تبليغاتX
تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

تصویر فسیل شدن یه گروگان گیر

Ladies and Gentlemen.........

.

.

Welcome.....

.

.

To the Passive Phase of this relationship....

.

.

The next act will be our concluding act....

.

.

Enjoy!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:12  توسط دون خولیو دو لامارکی 

گاهی هست که آدم نمی تونه سخت باشه...لاقل به قدر کافی سخت که رودروی این موج بعد موج که می رسه بایسته...

...

به گمونم خوب می دونی...که چطور...کم کم...بگذریم..بی باب دی باب بی بیب باب دیم دام...باب بیراب باب بوب...دیبی دیبی دو...دیباد داب...باب باب....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 21:47  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

هی...اشکالی نداره..................اگه اینطور نوشته که دیگه همینه.......

هی...من هستم...نگران نباش...........................

تو سایه روشن...اون انتهای افق دنیا............

اشکالی نداره بچه جان....می گذره...می گذره..........

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:25  توسط دون خولیو دو لامارکی 

می رم پیش ننه یاگا و بهش می گم "ننه فکری به حال  این قبیله کن..."

بهم می گه "اسفرزه تازه تو آتیش می ریزی و دودشو استنشاق می کنی...انقدر هی بو می کشی..تا از حال بری......."

می گم "این تاثیری روی احوالات خراب این قبیله می ذاره؟"

می گه "نه...اما به قدر کافی سلول های خاکستری مغرت را می کشه که بی خیال احوالات این قوم بشی.........."

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:13  توسط دون خولیو دو لامارکی 

از قدیمی ها همین تک و توک مانده ایم...

انگار داس انداخته باشن به مزرعه

و محصول سال ها را یه جا برچیده باشن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:5  توسط دون خولیو دو لامارکی 

I can't be GOING all the time...

Someday I'll be GONE...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:35  توسط دون خولیو دو لامارکی 

من هفت بار قلت می خورم...هفت روز هفته را سپری می کنم...به چهارشنبه هاش گیر می کنم...و از روی جمعه ها می پرم...پنج شنبه را بین گربه های ملتمس قسمت می کنم...و گاهی از این روزها را خدمت خلق می کنم...یکشنبه ها یا شایدم سه شنبه هایش مال تو باشه...و باقی را آریستا بابا بابت طلبی قدیمی برمیداره.....................

..............................

Ha en rozsa volnek...

اگر بودم...بین صفحه های هاریسون یا جلد دوم کتاب حشره شناسی خشک می شدم...محکم می چسبیدم به آن مقوا و توی کمد خاک می خوردم....یا لبه کتابخونه...یا توی کشو...و اندک بوی خوش اردیبهشت را نگه می داشتم که تقدیمت کنم...اگه بوی چسب می ذاشت...

...............................

اشرف خانوم...شرمنده ام از ناتوانی ام...به خدا من می خوام تو را اکستوبه کنم...من اگه از تو ABG می گیرم...مجبورم...اونجوری نگاهم نکن...ببخشید...ببخشید...اگّه می شد خودم تا قله قاف کولت می کردم...و اونجا همه قصه های خوب را تعریف می کردم...اگه می شد به خاطر تو هم که شده دست از اسکیزوئید و پارانوئید بودن بر می داشتم...

می ترسم بگویی "من نمی خواستم بمیرم...این ها منو کشتن"...

آلزایمر داره...فراموش کرده...فراموش می کنه...یادش نمیاد که کارسینوم کلون داشته که پنج شش روز پیش عمل شده...می گه شکمم درد می کنه...وقتی بهش می گیم به خاطر عملته...چشماش قلمبه می شه...یادش نمیاد که صبح زود موقع خونگیری شریانی با چه غیظی نگاهم می کرد...باز منو می بینه...چشمای ملتمسش...منتظر این که نجاتش بدهم...و قلمبه نتوانستن ها و شرمندگی توی گلوم باد می کنه...

تا انتوبه نبود...منو می دید...یاد احمد میوفتاد...که سال ها پیش رفته بود...یاد احمد نمیوفتاد...فکر می کرد که من احمدم...احمد دوران سرخوشی و سرمستی...که با دنیا کشتی می گرفتن و پشتش را به خاک می مالیدن...ظهر به ظهر بهم می گفت "احمد آقا نرید ها...بیا سرم بزن..."...اما من مثه احمد آقای سالیان پسین ظهر به ظهر می رم...ظهر به ظهر دل پیرزن را می شکنم...حالا که انتوبه است و حرف نمی زنه..ولی فردا باز اون منو احمد می بینه...و من توی چشماش التماس...و باد می شم...و باد می شم...................

شرمندم اشرف خانوم...شرمندم...ببین با من سنگدل چه کردی........................

...............................

چرا بخش قلب با من اینطور می کنه؟ چیزی شاید یه حس قلقلکم می کنه...انگار که قلبم بخواد واقعا بتپه...

انگار سر در بخش نوشته باشن "ما باید می رفتیم...حالا که نرفتیم...هستیم بیخ ریش شما...اما کاش رفته بودیم..............................."

................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:46  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

شمان فرزانه سوغات اسقاط از قرطبه اورده...هوار می کنه...و ما انگار که هزار جن سلیمان باشیم ظاهر می شیم...در گونی را باز می کنه که توش حبوبات و حبه ها و محبوبات و حب همه هستند...می گردم که حبه ای سوا کنم که اگر خلاصی نمیاره لاقل ارمغان خلاصی بیاره...که شمان فرزانه سرم داد می زنه که "سوا نکن...در همه"...و من دستمو فرو می برم توی گونی...انگار که یه جرعه آب واسم کافی باشه...(خیلی دیرتر فهمیدم که باید چنگ می زدم...همیشه باید چنگ زد....)...و نصیبم شد حبه ای سیاه...که سیارکی بود واسه گاربانکلا کلستریدیوم دیفیسیل ساده لوح که از قضای روزگار (یا از ته مانده غذای روزگار)...تبعید به اون مکعب شده بود...و گاربانکلا توی اون تبعید خیلی خوشحال بود...خیلی طول کشید اما وقتی که از هزارجای بودنم چرک جاری شد و خوشبختی گوله گوله از آسمون روی سرم می بارید...فهمیدم دلیل شعف مضاغفش را...انگار که نجوا کنه بهم گفت "راز خوشبختی توی میتوز نهفته است........" و ثانیه ای بعد نصف شده بود...دو تا شده بود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:2  توسط دون خولیو دو لامارکی 

گربه هام از پشت بوم محرومند...

من از آسمون...

و کلاغا قاه قاه به ریش ما می خندن..........

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:38  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

آن ها که آمدند...همه رفتند...

تنها امر ثابت...روز و شب بودند...

که آن ها هم می آمدند و می رفتند...

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:23  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

می شینم و به سلامتی اش و محض فراموشی اش...یه ساکه سفارش می دم...و لویی داره...سنت جیمز انفیرمری می خونه...دو لنگه در خوب چفت نمی شن...و شبح های خیابون گه گاهی توی کافه  از بینشون سرک می کشن...و همراهشون گاهی باد آوازهای دیکسی لند دوره گرد های ایستگاه مترو ابدیت را درون میاره...و معرکه ای به پا می شه...خیالاتم پر می کشن...دست اشباح را می گیرن...و برای چند لحظه هذیون وار...جیگی جیگی می رقصن...و من تلو تلو می خورم...بدون این که به ساکه گرمم دست بزنم...یه تکونی به خودم می دم...که از این هوشیاری مست کننده واسه یه لحظه رها بشم و می شنوم که...

I went down to St. James Infirmary,
Saw my baby there,
Set down on a long white table,
So sweet, so cold, so fair.
Let her go, let her go, God bless her,
Wherever she may be,
She can look this wide world over,
She'll never find a sweet man like me.

و بعدش موج بعد موج ساکسیفون منو دوباره بر می گردونه...شمان فرزانه...مست و پاتیل...زمزمه می کنه...که این بلوز آخرش غرقمون می کنه...و ته شهر دود گرفته...و زیر ساختمونای غبار گرفته...و کنار خاطرات خاک گرفته دفنمون می کنه...که فسیل بشیم...

When I die, want you to dress me in straight laced shoes
A box black coat and a Stetson hat;
Put a twenty-dollar gold piece on my watch chain
So the boys know I died standin' back.

چراغ باز هم سو سو می زنه...صدای به پا خاستن پرولتریا میاد...ولی به کوچه اولی نرسیده...پشت اولین چراغ قرمز پرولتریا متوقف می شه و مشغول می شه به امورات پرولتر...و دوره گرد متروی روزمرگی می خونه "oh baby we are so done with this Idealism"...و چنان روی ایدآلیسمش تاکید می کنه...که مرکز ایده آل گرایی مغزم سائیده می شه...شمان فرزانه فریاد ابرمستی سر می ده...و چپه می شه...و به عروج می ره...ولی حیف که هیچ خاطره ای ازش به یادش نمی مونه...که اگه می موند...دستمونو می گرفت و می بردمون سر تقاطع رستگاری و اگزیستانسیالیسم رهامون می کرد...زمین افتادنش منو از کابوسم می پرونه...و اون گوشه کانت و ولتر و روسو را می بینم که ال پرزیدنته دود می کنن و سر زندگی یه دست پوکر می زنن...هسه سیاه مسته به دخترک سیگار فروش ور می ره...تا که تقه ای به در می خوره...و آریستا بابا میاد تو...و ریک کافه چی بهش می گه...پرچمت را از در آویزون کن...و آریستا بابا پرچم پاره را آویزون می کنه...و بعد می ره تو پستو...بین بشکه های لاگر دست نخورده...خودشو حلق آویز می کنه...و تاب می خوره و تاب می خوره...و صدای قلاب طناب نوای بلوز می ده...

من که گرد کافه بهم نشسته...به ریک می گم...یکی دیگه بریز...که وقتشه...

There are sixteen cold black horses,
Hitched to her rubber tired hack;
There are seven women goin' to that graveyard,
and only six of 'em are coming back.

و ساکه گرم دست نخورده ام...روی بار برق می زنه...................

Now that you'v heard my story,
pour me one more shot of booz;
And if anyone comes askin' about me,
Tell 'em I got, Saint James Infirmery blues.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:22  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

این ها که پشت نقاب دیوانگیش بلغور می کرد جماعت را خوش میومد...جمع می شدند و سر دستش می کردند و می گرداندش و فریاد می کردند...شاه اومده...و بچه ها سنگش می زدن...و این زجر او را خوش میومد...که زیر باران سنگ هایی که محکومش می کردن...لبخند بی دندون بزنه...و اضمحلالش و فروپاشیشون را جشن بگیره...که خوب یاد داشت به وقت هشیاری...آن همه نعره که زد...گوش دیوارو کر کرد...و جز نگاه خیره به این خیره سری چیزی عایدش نکرد...

عجیب نیست که می گن دیواری هست که گرون ترین روانکاو دنیاست..............

یا که می گن...خط صاف کن...خودش صاف می شه...

...یادمه که وسط هفت سنگ داد می زدیم "زدیم به سنگ با تیشه....بدتر از این نمی شه..."

و من ابله فکر می کردم سریع دویدن چاره ی کاره...اون همه درخت...و من مستقیم وسط کوچه می دویدم....................................

و تو...امان از تو..................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:46  توسط دون خولیو دو لامارکی 

مردمان آگوست همواره به انتخابی دو گانه گرفتارند:

نبرد بین خواستن و نخواستن

و یا

نبرد بین خواستن و بی تفاوتی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:4  توسط دون خولیو دو لامارکی 

آریستابابا فریاد می زنه "آهای سیمپلیسیو" و من انگار که از درون دیالوگ گالیله بیرون بپرم...جلوش سبز می شم و می گم "بله ارباب؟"...و اون می گه "اگه من بخوام که ماتحتی چهار برابر این ماتحتی که الان دارم داشته باشم...قطر الوار این نیمکت چند برابر باید بشه؟"...و من بعد از کمی فکر می گم "دو برابر ارباب؟"...و اون نومید سرشو تکون می ده و پشت گوش هام به مثابه خر دموکراتمون می خارونه و می گه "...سیمپلیسیو...سیمپلیسیو"...و تو دلش به بلاهتم لعن و نفرین می فرسته...و من پیش خودم می گم "دو برابر تا بشکنه زیر بار ماتحتت ارباب که کمرمو شکست..." و همراه با ارباب به بلاهتم لعنت می فرستم...................

میام برم سر کوچه که به گوشه حیاطمون گیر کرده را آزاد کنم...که بیوه خانوم صدا می زنه که "سیمپلیسیو سیمپلیسیو...سازدهنی"...و من واسه سازدهنی بی جلا و تفی شش بار قلت می زنم و تا بازار مکاره کولش می کنم و اونجا به دیوار می پیوندم تا یکم بعد با مشتریش برش گردونم...روی گرده هام که به قدر کافی پهن هستند که به نصف شهر سواری بدن..........و آخر یادم میاد که من اصلا سازدهنی بلد نیستم بزنم...همین قدر که فوتی کنم و بچه شاشو ها به بلاهتم بخندند بلدم...که بچه شاشوها همینطوریش به بلاهتم می خندند..........اما می دونم که دفعه دیگه باز هم همین طور می شه...

چون بلاهتم تنها چیز مهمی بود که واسم به ارث گذاشتن............و الحمدلله که انگار یه سر این بلاهت به همین جا ختم می شه..........................................

سیمپلیسیو...معرکه سادگی اش را می گیره...تحلیل به پیچیدگی می کنن و سر دارمون می کنن...اون سر می رقصوننمون و به خاطر سادگی و بلاهتمون عفومون می کنه...و لعنت به همه چیز این زندگی که گردند و می چرخن...و باز غروب نشده سر دار..می رقصم و نعره تو گلوم میندازم...و حضار که قاعدتا باید این همه تکرار واسشون خسته کننده شده باشه..بازم ریسه می رن...همونطور که موقع بردار کردنمون انگشت سکوت توی دماغشون می کنن.......................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:44  توسط دون خولیو دو لامارکی 

I am Shaken...not Stirred...

Add to it:

an Olive

and a Slice of Lemon

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:56  توسط دون خولیو دو لامارکی 

هان؟.........هوم...هیچی..............
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:35  توسط دون خولیو دو لامارکی 

ازمرالدا...ازمرالدا...برگرد...کجا فرار می کنی؟ جای تو همین جاست...امنیت فقط تو این قفس هست...فقط همین قفسه که چهارگوشه اش واست آشنان...دنیای بیرون این قفس که هی واست عشوه میاد واسه اینه که گولت بزنه...دنبال خودش می کشوندت توی عمق جنگل سیاه و اونجا با ننه یاگا هاپولیت می کنن.............برگرد.................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 19:2  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

یارو مسته... لعنتش را ساقی به جون می خره...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:56  توسط دون خولیو دو لامارکی 

When You Are Not Available...Suddenly The World Is!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:16  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

حالا که بوق زدی دیگه باید سوار کنی..........

.......دلم رفتن می خواد...از اونا که می ری...بی دریغ و مطمئن...و برگشتی در کار نیست...به اون راه ها بزنم که اگه توش افتادی دیگه تا تهش را باید بری...یه تلفیقی از راه آلیس و جاده آجری زرد و جاده ی آخر عهد مدرن...از اونا که بلندند و دنیا را دور نمی زنن...به تهش که رسیدم...چپه بشم و خلاص...

شب کلاهمو سر کنم...سبیل با گریس بکشم...ال پرزیدنته را بزارم گوشه لبم...و از پشت عینکم با چشمای ریز هیزم زل بزنم به همه چیز..............

.......ماتیلدا را زین کنم...و بتازم...از بین پانزرها که ردیف به ردیف توی گذر کاسرین منتظرمون نشستن رد می شیم...از بین گلوله های توپ که عین ترقه...ترق ترق..به استقبالمون میان...بریم تا سیدی بو زید...از اونجا تا کازابلانکا...و بعد قرطبه...و اونجا ماتیلدا له له می زنه و من یه گالون جین که از یه بازرگان طنجه ای خریدمو بین اون و خودم تقسیم می کنم...........و بعد می ریم...می رسیم لبه دنیا...و چپه می شیم...

آنارشیسمم...اسیر تزویرت می شه...و میوفتیم به چنگ اوراقچی بزرگ...که تکه صیغل خورده آنارشیسمم را می فروشه و مابقی و منو به حال خودمون بین همه اسقاطی های دیگه رها می کنه...که صبح تا شب چرخ بچرخونیم..............

.........صدا...که منو به عرش می نشونه و از قعر تاریکی به بامداد می کوبدم...کاش می شنیدمش...شاید که می گفت "برو..." و من می رفتم..."برقص" و می رقصیدم..."بتاب..."...و می تنیدم این پیله لعنتی خلاصی را..................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:44  توسط دون خولیو دو لامارکی 

انگار که بارورترین ملکه تاریخ معاصر مورچه ها باشم...هر لحظه خدا می دونه چقدر دنیای موازی پس میندازم...که مثل لمینگز های رم کرده از من می گریزند و دور می شوند و در هر یک از آن ها مولکول ها، اتم ها، فرمیون ها و اگر کفرگویی نباشه تاکیون های من و فعلیتم به راه خود می روند و گاه از شوق این حق انتخاب تغییر فرم می دهند...و من که تخم این دنیاهای موازی را گذاشتم مثل مادری این حق را واسه خودم قائل می شم که نقطه تلاقیشون باشم...اما نیستم...و این دنیا ها موازی و بی تلاقی دور می شوند...و لحظه ای بعد در فوج فوج دنیای موازی جدید که من فوران می کنم محو می شوند...

هیو اورت (Hugh Everett) میاید بگوید که دست مریضا...که نمود عینی تئوری منی...تا میایم جوابش را بدهم...میلیون میلیون دنیای موازی بالا میارم...که اون تویه یکیشون گم می شه...

و همیشه بین یکی از این دنیا ها یکی "فراموشم نکن" را با خود می بره.................

و تویه یکیشون دون خولیو واقعا لبخند می زنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:8  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

تصدقت!

شرف داشت آن روزگاری که بردگی می کردیم و روز را زیر مهمیز شب می کردیم. این دوران کاهلی کرختی عجیبی بر تنمان نشانده که آرام و آهسته هضممان می کند. در چهارگوشه سیرابدان عالم رهائیم و کنار یک قالب پنیر کاس و یک قلپ شاردونی هضم می شویم. آن زمان که زنجیر بر گردن داشتیم و آریستا بابا هر چند مست جنون اش، ما را به هر سو می کشید، زندگی بیشتر به کاممان بود تا حال که زنجیر گسیخته ایم و رهاییم به میان مستی عالم که آنقدر از آن دور بوده ایم که همچون یک زیتون تلخ موراویا معلق در میان مارتینی احساس بیگانگی می کنیم. روزگار به سبک قرطبه سر می کنم. دم از ناجوانمردی مرگ درخت می زنم و بی تفاوت از تجربه مرگ آلنده می پوسم. شش سرداب و سیاهچال در این دیار هست که عزلت در کنج هر کدام از آن ها مرا شهودی متفاوت تر از آنچه که در مزون دو مادام بلانش تجربه کردم به همراه نداشت. شهر به غایت بی قواره است و ما همه کجکی و چپکی و راستکی و الکی هستیم. غبار روزمرگی شهر را گاه باران بی موفعی رنگ آشوب و بلوای بی قاعده ای می زند که همه جان های اسیر را (اگر که می توانستند ببینند) به لبخند می آورد. آریستا بابا را روزها گاه می بینم که زیر پرتره اعلی حضرت می گرید و شمان فرزانه آب مقدس بر او می پاشد، که شاید تا این تقدس تبخیر شود، آریستا بابا هم رستگار شود. اما رستگاریمان را سر دندان گردی عمو پژه فروخت به دوره گردی که عمری یک بار از این جاده غم بار رد می شود. حرف عمو پژه شد، یادم آمد بگویم، در پس چهره دمانس زده اش، هنوز یادش هست که سال به سال به چهره شهر بنشیند و مرا از هر قندیل خطاب قرار بدهد که "سردت است؟ های دون خولیو سردت است؟" و او هنوز عاشق است. عاشق ننه یاگا که همه چیز را ترشی می اندازد، از حنجره که آدنوکارسینوم فریاد گرفت تا یادها و خاطره هامون را درون تنگ می ریزد و سرکه هفت ساله روی سرشان می ریزد. خانه اربابی هم هنوز بر جاست، گرچه که همه بچه شاشوهایش بزرگ شدند اما هنوز هر هفت دیوارش بوی نجاستشان را می دهد. هنوز همه در غرفه های پیچ در پیچ همان خانه می خوابیم. هنوز روی سیم های شهر کلاغ ها را دسته دسته اعدام می کنند و وسط عروج آرزوها هنوز بالهایشان را با تیرکمان سیمی می زنند. هنوز همه سر بر زانو می سائیم و ماتحت هوا می کنیم. هنوز همه منتظریم. که عذاب صدوم و گمورا بر ما نائل شود که زیر خروار خروار آوار نفس راحتی بکشیم. تصدقت خلاصه بگویم؛ همه چیز امن و امان است و امورات سرقنسولگری مبارک می چرخد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 16:50  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

آدام...

سلام...

دقت کرده ای که چرخه ها و حلقه ها چقدر همه جا هستند...وقتی المپوس برپا بود...قماشی از خدایان نیمه برهنه بودند که از جرقه پتک تور روی بال های والکیری ها پدید می اومدند...این قماش سوخته و نیمه عریان...به چرخه شکنی می پرداختند...یا لاقل سعی می کردند...وقتی که سیزیف محکوم شد به حلقه اش...این خدایان نیمه برهنه را توی ته مونده آتش پرومته سوزوندن...و با رفتنشون چرخه ها موندن...و سیزیف و میراث اش...که اگر سیزیف جاودانه نشد...میراث اش شد...و لاقل من گرفتارشم و به تبع من تو گرفتارشی...و عجیب که سر چرخه احمقانه دقیقا همون احساسی را دارم که دفعه قبل و دفعات قبل ترش سر چرخه داشتم...شادمانیو شعف عجیبی عین قارچ های بعد اولین بارون پائیز از تنم جوونه می زنه...اما تا توی چرخه میوفتم و غلت خوردنم آغاز می شه...زود یادم میاد...که مابقی راه هم همونطوره با همون احساسات و ماوقع و تجربیات...که فیل را از پا میندازن...اما من و تو از توش بیرون میایم...

به قول کی پاکسی ها..."زندگی یک چرخه است اما دفعه های بعدش تکرار دفعه اوله................"

و این اگه حکمت نیست...حکایت زندگیمون که هست..............

آدام برگرد از این سفر دراز...خانه ات را هر بار جارو می کنم...خرت و پرت هات را یه گوشه جمع کردم...منتظرت همه غیژ غیژ می کنند...هنوز انگار از دوردست...درست قبل یخ زدن حوض...صداتو می شنوم...که خبر از راه دراز می دی...که من باید سوار به پشتت از روی نهر آتشین بپرم...بریم شمان فرزانه را آزاد کنیم...و تو برای جایزه تا آخر عمرت سهمیه شیر دریافت کنی...هر چند که لاکتوز بهت نمی سازه...و تو زنجره های تازه سر در اورده از دل خاک را ترجیح می دی...بعد بر می گردیم...و کبوتر زخمی قصه مون از دل پنجره داخل می پره...و از توی دستمالمون یه ارتش فین می کنیم...و توی شیپورمون ناوگان جنگیمون را مخفی می کنیم...و با فلوتمون موش های ناکجا آباد را به رقص در میاریم...و تو دوران پادشاهی من...تو بازنشسته می شی...و بعد قور قور کنان...به صورت فلکی ات می پیوندی.........

بیا ببین...که من روی قله قاف...پادشاه دنیام....و بعد یکی یه لگد حواله ام می کنه...و تا اون قعر هفت دریا سقوط می کنم...و این فرقش فقط یه لحظه است...یه ضربه که قلبم نزنه...یه نفس که نکشم...و یک بار که تو دستت را به سمتم بلند نکنی............

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:30  توسط دون خولیو دو لامارکی 

در بهار نشین خیار می خوردم و اوج زمستون بود...شمس العماره را سگ سرما می لرزوند...تن من را اندیشه خوابیدن در آن انباری نمور...که عنکبوت ها از سه سمت غافلگیرم می کردند...و قبل خواب خوب باید نفس می گرفتم...که اگه توی خواب نفس کشیدن یادم رفت خفه نشم...یا اگه یادم رفت دهانم را باز نگه دارم سیانوتیک نشم...و این خاطره نم کشیده که بوی تنباکوی بابابزرگم را می ده...شکارم می کنه...خواب دیدم...همون خواب بود...که من اومدم...بعد کلیدها را گذاشتم رو جاکفشی و رفتم...شمان فرزانه رفته چایی دم کنه بیاره...که یادم اومد من نه چایی می خورم...نه تو شمس العماره بساط چایی هست...فهمیدم که پیچونده بره میکده سر کوچه...یه لیوان باکاردی...یه شات مالیبو...و یه لیوان اسکاچ آن د راکز...بزنه به این زندگی...که اگه خلاصی از خودش نیست...از هوشیاری کرکننده اش هست...کاش نرفته بود...خودمون کنیاک فرد اعلا زیر خاکی داشتیم...و حالا من از تنهایی تو تاریکی می ترسم...صدای زمزمه هولناکی تو شمس العماره می پیچه...خوب که گوش می کنم...می بینم صدای نجواییه که آروم زیر این عبا می کنم...که دور می زنه و دور می زنه...یه گوشه سقف شمس العماره قایم می شه و بعد به شکار من و لحظه هام میاد...و من انقدر خرفت هستم که باور داشته باشم هیولای مخفی تاریکی...غول هویدای نورانی نمی شه...می رم تو آینه خونه...شمع روشن می کنم...و همه هیولاهای توی آینه ها را یکی یکی فوت می کنم................

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:54  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

چهارشنبه ها...ماداگاسکار منند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:39  توسط دون خولیو دو لامارکی 

چهارشنبه های کذایی هفته های کذایی ماه های کذایی سال های کذایی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:24  توسط دون خولیو دو لامارکی 

من منتظر...توی تب سوزان...و میون هذیون و جنون و دیوونگی...

تو تاریکی خیابونی...که وسطش...جانم فشرده می شود...

و تهش جان در هم فشرده یک قطره...وجودش را می چکه...

وسط خیابون دوران در هم شکستگی...و حسرت...و باریدن "چی می شد" و "اما" و "اگر"...

این ورتر...بین بقیه گردن شکسته ها...و این قماش...می گذرم

و سر بازی روزگار...

آن ورتر...در مرز تفکیک صداهای آشنا...امید سر هم بندی شده...با دوستانش می گذرن...

خندون...

بر می گردم...سناریوی آریستابابایم حرف ندارد...

می گذشت...

و باز من بودم...توی خیابون تاریک و دل شکسته...بین قماش گردن شکسته...عقبه سپاه اولویت ها...

...گردن شکسته گردن کج کردم...سر خیابون که کرامت انسانی را خورد می کردند...

تب آلود...و از میان چشمان مه گرفته...

دیدم که امید وصله پینه شده...به سر آغاز فشردگی چسبید...

...و خنده ها که گرفتارم کرده بودند...خردم کردند...هضمم کردند...

...ماداگاسکار و همه سیرن ها که دیوانه وار تباهیم را فریاد می کشن...........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:6  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

امان از عبور از این نزدیکی و خراش هایی که امتداد بودن بر تنم میندازه...

امان از عبور آهسته و بی خبر از آن دور...و تنم که حسرت خراش ها را می خوره.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 18:53  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

من شما را نمی شناسم...

ولی گویی دارید شتابان می رید...

و این جای تاسف است...

ولی اگر همین طور که نیمه عنود ذهن نیمه خمیر شده می گوید...

شتابان از ما می گریزید...

به شما می گویم:

"ممنون که به ما سر زدید...سفر به سلامت............."

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 18:11  توسط دون خولیو دو لامارکی  | 

قضیه انگار لعنت فرستادن آن بی خبری است که از احوالات این زندگی خراب خبری جست...

بی خبری نعمتی بود...خبرداران بر سر دار گواهند بر این یاوه گویی...

چه می خواست پیش آمده باشد؟

دنبال چه می گشت؟

احوالات این زندگی اگر در یک چیز ثبات داشته باشد...

در قصه مکرر ذهن یاغی سرکوب شده است...

و هزاران بار به زمین خوردن جان اسیری است که پر می کشد...

نرسیده به سر دیوار پرهای بالهای تکیده اش پر می کشن...

و هزاران دست کوچک جاذبه او را به پائین می کشند...

انگار که زمین بگوید..."تو از خودمونی...دیر یا زود از خودمون خواهی بود"

...خبر از این احوالات می گیری؟

این ها را سر هر کوچه توی گذشته دور و نزدیک

به در و دیوار چسبانده اند...

کهنه شد این فسانه...غصه... قصه توست...

.

.

.

می روم سر دیوار و فریاد می زنم

"های بی خبران کاش من هم از قصه ام بی خبر بودم......"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:52  توسط دون خولیو دو لامارکی  |