I am so sorry...
I hate myself for making things complicated for you...
for making your everyday a struggle...
...
I hope there was a sacrificial chamber...
where the sacrifing of this soul...
would have eased your burden........
I am so sorry...
I hate myself for making things complicated for you...
for making your everyday a struggle...
...
I hope there was a sacrificial chamber...
where the sacrifing of this soul...
would have eased your burden........
به عجله میاردش...
بچه را...نوزاد ۱۵ روزه را می ذاره روی میزم و می گه:
"آقای دکتر زنده اش کن..."
...نگاهش می کنم...گوشی می ذارم...مرده...
دو ماساژی می دهم و به کفی که از دهانش جاری می شه نگاه می کنم...
...مردمک های میدریاز ثابت...Mottling...
حداقل نیم ساعتی بود مرده بود...
فایده ای نداره...چیزی برای احیا کردن نمونده...
"مرده خانم جون..."
"گرمه هنوز.."
"مرده..."
"تو را به خدا..."
"مرده..."
به همون خدا...مرده...
.............................
تا خرخره پر از آب قندش کرده بودن...مادر مریض...پدر معتاد...و بچه ای که پناهش عمه اش بود...و عمه تا خرخره پر از آب قندش کرده بود...می شد کاری کرد...می شد...شاید ساعتی زودتر...شاید چند روزی زودتر...شاید ده ماهی زودتر.......................................اما نوبت من که رسید...دیگه خیلی دیر بود...مرده بود...
.............................
وقتی فرم های انتقال به سردخونه را می نوشتم...
اسمشو فهمیدم...آرین...
نگاه خیره مرگش اسیرم کرده...
نگاهی که نمی پرسید "چرا..."...
نگاهی از سر تسلیم و یاس...
انگار که تو این ده روز عذاب عمر صد ساله کشیده بود...
...............................
وقتی می پیچندش که ببرندش...
عمه زیر لبی می گه "کشتندش..."
میام بگم "کشتیدش..."...
ناخودآگاه می گم "مرده بود.........."
"نمی دانم مرا این دلتنگی...
که ناگهان فوران کرد...
دوری تو به بار آورد...
یا که حدیث شب هایی که هر روز را پی می کنند..."
در کشاکش زندگی...کشیده می شیم....زیر و رو می شیم...خودمون کم بار داریم...بارمون می کنن...ناخواسته مسیح گناهانشون شدیم...التماس های ساده مون...از بس هرز رفتن...خاموش گوشه ای نشستن...و از بس هرز رفتن...با هر تکونی سرازیر می شن...تا به سوراخی باز عمیق تر برسن...جماعتمون من و تو را سر دست می برن...تا اولین قتل گاه...و قربانیمون می کنن...از ریشه تیشه مون اناری رشد کنه...از خون اشک الود...سرو سیاوش...
میون این همهمه و هیاهو...به هم گره خوردیم...و میون تموم گره هایی که به زندگیمون افتاد...این یه گره ما را خوش میاد...و میون تموم گره هایی که به زندگیمون افتاد...این یکی را به دندون می گیرن...که بازش کنند...
"دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند"
...می زنند...می زنند...پس کی می شکند؟
انگار که نور درخشانی باشه...که همنشین کوازار ها بود...و از ابتدای هستی راه افتاده بود...تا تو را پیدا کنه...و آخرش این انتهای هستی...بعد از گذاری که ابدیتی بود...پیدات می کنه...سوسویی می زنه...و تا تو بفهمی که چه شده...خاموش می شه...که میلیون ها سال پیش...کسی فتیله اش را پائین کشیده بود...لحظه ای واسه تو تپیده بود...و بعد جستجویی ابدی شروع شده بود...
و حالا...
آن نور تو را یافته است...
چه دیر...
چه بدهنگام...
در عجب گم زمونه ای...
کاش لاقل...در این سوسوی مختصر...دقیق می شدی...
انقدر که بین فوتون هایی که بی تاب مرگند...زمزمه آروم و پنهانشو می شنیدی...
.........
و بعد می دیدی که کائنات...در لحظه ای که از تو خیلی دوره...
لحظه ای دفن شده در گذشته ای به قدر کافی دور...
در سوگش هم آوایی می کنند...
"ای شوخ چه می سوزانی؟"
شوخ خیره در آتش گر گرفته فرمود "...یادگار سال ها..."
بی خبر پرسید "پس چرا می سوزانی؟"
شوخ بی آن که نگاه از آتش بر گیرد جواب داد "...یادگار سال های از دست رفته......."
...خوب که سوخت و دودش به چشمان شوخ رفت و سیاهی اش در دل سنگ فرش رسوخ کرد و باد که زیر خاکسترش پیچید...شوخ برخواست و به شمس العماره شد و ندا داد که
"هان آئینه ای بس بزرگ آورید که به نظاره بنشینم تمام این تصویر تباهی را"
هیچ وقت خط هام صاف نبودن...همیشه نیمه راه کج می شدن و به آخر صفحه نرسیده...سقوط آزادشون شروع شده بود...حتی خط کش هم نتونست خط هام را صاف کنه...دایره هام هم یا خطوط منقطعی می شدن که رتوش می خواستن..یا بیضی می شدن...و این را حتی سکه٬ ته لیوان و پرگار هم حریف نبودن...دست خطم اگه راه نمی رفت...لاقل قابل خوندن نبود...انگار که پارکینسونیسم نهفته ای داشته باشم...یواش یواش...نوشتارم ناخواناتر شدن...و این روند نه فقط به سال ها بر می گرده...که امروز به هر سطر و جمله ام حاکمه...و از اول خط تا آخرش دستخوش میکروگرافیا می شم...و یهو حرف ها قاطی می شن...نقطه ها حرف می شن...کلمه ها از محدوده معنی فرار می کنن...و انگار که حتی محتوی هم به سمت دیگری می ره...
من عاشق خط های نیمه تموم بودم...منحنی های رها شده...و نقطه های سرگردون...من به هم می پیچوندمشون...از توشون تصویرها سر در میوردن...اشک ها و لبخندها...اشاره های پنهون...و دست چپی که اگه نه همیشه...اغلب موقع ها به درخواستی بالا بود...روز های بی لبخندی...بی چشمی...بی گوشی...بی ابرویی...بی هویتی...روز های گذشتن...موندن...پوسیدن... پوست انداختن... پوست کلفت شدن...و کم کم...کاراکتر لامروت شکل گرفت...که الحق هیچ دوباری هم مثه هم نمی شد...اما یه جوری...یه گوشه اش... زیر لرزش ها... خط های نا مطمئن... و نگاه های معنی دار... امضای من پیدا بود...
من و نقاشی هایی که از کلاس درس فرار می کردیم... جزوه کشیده هایی که سیاهچال زمان از دست رفته بودن... امتداد ناملموس فریادی که تو حصار استخوون های تمپورال...فرونتال...پریتال و اکسیپوت جا نمی گرفت.......................
اومده...تا پیامی را برسونه...
اون بالا...بالا بالاها...
"من و دلتنگ و این شیشه خیس...
می نویسم و فضا...
می نویسم و دو دیوار....و چندین گنجشک...
یک نفر دلتنگ است...
یک نفر می بافد...
یک نفر می شمرد...
یک نفر می خواند..."
دلم می خواد به کمای عمیقی فرو برم...نه صدایی...نه نوری...نه دردی...نه بهونه ای...
من باشم و خواب عمیق ساده ای که صفحه ی سیاهی باشه...
که فقط گاه به گاه...صدای تو بشکافدش...
....
پس کو آن دلخوشی ها...که پشت هر دیوار خاموش خونه کرده بودن؟
می ترسم که تو را به دنبالم بکشم به این میون...
به این خرابه که امیری اش را می کنم.....
..........
می ترسم از این هیولای خبیث...
که من باشم...
به همین سان و به سادگی...و با لبخندی شاید تلخ...و نگاهی که دوست دارد ژرف باشه...اما سر پنجه های سائیده اش...به خراشی سطحی بسنده می کنند...و آوازی کرشندو در پس زمینه...و بدون هیچ مقدمه ای انتهایی فرا می رسه...و مختومه را بیرون می کنند..............
بپرسیدم ز خواجه شرح این حال...سر قصه مرا بنمود و پایان....
The hottest tourist destination around here is the seclusion corner...
and I'd be damned if thats not ironic...
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
مائیم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
مائیم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
A glass of Melancholy with a sip of Vodka and a pinch of Salt carelessly stirred
..................و ننشست به نظاره که چون می رود................
...............................
بعضی از آدم ها را نباید تنها گذاشت...هرگز...باور کن...
مثه همه توله سگ های جامونده...
و اسکیزوهای شوریده...
و خیالپردازان پوسیده...
بر این سرزمین امیری می کنم...
که هر گوشه اش توقعات بی پاسخ کاشتند که واسه میوه "اخم" معنی داری می ده...و اگه به قول نیچه دونه از میوه مهمتر باشه...دانه نفرت توی دلشون می پرورونن...آسمونش پره از آرزوهای سرگردون و خسته که کوچ می کنن...از این گوشه سرزمین به گوشه دیگرش...به دنبال جایی که به حاصل بشینن...اما هیچ جای این غرطبه جا واسه دلگیری ها نیست...و ما روزهای رژه...زیر پرچم...لبخندی بزرگ می زنیم...از آن ها که کارتون ها می زنند...و از گوشه ی صورتمون فراتر می ره...و من به مقتضی امیری ام...لبخند بزرگتری می زنم...که باعث می شه تموم هفت بند تنم بلرزه...
بر این سرزمین امیری می کنم...
که اونورترش...سر پیچ که پیچیدی...گفتی "باش..."
ماندم...و این شد.........................
آنقدر ماندم که دادند تاج ساختند و تخت کاویانی و گفتند..."بشین..."
نشستم...و این شد....................
داده ام...به هر درخت سرزمین...به همه آقایون آرانزابال...فریادمو بچسبونن...که اگه رهگذری از این سرزمین گذرش به نزدیکت رسید...فریادمو واست نقل کنه...
که شباهتی عجیب به هیچ چیز داره و شماره پیوست دیوانگی ام را می دونه...هر چی می گم مفهوم را ول کن بچسب به پیغام پنهان در به دری که از میون حرف ها فرار می کنه...چه فایده چه فایده...شب ها که روز می شن...و صبح که سخت می رسه و نفرتی دیرین بین من و اونه...اما ناگزیری احاطه مون کرده و ناچار به هم گره می خوریم...خسته و خمار... و ظهر که می شه...وقتی دیگه دیگ کلافگیمون سرریز شده...پر می کشیم هر کدوم به یه سمت...متواری می شیم...فریاد دیوانگی سر می دیم...و از هر جوی و ترک سرازیر می شیم...از پای درختی به درختی سرک می کشیم...و بعد بین چهاردیوار شرمندگی و توی هزارتوی خلسه وارمون گم می شیم........تا دگر روز...دگر بار...
"تو این هزارتو می ری که چه بیابی؟"
" می رم که نیابندم..."
- heya grumpy, watz up?
- hum...nudda...I like that...
- what?
- ya know..."watz up"...as if somebody really cares..
- hey grumpy...dont take it seriously man...
- I never do...
It had to be good...when I first thought of it...it cheered me up...it was wity...great...one of those ideas that people come across only once in their life time...it could have changed everything...but it doesnt matter now...because I cant remember it...
...........................................................................
I leave the question mark for you ?
می دونی...آخر این همه سال می گم که شانس اوردیم...شانس اوردیم همین که زر زر زیادی نکردیم...و همیشه خدا خفه خون گرفتیم...که اگه گفته بودیم...هزارجور برچسب دیگه هم بهمون زده بودن...از اون روزی که ADHD داشتیم...و قهرمان اول و دوم خیالپردازان بودیم...و تو دایره های علف های اردوگاه شهید نمی دونم چی و به خاطر پارازیت واکی تاکی هامون یوفو کشف می کردیم...یا ایندیانا جونز می کشیدیم...من تو غارش می کردم...تو از غار بیرونش می کشیدی...یا بعد که زیر و زبر شدیم...از دوران ناسیونال سوسیالیسممون که پانزر ها و پانتر ها و تایگر هامون توی نبرد کورسک از سر تی ۳۵ ها رد می شدن...تا روزگار سوسیالیسم سرخمون...و شولوخوف خوانی و شمشیر کشیدنمون کنار قزاق های سرخ...یا مابقی روزگار دیوانگیمون...یادته؟ ریتم می گرفتیم و تقلیدی احمقانه از آهنگی احمقانه را می خوندیم؟ از اون روزگار همه چیزش رفت...حتی مایکل جکسون مرد...دیگه کاپیتان هادوک اون متاع دست نیافتنی نیست...هنوز هم برچسب می خوریم...از آدمیت تا آدمیت اومدیم...
یادته دنیای اگوسنتریست مون را؟ چی شد...چی خورد بهش که مرکزیت دنیا بهم خورد و من و تو تو لایه بیرونی...بیرون همه حلقه ها موندیم...سرگردون و گیج از ضربه ای که خوردیم و متعاقبش مرتب خوردیم...
همینطوری الکی دوران گیجو و گنجو گذشت.......
که اگر هم توانش بود...جرات نکنم...
و اگر جربزه بود...نخواهم؟!
"تو را زوالی است روزمره و طولانی..." هلت می دم...به سمت این انتهای ناگزیر...این باری که به دوش کشیدی...چند قدم جلوتر توی این لجنزار غرقت می کنه...سرنوشت محتوم سیاه بازان...اسرار من و تو...در کنار کالورو آروم می گیرن...و فراموش می شن...فراموش می شیم...و Limelights go on burning..."دشمن ما سیاه بازان...نور بود"...در آن خانه سیاهی مستتر بودیم و پنهان و امن...ولی حالا در برابر چشمانشون...زیر نور...لایه به لایه عریانمون می کنن...و از سیاهی مون...خاکستر نیمه گرمی می مونه...که با اولین اشاره باد قیام می کنه و به هزار گوشه دنیا پر می کشه...
به افسران گشتاپو...یا ان کا و د...می گیم..."ما آمدیم خودمون را لو بدهیم"...
بهم گفته بود که ته نخ را سفت بگیرم...که صد البته نگرفتم...و از دستم در رفت...سراسیمه...خودشو مثه خفاش کور و کر هراسان به در و دیوار کوبوند و به همه ترک های دیوار آنقدر التماس کرد که آخر از بین یکیشون فرار کرد و اونور زیر نور کم جون خورشید دنیاهاشون آرمید...و من کورمال...توی این هزارتوی غارگونه دنبال انتهای نخی می گردم که حتی نمی دونم کی از دستم در رفت...و دیگه حتی نمی دونم آن سر دیگه نخ را به چی یا به کی یا به کجا و یا به کدامین زمونه گره زده بودم...دست می کشم و همه چیز انگار انتهای گریزون همون نخ باشه...اما نیست...و سردرگمی بزرگی کنارم توی غار قدم برمی داره و به سان هوپی بزرگ از حکمت امورات دنیوی سخن می گه..........
از چی می گریزی؟ از این حجم انبوه و در هم تنیده که لغزان و لزج می گذره؟ به چی پشت می کنی؟ به این بار خسته و قلتان؟...نترس برگرد و ببین که چطور توی دوردست...دلقک وار و تکیده تلو تلو می خوره...تو نباید گریزون باشی...این جعبه باید فراری باشه...که جرقه نگاهت اگه بهش افتاد...هزار باره به سان آرتمیس می سوزه...از صبح ها می گم...از بی قراری ها...و نومیدی و کرختی و بیداری دردناک و هیاهوها و گم شدن این حجم توی هجمه ی همه ی آن دیگر حجم ها که بهشون محاط می شه...به سبیل پژه قسم...به تنبور شمان فرزانه و چپق آریستابابا و هاون ننه یاگا...که عن قریب سر رسید...و برد همه اقربا و غربا...
میون ساقه های علف...مانتیس سبز با چشم های مرکب اش خیره به عمقم نگاه می کنه...و آروم می شه...با نوازش باد که سوز از غرب میاره...بالا و پائین می ره...غلاف چشم هامو می بندم و باهاش بالا و پائین می رم...و کمی بعد سوار باد می شم...آشفته و نا آرومه...منتظره......می گم "هی..."...و راه میوفته...به جای حنجره ی خسته ام فریاد می کشه...توی ناودون ها...بین درز پنجره ها...تو کوچه باغ ها...توی حیاط خلوت ها...توی بیشه زار...توی سرم...بین نارون ها...حضور نا آروممون چراغ نفتی را بی تاب می کنه...قفس خالی را می لرزونه...بین موهات می تابه...سیم ها را تکون می ده و دسته گنجیشک های فراری را به شعف میاره...برگ ها...زرد و نمور...همراهمون پر می کشن...همهمه نامفهومی می کنن...واسمون کل می کشن...و به راه شیری می پیوندن...که گلف استریم برگها بود......جلوتر...نزدیک لبه دنیا...زور باد تموم می شه......زور باد...زوزه اش...فریاد من...خشم من...خنده ام...التماس ام..ضجه ام...هیاهوم...کارت پستال ها و یادگاری هام...و آن همه انتظار ابلهانه...همه تموم می شن...پتی پتی می کنن و همین...نزدیک مانتیس سفت زمین می خورم.........
- Is this it?
- This is almost it....
چیزی نمونده...جلوتر...دست هم را به گرمی فشار می دیم...سینه را صاف می کنیم...اما حرفی نداریم که بزنیم و هر کدوممون از یه سر دنیا چپه می شیم...هری هالر اونورتر به سراغم میاد...و می شیم یه گله...که از خودآزمایی رهایی نداره...از خودمون می گریزیم و ناگزیر به خودمون پناه میاریم...مددجویی هامون مثه سلاممون بی جواب می مونن...و می شن...شبح هایی سرگردون میون اینجا و آلفا سنتوری..شبح سفید مثه خواب روشن شب خسته.........
می ریم تا دل شب...صدای آواز آدام را که شنیدیم...آروم می گیریم....اطراق می کنیم تا باز خورشیدمون زائیده بشه....................
روی راهمون نوشته..."ما ساده دلیم...و احمق...سوخته ایم...و سبک...................اینگونه می رویم"
Something is fundamentally flawed...
even if you don't agree with this...
There is no denying that things are screwed up...
اتفاق میوفته...Shit Happens...کدوم خری اینو گفته...نمیوفته...شاید دیدید شمس و شهاب و هالی...
تار و پود واقعیت می بافه...به سختی و بدون این که ببینه...از چشماش می گم که از بس به این سیاه نقشه چشم دوختن...سیاه شدن...رنگ ها را نوک انگشتان از ریخت افتاده می بینن...و اونها هم عجیب علاقه به سیاه دارن...به دورم می بافه و بالا میاد...بهش می گم "عمو جولاهه...مگه قرار نبود قبلش فلج بشم؟ پس کو اون نوروتوکسین هات؟"...عنکبوته سر تکون می ده...خبری از Chemically Induced Coma نیست.....عمو جولاهه می گه "...چه فایده نه تو اهل تقلایی..نه این اهل فریادرسانن"...می فهمم چطور واقعیتی می بافه...انگار تارها و گاه پود ها با دندریت های نورونهای تشنه سیناپس بدن...و با هم سمفونی موزونی از درد سر بدن...و عمو جولاهه زمزمه می کنه " گر بود در ماتمی صد نوحه گر... آه صاحب درد را باشد اثر"....و این را روی شمایلش نوشته...قبل رج آخر می پرسم "آریستا بابا را این اواخر دیده ای؟"...با سکوت معنی داری جوابمو می ده و گره آخر را می زنه...روی غلافم واسم لبخند می کشه...به گونه های این غلاف سر مستی می پاشه... و بعد با یه بند پائین می رم...یه فوتی زمین معلق می مونم...و طبال ورود دلقک سیرک را خبر می ده...
...................
دریچه ها را محکم می بندم...
و تو می اندیشی که می اندیشم که "بازنگردد"...
و من می اندیشم که "نگریزد"...
دیر شده...رمیده ای...گریخته ای...رفته ای...
...................
I guess amidst all the agony and bitter melancholy...
there needs to be a last act...
it shall be defiance against the system...
mockery of the world...
and redemption of the soul...
...
I guess it all comes to:
A DIGNIFIED SILENCE
نصف مردن بود.....
Riches de nos secrets j'attendrai j'attendrai J'attendrai j'attendrai j'attendrai j'attendrai..................................
"که چی؟"...
آریستابابا به سفر نرفته...تبعیده...
شمان فرزانه دیگه دست فروشی نمی کنه...چون چیزی تو دست و بالش نیست...
هه عمارت شمس العماره...به این چهار دیوار خراب می گن...
...
قضیه یاروئه است...که سر کوه داد می زد "آهای"...منتظر اکوی صداش...و بعد می خندید...می گفتن چرا می خندی...و می گفت "جز من کسی منتظر صدای من نیست......."
...
پروژکتور تصویرت را در دوردستی انداخته...و من سراسیمه و آشفته به سویش می شتابم..........
Je suis un geant de papier....moi...car tous les gestes...
....
هنری بارباریوس دو ریواس به لیستش نگاه می کنه...
شماره هزار و اندی...فسیل کهنه را از قفسه خارج کنه...به انبار منتقل کنه...تا جایی دور از انظار خاک بخوره...
یه نگاهی به توضیحات فسیل می کنه...
فسیل هوموساپین...اواخر پلیاسه...نزدیک والسلام ماجرا...
...و...همین....."و" نمی خواد.................
....
"تو فهمیدی کجا جا موندیم؟"
"نه...فقط دیدم که کنار فریادمون بر باد رفتیم........."
....
عمو پژه می پرسه..."بازم می خوای؟ بازم می خوای فرزند؟"
و من فقط یه لحظه تردید می کنم...
و می گم "کفایت می کنه...کفایت می کنه عموجان...گرممه...گرممه"
....
دوریان گری می گه...
"دون خولیو...خراب کن این تابلو را........................"
....
زیر همه اش یواشکی و ریز نوشته "Aidez-moi"...و فرقی نمی کرد حتی اگه مریخی نوشته بود...
دیگه گمونم دیر شده...
بزرگ می نویسن...
"ممنون از این که به ما سر زدید" و یواشکی زیرش می نویسن "ببخشید که انقدر طول کشید..."
...و حراج را می بندن...
اجناسش از بس فروش نرفتن...تقلیل رفتن و تموم شدن......................
....
و ساقی فریاد می زنه:
"Last Call...Fill up your glasses"