر کنند و با باد بعدی باز کوچ کنند... و در این بین گاه خاطره ای هست... چون واحه ای... دهی.. تو بگو ایراج..... که کاروان های سرگردانیم در آن لنگر میندازند... بیشه ای است و تک و توک درختی و چاهی از زلالترین آب ها... که در آن غوطه می خورند قهقهه های دیرباز... که در آن می شویم همه ی ماسه های زبر زندگی را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 19:40  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

it is truely a sad moment when a narcissist discovers that he will never achieve what he desires and is doomed forever to his mediocrity....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 1:24  توسط دون خولیو دو لامارکی 

اینجا به وقت خزون... برگ ها همینطوری نمیوفتن...

هزار رنگ می شن... از زرد به قرمز... و بعد دسته جمعی می ریزن...

رقصون... خاطر جمع از بهاری که در پیشه...

روی زمین خیس می خورن و دست به دست قارچی٬ مخمری... قوت خاک می شن...

اما منو یاد پائیز اونجا اسیر کرده...

اونجا که با یه باد سردی...

برگ ها تسلیم می شن...

میوفتند... و میونه راه آسمون و زمین... خشک می شن... پژمرده می شن...

نرسیده به زمین می میرند...منتظر پایکوبی و رژه و له شدن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 21:27  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

- آقا خوش می گذره؟

- می گذره آقا.. می گذره..

ـ یعنی بد می گذره؟

- ای آقا من از بد و خوبش چه می فهمم... می گذره..

- اما مسئله اساسی چطور می گذره اس...

- نمی دونم.. رغم میل من و تو و اونها.. می گذره.. چطورشو منم نفهمیدم...

- نه منظورم به چه کیفیتی است آقای عزیز...

- هوم... بیرون عکس ها... بین دیوارها... این ور زوزه باد... بین کاغذها... روی کتاب ها.. از وعده ای به وعده ای..

- آهان... پس می گذره...

- گفتم که عزیزجان... می گذره...

..............

تاکستانی است که در آن پاسخ |تا کی| ها را می دهند...

به وقت انگور... قبل هجوم زنبورها... جماعتی پایکوبان... آویزون پیچش بی قرار و شکننده مو می شوند... و از چنگی که به مو می زنند و از فریاد درخت... حساب می کنند... و می فهمند که چیزی نمانده است و بسی مانده است... کمیت یکی... فزونی دیگری می شود... و شیخ حکایت حکمت آن را جاری می سازد که "نسبیتی عظیم در کار است"... سوار به پشت موج های جوی این حقیقت می رود و دور همه ریشه ها می چرخد و همه درختان به نسبت قد می کشند... و کمی بعد زنبورها سر می رسن و سهم طلب می کنند... از انگورهای یاقوتی... و پایکوبان سوی غروب می روند جملگی... جمعیتی در معیت جمعی از زنبوران...........................

.................

از بیمار می پرسد:

"از انورزیز بگو"

می گوید:

"دم صبحی بود... بعد شبی دراز... که به همه اموات سرکشی کرده بودم... و همه رویاهای زمانه ام را به چشم دیده بودم... که به کوهی شدم و به قله اش که رسیدم... دنیا را از آن چه بر من گذشته بود بی نصیب نگذاشتم........."

و او چه گوارا زمان است!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 22:56  توسط دون خولیو دو لامارکی 

سهم من از آسمون بزرگتر نشد... چه بسا کوچیکتر شد...

حبسم به این دیوارها... به این فاصله ها... به این کام فرو بستن در میون هیاهو...

سر صبح در چاله بزرگی میوفتم... سر شب از آن به چاله بزرگتری میوفتم...

خبری نیست که برسانم...

خبر؟ خبر این که وفق یافته ایم با این زندگی...

زندگی که چه عرض کنم... مردگی...

به هیچ مشغولم...

به هیچ نمی گیرندم...هیچم و هیچ نمی گویم و به هیچ مشغولم...

مانده "تو".. که تنها دلخوشی منی...بند نگسیخته ای که محکم مرا به هستی بسته است...

...

...

راست راستکی جلویم را گرفتند و پرسیدند:

"چی داری؟"

و من بار انبوه خنزر پنزری که جمع کرده بودم...

به قیمت از دست رفتن سال ها...

نشانشان دادم...

سری تکان دادند و گفتند:

"هیچ........."

...

...

دستاورد سالیان این شد... هیچ...

هیچ و هوچ و پوچ.......

...

................................................

آریستا بابا؟ می بینی چه شد؟... توهمی که از تو داشتم را کشتم...

آزاد نشدم.... مستاصل شدم.......................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 19:22  توسط دون خولیو دو لامارکی 

کاش همه چیز زندگی از قانون کلایبر kleiber پیروی می کرد...

کاش این نرخ سه چهارم یا چه می دونم دو سوم... فقط به متابولیسم ام حاکم نبود..

به سرخوردگی ها... رویاها... کلافگی ها هم اگه حاکم بود..

اون وقت قد می کشیدم... بزرگ می شدم...

و غصه هایم کوچک می شدند... کوچک و کوچکتر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 20:1  توسط دون خولیو دو لامارکی 

With the exception of Key makers, thieves and security guards - the prosperity of a man in life can be measured by the number of keys on his key chain...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 6:41  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

بس است... کافی است... زیاد هم شد... خیلی زیاد... سرریز شد...

....................

...................

..................

و قس علی الهذا............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 1:34  توسط دون خولیو دو لامارکی 

می چرخم و می چرخم.. سر به همه می زنم... از دور دست واسه همه تکون می دم... از این طرف تا اون طرف سرک می کشم... یواشکی به همه نگاه می کنم... بعضی وقتا به دری می کوبم... کوبه ای را می کوبم که "فلانی... نشون به اون نشون... به یادتم..."... و  ووووووش مثه یه فشفشه به گوشه دیگه ای می رم... نه طلایی... که مشکی تو پس زمینه تیرگی شبانگاه می ترکم... مرحله به مرحله از هم می پاشم... مثه نورون هایی که یکی یکی تسلیم آلزایمر می شن... یا مثه ساترن ۵ تو راه آسمون...

 

توی دنیای پشت تپه غرق می شم... با این که می دونم نمی شه اونجا نفس کشید... اما دم عمیقی می کشم و به دنبالش آه عمیقی از حسرت... و امان امان از تابستون لعنتی جدایی... می دونی مثه آهنگی که آخرالزمان قریب الوقوعی را نوید می ده...

می پرسه "چطوری؟" و منظورش |چگونه| است... و من می گم:

"Detached... لعنتی..... Detached and Dismantled..." و این جواب چطوری است به معنی |چت شده؟|

.......................

آریستا بابا پشت دخل نشسته و به اندازه دخلش گرد گرفته... من دستمالی خیس می کنم و غبار از سر و روش می گیرم.. اما هر چی می سابم غبار چشماش زدوده نمی شه.. خیره به در زل زده و عبور مثلا اتفاقی جاده..آدم ها.. سگ ها.. باد... بارون... برگ های تکیده و فریادهای بی صاحب را نظاره می کنه...... آروم می پرسه..

"چطوره که گذر هیچ احدی پرسه زنان به گوشه ما نمیوفته؟ نه سر اتفاق.. نه به نیت یادها و خاطره ها..."

نمی پرسه... اعتراض می کنه... اعتراض هم نیست... حسرته... صبح به صبح عصا به یه دست می گیره و من زیر بغلشو می گیرم.. دور به دور تو حیاط... میون حجره ها.. تو کوچه... تو چهارسوق می چرخونمش... سراغ همتون را می گیره... همتون... که صد البته اغلب خبردار نمی شین... تا می رسه به حجره اش... اونجا می شینه و خاک می گیره و من کنارش...

صد البته که سراغی ازش نمی گیرید......

..................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 7:40  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

Enslaved to the inevitable animality... succumbing to the numbness of the zoo...

......

چمباتمه می زنم.. و به پنجره کوچیکی که به دنیا وصلم می کنه زل می زنم... همه گوشه هاشو می کاوم... به دنبال خبری.. واقعه ای... از زاویه های مختلف بهش نگاه می کنم شاید که دوران دنیا اون ورش جور دیگه ای باشه... از صبح تا شب خیره بهش نگاه می کنم.. دورتادورم اما... سرتاسر زیستگاه مصنوعی است... و فقط اون پنجره به دنیا دیگه ای باز می شه... دنیایی باز به غایت مصنوعی... اما ملموس تر... گاه دور و بر زیستگاه مصنوعی کوچیکم چرخی می زنم.. اما باز میام و می شینم روبروی پنجره کوچیک و خیره به ماورا نگاه می کنم...

 

زیستگاه مصنوعی کوچیکم تو گوشه دور افتاده ای از این باغ وحش.. از این بیوسفر مصنوعیه... گذار کمتر کسی به این گوشه باغ وحش میوفته... تا پنگوئن ها... فیل ها... زرافه ها هستند... کسی به هومو ساپین سر نمی زنه... اونم این هوموساپین چرکین چروکیده... گاه کودک کم حوصله ای که همه بیوسفر را درنوردیده سر می رسه... از بین نرده های حائل بهم نیم نگاهی می کنه و بعد شکلکی در میاره... و من گاه لبخندی می زنم.. یا انگشتی حواله می کنم و گاه بسیاری توجهی نمی کنم... و کودک کلافه سنگی پرت می کنه تا توجه منو جلب کنه... و اگر سنگ به سرم بخوره... گاه لبخندی می زنم... یا انگشتی حواله می کنم و گاه بسیاری توجهی نمی کنم...

 

گاه به گاهی هنگام آویزون بودن از درختی... جویدن استخوونی... یا غرق شدن در خواب و خیالی بعید.. متوجه عمق حیوانیت می شم.. زوزه ای می کشم.. و شاهد سرکشی غریزه های سرکوب شده می شم... و من باب آرکتور بیوسفرم... ناظر بر خودم... و من بیگانه ی خودم... و آن من دیگر گاه آلمانی حرف می زند و گاه نومنور به سبک مردمان غرب زمین میانه... ولی حیوانیت از هر دوی ماست... چه بسا در من بی رحمتر از اون دیگر منه.... و دقایقی بعد فریاد می زنم.. "آروم حیوون... آروم حیوون..." اما چه فایده از این نهیب... که دیر زمانی است لبه تیزش سائیده شده......

 

چمباتمه می زنم... دراز می کشم... چند قدمی جابجا می شم... چمباتمه می زنم... و اینجور دم هر شب را به سر بامدادی گره می زنم... و تسلیم شده ام... به زیستگاهم تسلیم شده ام.. به کرختی و بی حسی... کم کم به جای نمونه سرگرم کننده بیوسفر... به نمونه تثبیت شده موزه تبدیل شده ام... که چمباتمه زده... منتظر رهگذری... و تابلویی در دست داره: "ممنون که به ما سر زدید....." 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 1:50  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از روی همه دیوارها پاک می شم...............................
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 8:6  توسط دون خولیو دو لامارکی 

باری است به هر جهت... و قافله سالاران بیهوده رد راه را دنبال می کنند... شهود می طلبند اهالی کاروان از غارتی که بر سرشان آمد... ما راهزنان همه شاهد بودیم... دیدیم و شنیدیم و گفتیم و کردیم... در نزد قاضی این چنین بازگو خواهیم کرد "هیهات... سر رسیدیم... و به هجمه تاختیم... زدیم و بردیم... و ما شاهدیم بر این ستم..."... بر ناقوس رفتن می زنند... و محکمه این بار بی صاحب را بر دوش می کشد... و می رویم بیهوده به هر جهت.......

 

...................................

از راسته مسگرها رد می شم... قضیه دیگه جوری شده که نمی شه کتمانش کرد... دلنگ دلنگ... صدای کوفتن چکش روی سینی مسی میاد... بوی قیر توی هواست... نور غبارآلود از سوراخ های سقف بازار راه خودشو تا زمین چرکین و لگدخورده پیدا می کنه... و من از نوری به نوری می پرم... قیصریه و حج میرزا را رد می کنم... از میون بوی ادویه هفت رنگ رد می شم... از کنار هوس لواشک و قارا می گذرم... از بزازا می گذرم.....

 

صداها دور و نزدیک احاطه ام کرده ان... نزدیک گاری را هل می دهد... نزدیک وردی می خواند... نزدیک تر صدای نفس نفس زدن می آید... دوردست... صدای فریاد دست فروشی... صدای ونگ بچه ای... یورتمه خسته اسب های گاری... صدای سر رسیدن ظهر... و من پیچ بعدی را هم می پیچم... از حوضچه می گذرم... و یه قلپ آب از آب سرد کن می دزدم... و میون لامپ صد و زرق و برق بازار زرگرا... می رسم به مغازه آقاجان...

 

من هستم... دایی جون می گه "صبر کن... الان می ریم...".. آقاجان می گه "آقاجون... بیا یکم این پشت منو بمال..." و من طفره می رم... انگار یه روزی روی کمرش راه می رفتیم... چه کوچک بودیم... چه بزرگ بود....... دائی جون منو آرشو روزبه را می بره تا فرنی بخوریم... فرنی و شیره... و نون کنچیکی...

 

پشت سرمون می گه "آقا پس شوم جمعه یادتون نردا..."

....

به قاعده شلم.. ورق اول حکمه... و من حکم را ریز شروع می کنم... دایی جون چشم غره می ره... رگ شقیقه اش قلمبه می شه و من می فهمم که اشتباه کرده ام... و سرزنشی در پیشه... اما طوری نیست... ظهرمون می شه عصر... هوا خنک تر می شه... فرش را روی ایوون پهن می کنیم... گوشه به گوشه نشستیم... من از این گوشه به اون گوشه نگاه می کنم... خاله ها... دایی ها... پسرخاله ها و دخترخاله ها... دختردایی ها و پسر دایی... شوهرخاله ها... زن دایی ها... همه هستیم... همه مشغولیم... و آقاجون بزرگیمون را می کنه...  

 

تو همین حیاط کوچیک... ما فوتبال بازی کردیم... وسطی... حتی قایم موشک... توی اون حوض نیم وجبی شنا کردیم... بزرگ شدیم... هفته به هفته... عید به عید... خاطره به خاطره... حالا آقاجان نیست... اون حیاط و ایوون نیست... و ما هفته به هفته دیگه بزرگ نمی شیم... هستیم... به یادش... به یاد اون روزا... به یاد آقاجان که بزرگیمون را می کرد....... 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 6:47  توسط دون خولیو دو لامارکی 

باد سنگین جنوب می وزه و ما را می بره واسه تقسیم دوباره...

توی دنیا عادلانه تقسیم بشیم... پاره پاره های تن و غبار خاطراتو پخش کنه سرتاسر دشت...

از همه باشیم... جزء همه باشیم و هیچ نباشیم...

باد جنوب به فضیلت گرایی مطلق معتقده...

و ما از عدالت طلبانیم...

باد جنوب هویتمونو هضم می کنه... و ما در خاک دور و نزدیک حل می شیم....

...................................

 

"آقا؟ طوری شده؟ همه چیز روبه راهه؟"

گوش از تپش وحشت زده قلبم بر می داره٬ سری تکون می ده و لبخند تلخی می زنه و من در جوابم تلخی حقیقت را مزمزه می کنم... هیاهوی کوچه از میون پنجره نیمه گشوده به درون سرازیر می شه و من میون همه صداهای دوردست... میون فریاد لبوفروش... اعتراض اگزوز موتورسیکلت کهنه... بوق های معنی دار و بی معنی... و ورای صدای آژیرهایی که گویی همیشه هستند... صدای آواز فولکلور می شنوم...

"...شب که می شه... خانه ای روشن ندارم...................."

تک سرفه ای برم می گرداند... وقت رفتن است... منتظر رفتنم پشت میزش نشسته و گویی نسخه ای می پیچه... نسخه را که به دست می گیرم... کلافه سردرگمی از دوا و درمون است... محض خالی نبودن عریضه است... مگرنه پیچیدن نداشت... دکمه بعد دکمه می بندم... و بوی شمعدونی ها را باز حس می کنم... یاد کاشی های فیروزه ای لب پنجره و گلدونای شمعدونی... اما می دونم که شمعدونی در کار نیست... کلافه دوا ها قراره این بو را از من بگیره... صدای آوازهایی که زندگی را موزیکال سیاهی کرده اند و رعشه های خواستن... 

با تک سرفه دیگری باز بر می گردم... عینک دسته مشکی اشو جابجا می کنه... تابی به سبیل نازکش می ده... دستی دراز می کنه و می گه "به سلامت"... من دستشو می گیرم و بلند می شم... مست از بوی شمعدونی... دم در که می رسم بر می گردم... به پنجره نیمه باز زل زده... نفس عمیقی می کشه... انگار که بوی شمعدونی ها را حس کرده باشه... زنبوری چرخان از پنجره درون میاد... انگار دنبال شمعدونی ها... با تک سرفه من به خودش میاد... می پرسم "کی بیام آقا؟"... اشاره بی رمقی به نسخه ای که توی مشتم فشرده شده می کنه... و من می فهمم که با رسیدن به سرنخ کلافه ای که واسم پیچیده باید برگردم... میام حرف دیگه ای بزنم... که می شنوم "به سلامت....".. عجب اصراری داره که با این عبارت منو بدرقه کنه: "به سلامت..."... در را باز می کنم... زیر لب می گم "به سلامتی ات..." و پشت سرم در را به هم می زنم............... و اشباع می شم از بوی شمعدونی که تو راهرو پیچیده.........

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 2:17  توسط دون خولیو دو لامارکی  |